تاپ تو  

    بهترین مرجع تصویری کشور

اندیشه ‏هاى اجتماعى – سیاسی امام علی (ع)

بوسیله | اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۴ | بدون دیدگاه


 اندیشه ‏هاى اجتماعى – سیاسی امام علی (ع)

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/d/d8/imam_ali800.jpg

 عدالت اجتماعى

روش امام علیه السلام در عدالت مانند روش رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بود اگر نگوییم عین همان روش بود، زیرا پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «مشت من و مشت على در عدالت برابر است»، (۱) و فرمود:«او از همه شما به عهد خدا وفادارتر، به امر خدا عامل‏تر، در میان رعیت عادل‏تر، در تقسیم مساوى قسمت کننده‏تر و نزد خدا با مزیت‏تر است». (۲)

و خود حضرتش فرمود: «به خدا سوگند اگر بر خار مغیلان شب را تا به صبح بر خار سعدان (۳) بیدار به سر برم، یا مرا در غل و زنجیر به روى زمین کشند نزد من محبوبتر از آن است که روز قیامت خدا و رسول را در حالى دیدار کنم که بر برخى از بندگان ستم نموده یا چیزى از کالاى بى ارزش دنیا براى خود غصب کرده باشم…به خدا سوگند اگر هفت اقلیم را با همه آنچه در زیر افلاک آنهاست به من دهند تا با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه‏اى نافرمانى خدا کنم هرگز نخواهم کرد». (۴)

و فرمود: آن کس که خود را پیشواى مردم قرار مى‏دهد باید به آموزش خود پیش از آموش دیگران بپردازد، و باید تأدیب عملى او پیش از تأدیب زبانى او باشد.و آموزگار و تأدیب کننده خویش بیش از آموزگار و تأدیب کننده دیگران شایسته تجلیل است. (۵)

و فرمود: به خدا سوگند که من شما را به هیچ طاعتى بر نمى‏انگیزم جز آنکه خود پیش از شما بدان عمل مى‏کنم، و شما را از گناهى باز نمى‏دارم جز آنکه خود پیش از شما از آن باز مى‏ایستم. (۶)

و در وصف مخالفان خود فرمود: رعد و برق و تهدیدهاى فراوان کردند ولى در عمل سست بودند و دل و جرأت جنگ نداشتند، ولى ما پیش از ضربه زدن رعد و برق و تهدید نمى‏کنیم و پیش از باریدن سیل راه نمى‏اندازیم. (۷)

خواننده گرامى، اینک با ما همراه شو تا به نمونه‏هایى از عدل او بنگریم تا مدعاى ما در عمل ثابت شود.

۱ـابن ابى الحدید از ابن عباس رضى الله عنه روایت نموده که: على علیه السلام در روز دوم بیعت خود در مدینه خطبه‏اى خواند و فرمود: «هش دارید هر زمینى که عثمان در اختیار کسى نهاده و هر مالى که از مال خدا به کسى داده باید به بیت المال باز گردد، زیرا حقوق گذشته را هیچ چیزى پایمال نتواند کرد، و اگر ببینم آنها را مهر زنان کرده‏اند و در شهرهاى مختلف پراکنده‏اند باز هم به جاى اولش باز خواهم گرداند، زیرا در حق وسعتى است و هر که حق بر او تنگ آید جور و ستم بر او تنگ‏تر خواهد آمد».

کلبى گوید: آن گاه دستور داد که هر سلاحى که در خانه عثمان پیدا شود که آن را علیه مسلمانان به کار برده گرفته شود…و دستور داد شمشیر و زره او هم مصادره شود اما متعرض سلاحى که با آن به جنگ مسلمین نیامده و اموال شخصى او که در خانه‏اش یا جاى دیگر یافت مى‏شود نگردند و دستور داد تا همه اموالى که عثمان اجازه داده بود در جایى خرج شود یا به کسى بدهند همه باز گردانده شود.این خبر به گوش عمروعاص رسید ـ و او در آن روزها در ایله از سرزمینهاى شام به سر مى‏برد زیرا شنیده بود مردم بر عثمان شوریده‏اند از این رو به آنجا رفته بودـ، به معاویه نامه نوشت، هر اقدامى که مى‏خواهى بکنى اکنون بکن زیرا پسر ابى طالب تو را از همه اموالى که در تصرف دارى جدا ساخته همان گونه که پوست را از چوب عصا جدا سازند! (۸)

۲ـ و نیز گوید: ابو جعفر اسکافى (متوفاى سال ۲۴۰)گفته است: چون صحابه پس از کشته شدن عثمان در مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم جمع شدند تا در مسأله امامت تصمیم بگیرند، ابو الهیثم بن تیهان و رفاعه بن رافع و مالک بن عجلان و ابو ایوب انصارى و عمار بن یاسر به على علیه السلام اشاره داشتند و از فضل و سابقه و جهاد و خویشاوندى او با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم یاد کردند، مردم نیز پاسخ مثبت دادند، سپس هر کدام برخاسته و در خطابه‏اى فضل على علیه السلام را گوشزد نمودند، برخى او را تنها بر مردم آن زمان و برخى دیگر بر همه مسلمانان برترى دادند، آن گاه با آن حضرت بیعت شد.

روز دوم بیعت یعنى روز شنبه یازده شب از ذى الحجه مانده حضرت به منبر رفت و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم یاد کرد و بر او درود فرستاد، سپس از نعمتهایى که خدا بر مسلمانان ارزانى داشته یاد کرد، تا آنکه فرمود:«و فتنه‏ها مانند شب تار روى آورده است، و زیر بار این حکومت نمى‏رود مگر اهل صبر و بینش و آگاهى از ریزه کاریهاى آن، و اگر براى من پایدار بمانید شما را بر راه و روش پیامبرتان صلى الله علیه و آله و سلم سیر خواهم داد و آنچه را که بدان مأمورم در میان شما اجرا خواهم کرد و خداست که باید از او یارى خواست. هش دارید که نسبت من با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پس از وفات وى مانند همان نسبت در روزگار حیات اوست…

هش دارید، مبادا گروهى از مردان شما که غرق دنیا شده‏اند، املاک و مستغلات فراوان گرد آورده، جویبارها روان ساخته، بر اسبهاى چابک سوار شده و کنیزان زیبا گرفته‏اند و همین باعث ننگ و عار آنان گردیده است، فردا روز که آنان را از همه اینها که بدان سرگرمند باز داشتم و به حقوقى که خود بدان دانایند باز گردانیدم بر من خشم گیرند و کار مرا ناپسند دارند و گویند که پسر ابى طالب ما را از حقوقمان محروم ساخت! هش دارید، هر مردى از مهاجران و انصار از یاران رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم که به جهت صحبت با آن حضرت فضلى براى خود بر دیگران مى‏بیند بداند که فضل روشن فرداى قیامت نزد خداست و ثواب و پاداش بر عهده خدا خواهد بود. و هر مردى که نداى خدا و رسول را پاسخ داده، آیین ما را تصدیق نموده، به دین ما در آمده و روى به قبله ما کرده است مستوجب حقوق و حدود اسلام گردیده است. شما همه بندگان خدایید و مال هم مال خداست و میان شما به مساوات تقسیم خواهد شد، هیچ کس در این مورد بر دیگرى برترى ندارد، و پرهیزکاران را فرداى قیامت نزد خداوند بهترین جزا و برترین پاداش خواهد بود، خداوند دنیا را پاداش و ثواب پرهیزکاران نساخته و آنچه نزد خداست براى نیکوکاران بهتر است. ان شاء الله فردا صبح همگى نزد ما آیید که نزد ما مالى است که مى‏خواهیم میان شما تقسیم کنیم، و احدى از شما باز نماند عرب باشد یا عجم، همین که مسلمان آزاد باشد کافى است، این را مى‏گویم و از خداوند براى خود و شما آمرزش مى‏خواهم.

سپس از منبر فرود آمد.

شیخ ما ابو جعفر گوید: این نخستین سخنى بود که از او ناپسند داشتند و سبب کنیه آنان شد و خوش نداشتند که آن حضرت بیت المال را به طور مساوى تقسیم کند و همه مسلمانان را سهیم سازد. فرداى آن روز حضرت آمد و همه مردم نیز براى دریافت مال حاضر شدند، امام به کاتب خود عبید الله بن ابى رافع فرمود: نخست مهاجران را یک یک صدا بزن و به هر کدام که حاضر شوند سه دینار بده، سپس انصار را صدا کن و به آنان نیز همین اندازه پرداخت کن، و با هر یک از مردم حاضر نیز از سرخ و سیاه همین گونه عمل کن.

سهل بن حنیف گفت: اى امیر مؤمنان، این مرد دیروز غلام من بود و امروز آزادش کرده‏ام ! فرمود: به او هم به اندازه تو مى‏دهیم. پس به هر کدام سه دینار بخشید و احدى را بر دیگرى برترى نداد. (۹)

۳ـ علامه فیض کاشانى رحمه الله گوید: امیر مؤمنان علیه السلام خطبه‏اى خواند و در آن حمد و ثناى الهى به جاى آورد، سپس فرمود: اى مردم، آدم بنده و کنیز زاده نشد، همه مردم آزادند ولى خداوند (براى اداره زندگى بشر) برخى را در اختیار دیگرى قرار داده است، هر که گرفتار آزمونى شد و در راه خیر صبر نمود نباید آن را بر خدا منت نهد. هش دارید که مقداى مال حاضر آمده و ما میان سرخ و سیاه به تساوى تقسیم خواهیم کرد. مروان به طلحه و زبیر گفت: منظورش فقط شما دو تن هستید. امام علیه السلام به هر کس سه دینار عطا کرد، و به مردى از انصار سه دینار داد و پس از او غلام سیاهى آمد و به او هم سه دینار داد، مرد ا نصارى گفت: اى امیر مؤمنان این غلامى است که من دیروز آزادش کرده‏ام، آیا من و او را برابر مى‏دارى؟ فرمود: من در کتاب خدا نظر کردم و ترجیحى براى فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق نیافتم. (۱۰)

۴ـ علامه مجلسى رحمه الله گوید: امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت نموده که امیر مؤمنان علیه السلام به کارگزاران خود نوشت: قلمهاى خود را تیز بتراشید، سطرها را به هم نزدیک سازید، توضیحات اضافه را حذف کنید و بیشتر به معانى توجه داشته باشید و از پر نویسى بپرهیزید، زیرا اموال مسلمانان نباید زیان پذیرد. (۱۱)

۵ـ و گوید: على بن ابى طالب علیه السلام فرمود: روز قیامت با مردم در هفت چیز احتجاج کنم: برپایى نماز، پرداخت زکات، امر به معروف، نهى از منکر، تقسیم برابر، عدالت در میان رعیت و اقامه حدود. (۱۲)

۶ـ و گوید: هلال بن مسلم جحدرى گوید: از جدم حرهـیا حوهـشنیدم که گفت: حضور على بن ابى طالب علیه السلام بودم که شبانگاه مالى خدمتش آوردند، فرمود: این مال را تقسیم کنید، گفتند: اى امیر مؤمنان، اکنون شب است تا فردا مهلت دهید. فرمود: شما ضمانت مى‏کنید که من تا صبح زنده بمانم؟ گفتند: این که به دست ما نیست!فرمود: پس تأخیر نیندازید و آن را هر چه زودتر تقسیم کنید. آن گاه شمعى آوردند و آن مال را همان شب تقسیم نمودند. (۱۳)

۷ـ و گوید: شبى امام علیه السلام در بیت المال بود و عمروعاص بر آن حضرت وارد شد، امام چراغ را خاموش کرد و در نور ماه نشست و روا ندانست که بدون استحقاق در نور چراغ بیت المال بنشیند. (۱۴)

۸ـ و گوید: ابو مخنف ازدى گوید: گروهى از شیعیان خدمت ا میر مؤمنان علیه السلام رسیده گفتند: اى امیر مؤمنان، خوب است این اموال را بیرون آورى و آن را میان این سران و بزرگان پخش کنى و آنان را بر ما برترى دهى تا چون کارها سامان یافت آن گاه روشى را که خداوند تو را بر آن داشته که تقسیم برابر و عدالت در میان رعیت است پیش گیرى.فرمود: واى بر شما، مرا گویید که نصرت را از راه ستم بر مسلمانانى که زیر دست منند طلب کنم؟!نه به خدا سوگند که هرگز چنین چیزى نخواهد شد تا ماه تابان مى‏درخشد و ستاره‏اى در آسمان به چشم مى‏خورد! به خدا سوگند اگر اموال آنها مال خودم بود باز هم به تساوى میان آنان تقسیم مى‏کردم چه رسد به آنکه مال مال خودشان است… (۱۵)

۹ـ و گوید: مالى از اصفهان براى على علیه السلام آوردند و اهل کوفه هفت گروه بودند، امام علیه السلام آن مال را هفت قسمت کرد در آن میان یک قرص نان دید آن را نیز هفت قسمت کرد و بر هر یک از قسمتهاى گذشته یک تکه نان افزود، سپس سران گروهها را صدا زد و میان آنان قرعه انداخت که هر کس کدام قسمت را بردارد. (۱۶)

ابن عبد البر حافظ در کتاب «استیعاب»پس از ذکر داستان قرص نان گوید: اخبار در این روش حضرت در یک کتاب نمى‏گنجد. (۱۷)

۱۰ـ و گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: چون على علیه السلام به حکومت رسید به منبر رفت و حمد و ثناى الهى به جاى آورد، سپس فرمود: به خدا سوگند، تا یک درخت خرما در مدینه داشته باشم درهمى از اموال عمومى شما براى خود بر نمى دارم، باید به خودتان راست بگویید (و خود را نفریبید)، آیا فکر مى‏کنید من که (به حق) خود را محروم مى‏کنم (به ناحق) بر شما خواهم داد؟

عقیلـکرم الله وجههـ برخاست و گفت: تو را به خدا، آیا من و غلامى سیاه در مدینه را برابر مى‏دارى؟ فرمود: بنشین، مگر جز تو کسى در اینجا نبود که سخن گوید! تو هیچ برترى بر او ندارى جز به سابقه ایمانى یا تقواى الهى (و آن هم پاداش در آخرت دارد و دخلى به سهمیه مالى ندارد). (۱۸)

۱۱ـ و گوید: ابو اسحاق همدانى روایت کرده که: دو نفر زن یکى عرب و دیگر از موالى (غیر عرب) خدمت على علیه السلام رسیدند و از آن حضرت مالى درخواستند، حضرت چند درهم و مقدارى خوراکى به تساوى به آنان داد. زن عرب گفت: من زنى از عرب هستم و این زن عجم است! فرمود : به خدا سوگند من در این اموال عمومى ترجیحى براى فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق نمى‏بینم. (۱۹)

۱۲ـ مولى صالح کشفى حنفى گوید: شبى امیر مؤمنان علیه السلام به بیت المال رفت تا به حساب تقسیم اموال بپردازد طلحه و زبیر بر آن حضرت وارد شدند، امام علیه السلام چراغى را که در برابرش روشن بود خاموش کرد و فرمود تا چراغ دیگرى از خانه آورند. آنها از علت این کار پرسیدند، فرمود: روغن آن از بیت المال تهیه شده بود و روا نبود که در نور آن به کار شخصى شما بپردازم. (۲۰)

۱۳ـ امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: به خدا سوگند عقیل را دیدم که فقر او را از پا در آورده بود تا به ناچار صاعى از گندم شما از من خواست (۲۱) و کودکانش را دیدم با موهاى ژولیده و رنگهاى پریده از شدت فقر، گویى چهرهاشان را با نیل سیاه کرده بودند، و مکرر به من مراجعه کرد و با اصرار از من تقاضا کرد، من به سخنان او گوش دادم و او پنداشت که من دینم را به او مى‏فروشم و از راه خود جدا شده اختیار خود را به او مى‏سپارم، اما من آتشى داغ نموده و آن را نزدیک بدن او بردم تا عبرت بگیرد، ناگهان بسان بیمارى دردمند فریاد زد و نزدیک بود که از میله داغ شده بسوزد، به او گفتم : اى عقیل، مادران به عزایت نشینند، آیا از آهنى که یک انسان به شوخى داغ نموده ناله بر مى‏آورى اما مرا به سوى آتشى مى‏کشانى که خداى جبار از روى خشم خود افروخته است؟ ! آیا تو از آزار بنالى و من از آذر ننالم؟! (۲۲)

آرى اینچنین بود سختگیرى آن حضرت در امور الهى و امانتدارى او نسبت به امانتى که خداوند به والیان سپرده است. بى شک این روش بر هر انسانى که تنها در گفتار از عدالت دم مى‏زند و در عمل سر و کارى با عدالت ندارد گران خواهد آمد، زیرا میدان عدالت در تعریف زبانى بسى گسترده و در میدان عمل و رعایت انصاف بسى تنگ است، آن حضرت این گونه عمل کرد تا همه مردم به ویژه زمامداران و قاضیان را بیاموزد که در پیاده کردن عدالت و رعایت تساوى در میان مردم بر این طریق حرکت کنند و به راه او روند تا هیچ دور و نزدیک و کوچک و بزرگى را نادیده نگیرند.

صلى الاله على جسم تضمنه‏
قبر فأصبح فیه العدل مدفونا

«درود خدا بر آن بدن مبارکى که گورش در آغوش گرفت و عدل و دادگرى هم با او به گور رفت» .

امام على علیه السلام این سیره پسندیده را از پیامبر و رهبر خود صلى الله علیه و آله و سلم فرا گرفته بود، چرا که در خبر وارد است (۲۳) که امیر مؤمنان علیه السلام به ابن اعبد فرمود: «آیا تو را از این داستان خود و فاطمه دخت گرامى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ـ که محبوبترین افراد خانواده در نزد آن حضرت و من بودـخبر ندهم؟ گفت:چرا، فرمود: فاطمه آنقدر آسیاب گردانید تا دستش پینه بست و با مشک آب کشید که اثر بند مشک بر گردنش نمایان شد و خانه را روبید تا جامه‏هایش غبار گرفت. زمانى اسیرانى چند براى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آوردند، من به فاطمه گفتم: خوب است نزد پدرت روى و از او خادمى بخواهى. فاطمه خدمت پیامبر رفت دید حضرت با گروهى سرگرم صحبت است (یا جوانانى چند در نزد او هستند) و باز گشت، فرداى آن روز پیامبر نزد فاطمه آمد و فرمود: با من چه کار داشتى؟ فاطمه ساکت ماند، من گفتم: اى رسول خدا، من مى‏گویم: فاطمه آنقدر آسیا گردانیده و مشک به دوش کشیده که دستش پینه بسته و اثر بند مشک در گردنش نمایان گردیده است، چون تعدادى اسیر براى شما آوردند من به او گفتم که خدمت شما برسد و از شما خادمى بخواهد تا او بار این مشکلات را بردارد.

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اى فاطمه، از خدا پروا کن و واجبات الهى خود را به جاى آر و به کارهاى خانواده‏ات پرداز، و چون به بستر رفتى سى و سه بار سبحان الله و سى و سه بار الحمدالله و سى و چهار بار الله اکبر که مجموعا صد بار مى‏شود بگو، که این براى تو از خدمتکار بهتر است.فاطمه گفت: از خدا و رسولش راضى هستم». و در روایت دیگرى وارد است که «پیامبر خادمى براى اونفرستاد».

فاضل محقق استاد على اکبر غفارى در پاورقى «من لا یحضره الفقیه» مطالبى آورده‏اند که پسندم آمد در اینجا بیاورم، وى گوید: خواننده گرامى، در اینجا درنگى کن و در این خبر مورد قبول همه خوب بیندیش که پاره تن و تنها نور چشم پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خادمى از اسیران و غنایم جنگى از آن حضرت مى طلبد که در کارهاى مهم منزل به او کمک کند و پاره‏اى از مشکلات کار خانه را ز دوش او بردارد اما پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم با آنکه حاکم مطلق و پر قدرت اسلام و سرپرست با نفوذ جامعه آن زمان است و اختیار همه اموال بلکه جانها به دست اوست و بالاترین مظاهر قدرت را در اختیار دارد آن گونه که توصیف کننده‏اش در وصف او گفته: «من قبل و بعد از او مانندش را ندیده‏ام»، با این همه یگانه دختر و پاره جگر خود را امر به تقوا و انجام کارهاى خانه و یاد فراوان خدا مى‏کند و راضى نمى‏شود که از بیت المال مسلمانان خادمى به او بدهد، و بر اساس خبر دیگرى به على و فاطمه مى‏گوید: آیا شما را چیزى نیاموزم که بهتر از خادم باشد؟ فاطمه هم با کمال میل و رضایت باطنى پاسخ مى‏دهد: «من از خدا و رسولش راضى هستم».

این نمونه را داشته باش که تو را جدا در شناخت کسى که دقیقا از آن حضرت پیروى نموده و آن کس که از راه حضرتش منحرف شده و روى گردانیده از کسانى که مدعى خلافت بوده‏اند با حقیقت آشنا مى‏سازد، زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تنها پیشوا و رئیسى است که باید کار او را پى گرفت و به دنبال او حرکت نمود (و خواهى دید که در میان خلفا تنها على علیه السلام است که به دنبال آن حضرت حرکت کرده است).

این على بن ابى طالب علیه السلام است که حتى براى خود فرزندانش فضیلتى بر احدى از مسلمانان قائل نشد، خواهرش ام هانى دختر ابى طالب نزد آن حضرت رفت و امام بیست درهم به او داد، ام هانى از کنیز عجمى خود پرسید: امیر مؤمنان به تو چقدر داد؟ گفت: بیست درهم، ام هانى با عصبانیت خدمت امام رسید تا اعتراض کند، امام فرمود: باز گرد ـ خدا تو را رحمت کندـکه ما در کتاب خدا ترجیحى براى (فرزندان) اسماعیل بر اسحاق ندیده‏ایم!

و نیز از بصره تحفه‏اى بس گرانبها از غواصى دریا نزد حضرت فرستادند، دخترش ام کلثوم گفت: آیا اجازه مى‏دهید که آن را به گردن بیاویزم و به آن زینت کنم؟ فرمود: اى ابو رافع، این را به بیت المال ببر و کسى حق ندارد از آن استفاده کند مگر آنکه همه زنان مسلمان مانند آن را داشته باشند…

اما در مقابل، این عثمان بن عفان است که همه غنائمى را که از فتح افریقیه در مغربـکه همان طرابلس تا طنجه استـبه دست آمده بود به برادر رضاعى خود سعد بن ابى سرح داد بدون آنکه احدى از مسلمانان را با او شریک سازد، و در روزى که صد هزار به مروان بن حکم داد دویست هزار از بیت المال هم به ابو سفیان پرداخت، و ابو موسى اموال بسیارى را از عراق براى او آورد و او همه را در میان بنى امیه تقسیم کرد. اینها مواردى است که ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه» ۱/۶۷ آورده است. و باید دانست که سعد بن ابى سرح همان کسى است که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز فتح مکه خون او را مباح کرد چنانکه در کتاب «سنن ابوداود» و «انساب الاشراف» بلاذرى آمده و در بعضى مصادر عبد الله بن ابى سرح گفته‏اند. کوتاه سخن آنکه این دو روش مقیاسى است براى کسى که مى‏خواهد در میان کسانى که بیت المال را به دست دارند حقدار را از نا حق تشخیص دهد. (۲۴)

حال که سخن به مقایسه انجامید با آنکه قیاس در این مورد نارواست، بد نیست برخى از مظالم و تجاوزهاى خلفا در بیت المال مسلمانان را که راویان و محدثان خود اهل سنت نقل کرده‏اند در اینجا بیاوریم:

ابن ابى الحدید در شرح حال عثمان مى‏گوید: عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف، کنیه او ابو عمرو، و مادرش اروى بنت کریز بن ربیعه بن حنین بن عبد شمس است.

پس از پایان یافتن مراسم شورا و استقرار حکومت براى او مردم با او بیعت کردند، و حدسى که عمر درباره او داشت به وقوع پیوست زیرا او بنى امیه را بر گرده مردم سوار کرد و ولایات را به آنان سپرد و مالها و زمینهاى فراوان به آنان بخشید، افریقیه در ایام او فتح شد و خمس آن را گرفته همه را به مروان بخشید، عبد الرحمن بن حنبل حملى در شعر خود(به اعتراض) گفت:

احلف بالله رب الأنام‏
ما ترک الله شیئا سدى‏
و لکن خلقت لنا فتنه
لکی نبتلى بک أو تبتلى‏
فأن الأمینین قد بینا
منار الطریق علیه الهدى‏
فما أخذ درهما غیله
و لا جعلا درهما فی هوى‏
و أعطیت مروان خمس البلاد
فهیهات سعیک ممن سعى

«سوگند به خدا پروردگار مردمان که خداوند هیچ چیزى را بیهوده رها نکرده است».

«ولى تو فتنه‏اى براى ما آفریدى تا به تو آزمایش شویم یا تو به ما آزمایش گردى».

«زیرا آن دو امین (ابو بکر و عمر) منار راه هدایت را براى ما روشن ساختند، چرا که درهمى به بیت المال خیانت نکردند و نیز درهمى را در راه هوى و هوس خود صرف ننمودند». (۲۵)

«اما تو خمس سرزمینهاى فتح شده را به مروان بخشیدى، و چه دور است این کار تو از کار آنها» !

عبد الله بن خالد بن اسید صله‏اى از او خواست و عثمان چهار هزار درهم به او بخشید. و حکم بن ابى العاص را که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از مدینه تبعید کرده بود و ابو بکر و عمر هم او را در تبعید نگه داشتند عثمان به مدینه باز گرداند. و صد هزار درهم نیز به او داد. و قسمتى از یک بازار در مدینه معروف به مهزور را که پیامبر صدقه عموم مسلمانان ساخته بود عثمان یک جا در اختیار حارث بن حکم برادر مروان بن حکم قرار داد . (۲۶) و فدک را در اختیار مروان گذاشت در حالى که فاطمه علیها السلام پس از وفات پدرش صلى الله علیه و آله و سلم به ادعاى آنکه فدک میراث پدر اوست و نیز رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آن را در حیات خود به او بخشیده آن را طلب نمود ولى به او ندادند. و تمام چراگاههاى اطراف مدینه را قرق کرد و تنها رمه‏هاى بنى امیه را راه مى‏داد. و همه غنایم فتح افریقیه را که از طرابلس غرب تا طنجه بود همه را به عبد الله بن ابى سرح بخشید و احدى را با او شریک نساخت. و دویست هزار از بیت المال به ابو سفیان داد در روزى که صد هزار از بیت المال را دستور داد به مروان دهند و دختر خود ام ابان را نیز به همسرى او در آورد.

زید بن ارقم خزانه دار بیت المال کلیدهاى آن را آورد و در برابر عثمان نهاد و گریست . عثمان گفت: آیا از این مى‏گریى که صله رحم کرده‏ام؟ (۲۷) گفت: نه، ولى از آن مى‏گریم که فکر مى‏کنم تو این مال را در عوض انفاقهایى که در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در راه خدا کرده‏اى برداشته‏اى! به خدا سوگند اگر صد درهم به مروان مى‏دادى باز هم زیاد بود! عثمان گفت: اى پسر ارقم، کلیدها را بیفکن که ما دیگرى را براى این کار خواهیم یافت.

و ابو موسى اموال بسیارى را از عراق آورد و عثمان همه را میان بنى امیه تقسیم کرد. و دختر خود عایشه را به همسرى حارث بن حکم در آورد و صد هزار از بیت المال به او داد. .. (۲۸)

نمونه‏اى از دخل و تصرفهاى بى حساب در بیت المال‏صورتى از دست و دلبازیهاى خلیفه و گنجهاى آباد به برکت آن

دینار/نام اشخاص

۵۰۰۰۰۰/مروان

۱۰۰۰۰۰/ابن ابى سرح

۲۰۰۰۰۰/طلحه

۲۵۶۰۰۰۰/عبد الرحمن (بن عوف)

۵۰۰۰۰۰/یعلى بن امیه

۱۰۰۰۰۰/زید بن ثابت

۱۵۰۰۰۰/خودش

۲۰۰۰۰۰/خودش

۴۳۱۰۰۰۰/جمع کل

درهم/نام اشخاص

۳۰۰۰۰۰/حکم بن عاص

۲۰۲۰۰۰۰/آل حکم

۳۰۰۰۰۰/حارث

۱۰۰۰۰۰/سعید

۱۰۰۰۰۰/ولید

۳۰۰۰۰۰/عبد الله

۶۰۰۰۰۰/عبد الله

۲۰۰۰۰۰/ابو سفیان

۱۰۰۰۰۰/مروان

۲۲۰۰۰۰۰/طلحه

۳۰۰۰۰۰۰۰/طلحه

۵۹۸۰۰۰۰۰/زبیر

۲۵۰۰۰۰۰/سعد بن ابى وقاص

۳۰۵۰۰۰۰۰/خودش

۱۲۶۷۷۰۰۰۰/جمع کل

این آمار را ببین و فراموش مکن سخن امیر مؤمنان علیه السلام را درباره وى که فرمود: «او با شکم پر برخاست و میان آخور و آبریزگاه درآمد و شد بود، و پدر زادگانش نیز با او برخاستند و چون شترى که علف سبز بهارى را مى‏بلعد مال خدا را بالا کشیدند.و فرمود : هش دارید، هر زمینى که عثمان در اختیار کسى نهاده و هر مالى که از مال خدا به کسى داده باید به بیت المال باز گردد. (۲۹)

شیخ مفید رحمه الله گوید: دوازده شب از ماه رجب سپرى شده بود که امیر مؤمنان علیه السلام از بصره وارد کوفه شد و به منبر رفت، حمد و ثناى الهى به جا آورد سپس فرمود: اما بعد، سپاس خدایى را که دوست خود را یارى داد و دشمن خود را تنها و بى یاور گذاشت، و راستگویى حقگرا را عزت بخشید و دروغگوى باطلگرا را خوار و ذلیل نمود. اى مردم این دیار، بر شما باد که پرواى الهى پیشه کنید و مطیع کسانى از خاندان پیامبرتان باشید که خود مطیع پروردگارند آنان که شایسته‏ترند که شما از آنان اطاعت کنید در آنچه خود آنها خدا را اطاعت کرده‏اند از این حق نمایان و مدعیان دروغین که در مقابل ما را قرار گرفته‏اند، با فضل ما خود را فاضل جلوه مى‏دهند ولى فضل ما را انکار مى‏کنند، در حق خود ما با ما مى‏ستیزند و ما را از آن کنار مى‏زنند، البته وبال این کار ناشایست را چشیدند و به زودى (در قیامت)به کیفر این تبهکارى خود خواهند رسید. همانا مردانى چند از شما از یارى من باز نشستند که من این کار زشت را بر آنان خرده مى‏گیرم و آنان را مورد نکوهش و سرزنش قرار مى‏دهم، شما نیز به آنان درشت گویید و سخنان زننده‏اى به گوشان برسانید تا به جلب رضایت ما تن دهند یا کارى که مورد خشنودى ماست از آنان مشاهده کنیم.

یکى از افسران آن حضرت به نام مالک بن حبیب تمیمى یربوعى برخاست و گفت: به خدا سوگند، من درشتگویى و سخنان ناخوشایند گفتن به آنان را کافى نمى‏دانم، به خدا سوگند اگر دستور دهید همه را خواهیم کشت. امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: اى مالک، از اندازه برون شدى و از حد در گذشتى و مبالغه بیش از حد نمودى! مالک گفت: «اى امیر مؤمنان، اندکى ستم و سختگیرى تو بر مخالفان در امورى که پایه‏هاى حکومت تو را مى‏لرزاند از سازگارى و کوتاه آ مدن با دشمنان کارسازتر است».

امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: اما خداوند چنین حکمى نفرموده است اى مالک! خداوند فرموده : «جان را به جان قصاص کنید»، (۳۰) پس دیگر چه جاى اندکى ستم؟ (۳۱) و نیز فرموده است: «هر که مظلوم کشته شود ما قدرتى در اختیار ولى او نهاده‏ایم (که انتقام گیرد)ولى نباید در قتل اسراف کند چرا که او(از سوى ما) یارى شده است». (۳۲)

ابو برده بن عوف ازدى ـکه از طرفداران عثمان بود و در جنگ جمل شرکت نکرد و در جنگ صفین هم با نیتى متزلزل در رکاب حضرت بود ـ برخاست و گفت: اى امیر مؤمنان، به نظر شما این کشتگانى که در پیرامون عایشه و طلحه و زبیر به روى زمین افتاده‏اند گناهشان چه بود؟ فرمود: آنان شیعیان و کارگزاران مرا کشتند و آن مرد از قبیله ربیعه عبدى رحمه الله را با گروهى از مسلمانان به جرم آنکه گفتند: ما مانند شما بیعت را نمى‏شکنیم و مانند شما خیانت و نامردمى نمى کنیم، کشتند، و بر آنان شوریدند و به ظلم و ستم همه را از دم تیغ گذراندند، و من از آنان خواستم که قاتلان برادرانم را از میان این گروه به من بسپارند تا آنها را قصاص کنم آن گاه کتاب خدا را میان خودمان داور کنیم، اما سر بر تافتند و به جنگ با من برخاستند در حالى که بیعت من و خون حدود هزار نفر از شیعیانم به گردن آنها بود و از این رو آنان را کشتم، آیا در این مرود تردیدى به دل دارى؟ گفت: پیش از این شک داشتم اما اکنون فهمیدم و خطاى آن قوم برایم روشن گشت، زیرا تو مردى راه یافته و درستکارى.

على علیه السلام آماده شد که از منبر فرود آید که مردانى چند برخاستند تا سخن گویند ولى چون دیدند امام فرود آمد نشستند و سخنى نگفتند.

ابو الکنود گوید: ابو برده با آنکه در صفین حضور داشت ولى با امیر مؤمنان علیه السلام نفاق مى‏ورزید و با معاویه مکاتبات سرى داشت و چون معاویه قدرت را به دست گرفت یک قطعه زمین مستغلاتى را در فلوجه(از روستاهاى کوفه)در اختیار او نهاد و او نزد معاویه محترم مى‏زیست. (۳۳)
آداب داورى

۱ـ ابن ابى الحدید گوید: مردى به نزد عمر بن خطاب از على بن ابى طالب علیه السلام شکایت آورد و آن حضرت در آنجا نشته بود. عمر رو به آن حضرت نموده گفت: اى ابا الحسن، برخیز و در کنار خصم خود بنشین، على علیه السلام برخاست و در کنار او نشست و با هم به گفتگو و مناظره پرداختند، سپس آن مرد رفت و على علیه السلام هم به جاى خود بازگشت اما عمر رنگ چهره على را دگرگون یافت، گفت: اى ابا الحسن، چرا رنگت دگرگون شده، آیا از این پیشامد ناراحتى؟ فرمود: آرى، عمر گفت: چطور؟ فرمود: چرا مرا (به جهت احترام) با کنیه در حضور خصم من صدا زدى و به نام صدا نزدى که اى على، برخیز و در کنار خصم خود بنشین؟! (۳۴)

۲ـ شعبى گوید: على علیه السلام زره خود را نزد یک مردى نصرانى دید و او را براى داورى نزد شریح برد… و فرمود: این زره من است که نه آن را فروخته و نه به کسى بخشیده‏ام، شریح به نصرانى گفت: امیر مؤمنان چه مى‏گوید؟ نصرانى گفت: زره مال خودم است ولى امیر مؤمنان را هم دروغگو نمى‏دانم.شریح رو به على عله السلام نموده گفت: اى امیر مؤمنان، آیا شاهد دارى؟ فرمود: نه: شریح به نفع نصرانى حکم نمود.

نصرانى به راه افتاد، اندکى رفت، سپس بازگشت و گفت من گواهى مى‏دهم که این نوع داورى، داورى پیامبران است، امیر مؤمنان مرا نزد قاضى مى‏برد و قاضى او بر علیه او داورى مى‏کند ! گواهى مى‏دهم که معبودى جز خداى یکتاى بى شریک نیست، و محمد بنده و رسول اوست، به خدا سوگند این زره مال شماست اى امیر مؤمنان، هنگامى که به سوى صفین رهسپار بودید و لشکر به راه افتاد این زره از پشت شتر خاکسترى رنگ شما افتاد.امیر مؤمنان علیه السلام فرمود : اکنون که اسلام آوردى آن را به تو بخشیدم، و اسبى هم به او عنایت فرمود. (۳۵)

۳ـ امیر مؤمنان علیه السلام ابو الاسود دئلى را به منصب قضاوت گماشت سپس او را عزل کرد : وى گفت: چرا مرا معزول داشتى در حالى که خیانت و جنایتى از من سر نزده است؟ فرمود: دیدم بر سر خصم داد مى‏زنى و سخن تو از سخن خصم بالاتر مى رود. (۳۶)

۴ـ امام صادق علیه السلام فرمود: امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‏است: که هر که بر منصب قضا نشیند (۳۷) باید در اشاره و نگاه و محل نشستن، میان اهل دعوا برابرى را رعایت کند. (۳۸)

۵ـ على علیه السلام در عهدنامه به محمد بن ابى بکر نوشت: همه اهل دعوا را به یک چشم نگاه کن تا بزرگان چشم طمع به ستم تو به نفع آنان نداشته باشند، و ضعیفان از عدل تو با آنان نومید نگردند. (۳۹)

۶ـ و در عهدنامه به مالک اشتر نوشت: و مانند گرگ خونخوار به جان مردم نیفت که خوردن آنان را غنیمت شمارى، زیرا مردم دو دسته‏اند، یا برادر دینى تو هستند یا انسانى مانند تو. (۴۰)

۷ـ روکس بن زائد گوید: امام على علیه السلام اعجوبه‏اى از عجایب داروى است، زیرا او نخستین کسى است که میان شهود جدایى افکند تا مبادا دو نفر از آنها در اثر تبانى شهادتى دهند که جمال حق را زشت و آثار حق را خاموش سازند.وى با این سنت پسندیده نیکو مبنایى را براى داورى پایه گذارى کرد که راه فهم حق را براى داوران روشن مى‏سازد و احکام آنها را از شک و شبهه منزه مى‏دارد و میان کسانى که با احساسات و عواطف مردم بازى مى‏کنند جدایى مى‏افکند… و نیز امام على علیه السلام نخستین کسى است که براى شهادت شاهدان پرونده تشکیل داد و گواهى آنان را ثبت نمود تا شهادتها در اثر رشوه یا تدلیس به جهت طمع یا میل عاطفى دگرگون نشود، و آن حضرت با این کار یکى از بزرگترین مبتکران عالم به شما مى‏رود، زیرا حفظ حقوق مردم از دستکارى و خیانت گرانبهاتر از خود حیات آنهاست، و نسلها و ملتها و حکومتها و دولتهاى آینده بر اساس همان طرحى که آن امام بزرگ ترسیم نموده حرکت خواهند کرد…

و نیز گوید: او نخستین مکتشف یا مبتکرى است که میان شیر مادر دختر و مادر پسر فرق نهاد . (۴۱)

علاوه بر اینها امام علیه السلام در قضاوت از رابطه عمیق مادرى نیز در کشف حقیقت‏استفاده نمود و آن حضرت نخستین کسى است که از وجدان باطنى و ضمیر ناخود آگاه در این راه بهره جست، چنانکه خواهد آمد.
چند نمونه از داوریهاى آن حضرت

۸ـ امام باقر علیه السلام در حدیثى فرمود: جوانى به امیر مؤمنان علیه السلام گفت: این چند نفر پدرم را با خود به سفر بردند و خود بازگشتند و پدرم باز نیامد، از آنان حال پدر را پرسیدم گفتند: مرده است. از مالش پرسیدم گفتند: مالى به جاى ننهاد. آنان را نزد شریح برده و او آنان را سوگند داد، و من مى‏دانم که پدرم مال فراوانى را با خود برده بود.

امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: به خدا سوگند، در میان آنان حکمى کنم که جز داود پیامبر علیه السلام کسى پیش از من چنین حکمى نکرده است! اى قنبر، مأموران انتظامى مرا خبر کن .قنبر آنان را فرا خواند، امام به هر یک از همسفران یکى از مأموران را گماشت، آن گاه به چهره آنان نگریسته فرمود: چه مى گویید؟ فکر مى‏کنید من نمى‏دانم چه بر سر پدر این جوان آورده‏اید؟ اگر چنین باشد آدم نادانى خواهم بود. سپس فرمود: آنان را از هم جدا کنید و سرشان را بپوشانید.

آنان را جدا کردند و هر کدام را کنار یکى از ستونهاى مسجد نگاه داشتند و سرهاى آنان را با لباسشان پوشاندند. آن گاه کاتب خود عبید الله بن ابى رافع را فرا خواند و فرمود : کاغذ و قلم بیاور، و خود حضرت در جاى قاضى نشست و مردم هم برابر او نشستند. فرمود: هر گاه من تکبیر گفتم شما هم صدا به تکبیر بردارید. سپس فرمود: بیرون روید. آن گاه یکى از متهمان را فرا خواند و او را برابر خود نشانید و صورتش را گشود و به عبید الله فرمود : اقرارها و گفته‏هاى این مرد را بنویس.

آن گاه رو به او کرده فرمود: چه روزى با پدر این جوان از منزل بیرون شدید؟ گفت: فلان روز. فرمود: در چه ماهى؟ گفت: فلان ماه فرمود: در چه سالى؟گفت: فلان سال، فرمود: به کجا که رسیدید پدر این جوان مرد؟ گفت: به فلان جا. فرمود: در منزل چه کسى مرد؟ گفت: در منزل فلانى پسر فلانى. فرمود: بیماریش چه بود؟ گفت: فلان بیمارى. فرمود: چند روز بیمار بود؟ گفت: فلان و فلان روز. فرمود: چه روزى مرد و چه کسى او را غسل داد و کفن کرد؟ و او را در چه کفن کردید و که بر او نماز خواند و که در قبر او رفت و او را در قبر نهاد؟

امیر مؤمنان علیه السلام پس از همه این پرسشها صدا به تکبیر برداشت و همه مردم هم تکبیر گفتند. باقى متهمان دو دل شدند و شک نکردند که رفیقشان بر علیه خود آنان اقرار نموده است. امام دستور داد صورت او را پوشاندند و به زندان بردند.

سپس یکى دیگر را فرا خواند و او را برابر خود نشانید و صورت او را گشود و فرمود: هرگز چنین نیست که پنداشته‏اید، شما فکر مى‏کنید که من نمى‏دانم چه کرده‏اید؟ گفت: اى امیر مؤمنان، من فقط یکى از آنان بودم و راضى به کشتن او هم نبودم، و بدین وسیله اقرار کرد . آن گاه امام علیه السلام یکایک آنان را فرا خواند و همگى به قتل و گرفتن مال او اقرار نمودند. امام علیه السلام آن را که به زندان فرستاده بود به حضور طلبید و او نیز اقرار نمود، و آن گاه امام علیه السلام آنان را به پبرداخت مال و دیه خون الزام فرمود. (۴۲)

۹ـ امام باقر علیه السلام فرمود: در حکومت على علیه السلام دو زن یکى پسر و دیگرى دختر به دنیا آورد، مادر دختر فرزند خود را در گاهواره پسر گذاشت و پسر آن زن را برداشت، آن گاه بر سر فرزند پسر با یکدیگر به نزاع پرداختند و براى داورى نزد آن حضرت آمدند، امام علیه السلام دستور داد شیر هر دو را وزن کنند، و فرمود: هر کدام که شیرش سنگین‏تر است پسر از آن اوست (۴۳)

۱۰ـشیخ مفید رحمه الله روایت نموده: در زمان عمر دو زن درباره کودکى دعوا کردند و هر کدام بدون داشتن شاهد مدعى بود کودک از آن اوست و شخص دیگرى هم در این دعوا مدعى نبود . حکم مسأله بر عمر پوشیده ماند و به امیر مؤمنان علیه السلام پناه برد، امام علیه اسلام آن دو زن را خواست و پند و اندرز داد اما سودى نکرد و به دعواى خود ادامه دادند، على علیه السلام فرمود: اره‏اى بیاورید، زنان گفتند: مى‏خواهى چه کنى؟ فرمود: کودک را دو نیم مى‏کنم و هر کدام شما را نیمى از آن مى‏دهم.یکى از زنها ساکت ماند و دیگرى گفت: اى ابا الحسن، تو را به خدا چنین نکن، حال که چنین است من کودک را به این زن مى‏دهم . امام علیه السلام تکبیر گفت و فرمود: این کودک فرزند توست نه آن زن، و اگر فرزند او بود به حال او دل مى‏سوزاند. در این حال آن زن دیگر اعتراف کرد که حق با این زن است و کودک از آن اوست. (۴۴)

۱۱ـ امام باقر علیه السلام فرمود: در زمان امیر مؤمنان علیه السلام مردى از دنیا رفت و یک پسر و یک غلام از خود به جاى گذارد و هر کدام از آنها مدعى شد که وى فرزند اوست و دیگرى غلام است. دعوا نزد امیر مؤمنان علیه السلام بردند، امام علیه السلام دستور داد دو سوراخ در دیوار مسجد ایجاد کردند و به هر کدام فرمود که سرش را داخل سوراخ کند . سپس فرمود: اى قنبر، شمشیر را بکش. ولى اشاره کرد که دستورم را اجرا نکن. سپس فرمود : گردن غلام را بزن. غلام فورا سر خود را دزدید. امیر مؤمنان علیه السلام او را گرفت و به دیگرى فرمود: تو فرزند هستى، و من این را آزاد نموده و مولاى تو مى‏سازم. (۴۵)

۱۲ـ جابر جعفى از تمیم بن حزام اسدى روایت کرده که گفت: دعواى دو زن را که بر سر یک دختر و پسر اختلاف داشتند نزد عمر بردند، عمر گفت: ابو الحسن زداینده غمها کجاست؟ على علیه السلام را آوردند، عمر داستان را براى حضرت تعریف کرد، حضرت دستور داد دو ظرف شیشه‏اى آوردند و آنها را وزن نمود، آن گاه دستور داد که هر کدام در یکى از شیشه‏ها شیر بدوشد .سپس شیشه‏ها را وزن کرد و یکى سنگین‏تر آمد. حضرت فرمود: پسر از آن زنى است که شیرش سنگین‏تر است و دختر از آن زنى که شیرش سبکتر است. عمر گفت: اى ابو الحسن، این را از کجا گفتى؟ فرمود: زیرا خداوند بهره پسر را از ارث دو برابر بهره دختر قرار داده است . و پزشکان نیز همین(سنگینى شیر) را اساس استدلال بر پسر و دختر قرار داده‏اند. (۴۶)

۱۳ـ حافظ عبد الرزاق و عبد بن حمید و ابن منذر با سند خود از دئلى روایت کرده‏اند که : زنى را نزد عمر آوردند که شش ماهه زاییده بود، عمر خواست او را سنگسار کند، خواهرش نزد على بن ابى طالب علیه السلام آمد و گفت: عمر مى‏خواهم خواهرم را سنگسار کند، تو را به خدا سوگند مى‏دهم که اگر عذرى براى او مى‏دانى مرا از آن با خبر ساز. على علیه السلام فرمود: او عذر دارد، زن صدا به تکبیر بلند کرد که عمر و حاضران شنیدند، آن گاه به نزد عمر رفته گفت: على براى خواهرم عذرى مى‏شناسد، عمر به نزد على علیه السلام فرستاد که عذر آن زن چیست؟ فرمود: خداوند مى‏فرماید: «مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند» (۴۷) و فرموده: «و مدت حمل و دوران شیر دادنش سى ماه است» (۴۸) و فرموده: «و دوران‏شیر دادنش دو سال است»، (۴۹) بنابراین (با کسر دو سال از سى ماه) مدت حمل شش ماه مى‏شود. عمر آن زن را رها کرد، سپس به ما خبر رسید که آن زن فرزند دیگرى شش ماهه آورده است. (۵۰)

۱۴ـ امام صادق علیه السلام فرمود: مردى را خدمت امیر مؤمنان علیه السلام آوردند که او را در خرابه‏اى یافتند که کارد خونین به دست داشت و بالاى سر مردى سر بریده که در خون خود مى‏غلتید ایستاده بود. امیر مؤمنان علیه السلام به او فرمود: تو چه گویى؟ گفت: اى امیر مؤمنان من او را کشته‏ام. فرمود: او را ببرید قصاص کنید. همین که او را بیرون بردند تا بکشند مردى با شتاب از راه رسید و گفت: شتاب نکنید و او را نزد امیر مؤمنان باز گردانید . او را باز گرداندند و آن مرد از راه رسیده گفت: اى امیر مؤمنان، به خدا سوگند این کشنده او نیست، من او را کشته‏ام.

امیر مؤمنان علیه السلام به مرد اولى گفت: چه باعث شد که بر علیه خود اقرار کردى؟ گفت : اى امیر مؤمنان، من هیچ نمى‏توانستم بگویم، زیرا همه قرائن بر علیه من بود، زیرا از طرفى چنین مردانى علیه من شهادت دادند و از طرفى مرا با کارد خونین در دست بالاى سر مردى که در خون خود مى‏غلتید دستگیر کرده‏اند. من ترسیدم که با کتک از من اقرار بگیرند، از این رو خودم اقرار کردم، و حقیقت این است که من در کنار این خرابه گوسفندى سر بریده‏ام در این حال بول به من فشار آورد، به خرابه رفتم چشمم به مردى افتاد که در خون خود مى‏غلتید و من شگفت زده بالاى سرش ایستادم که ناگاه اینان بر سر من ریختند و دستگیرم نمودند.

امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: این دو نفر را بگیرید و نزد حسن ببرید و به او بگویید : حکم اینها چیست؟ نزد حسن علیه السلام رفتند و داستان را گفتند، حضرت حسن علیه السلام فرمود: به امیر مؤمنان بگویید: این مرد قاتل گر چه یک نفر را کشته ولى جان یک نفر دیگر را نجات داده و به او حیات تازه بخشیده است و خداوند فرموده: «و هر که جانى را زنده کند گویى همه مردم را زنده کرده است»، (۵۱) از این رو باید آن دو نفر آزاد گردند و دیه مقتول از بیت المال داده شود. (۵۲)

۱۵ـ مردى خدمت على علیه السلام آمد و گفت:اى امیر مؤمنان، من در هنگام آمیزش با همسر جلوگیرى مى‏کردم و نطفه خود را بیرون مى‏ریختم و باز هم همسرم فرزند آورده است! فرمود : تو را به خدا آیا پس از آنکه با او در آمیختى پیش از آنکه بول کنى دوباره آمیزش نمودى؟ گفت:آرى. فرمود: پس فرزند متعلق به توست. (۵۳)

استاد محمد تقى فلسفى گوید: باور کردنى نبود که مردى در موقع آمیزش مراقب باشد که نطفه در خارج رحم بریزد و باز زن باردار شود. گویى مرد نسبت به همسر خود بد گمان شده بود و الا هرگز موضوع محرمانه و داخلى خویش را فاش نمى‏کرد…على علیه السلام مى‏داند منشأ پیدایش فرزند، تمام نطفه‏اى که از مرد خارج مى‏شود نیست بلکه یک ذره کوچک نطفه کمتر از نیش یک سنجاق که در مجرا مانده باشد مى‏تواند زن را باردار کند و اگر فاصله دو آمیزش با یکدیگر چند ساعت طول بکشد مانعى ندارد زیرا نطفه در محیط مناسب تا ۴۸ ساعت خاصیت خود را حفظ مى‏کند و زن آبستن مى‏شود. لذا فرمود: بچه مال توست و ذرات نطفه اول که به علت ادرار نکردن در مجراى بول باقى مانده او را در وقاع دوم باردار کرده است. (۵۴) و نیز گوید: در چهارده قرن قبل هیچ کس تصور نمى‏کرد که منشأ پیدایش انسان موجود کوچک و ناچیزى است که هر بار در نطفه مرد میلیونها از آن وجود دارد و همین ذره کوچک کافى است زنى را باردار کند. (۵۵)

و نیز از دکتر الکسیس کارل نقل مى‏کند که: اسپرماتوزوئیدها معمولا تا ۴۸ ساعت بعد از انزال در محیط قلیائى و حرارت ۳۷ درجه خاصیت بارور کردن خود را حفظ مى‏نمایند. (۵۶)
پى‏نوشتها:

۱ـ مناقب ابن مغازلى/.۱۲۹ و در حدیث دیگرى است: «دست من و دست على بن ابى طالب در عدالت برابر است».(همان،ص ۱۳۰)

۲ـ فرائد السمطین ۱/ .۱۵۶

۳ـ گیاهى است که شتر مى‏خورد و داراى خار و شبیه به نوک پستان است.(م)

۴ـ نهج البلاغه، خطبه .۲۲۴

۵ـ همان، خطبه .۷۳

۶ـ همان، خطبه .۱۷۵

۷ـ همان، خطبه .۹

۸ـ شرح نهج البلاغه ۱/ .۲۶۹

۹ـ شرح نهج البلاغه ۷/ .۳۶

۱۰ـ وافى ۳/۲۰، جزء .۱۴

۱۱ـ بحار الانوار ۴۱/ .۱۰۵

۱۲ـ همان/ .۱۰۶

۱۳ـ همان/ .۱۰۷

۱۴ـ بحار الانوار ۴۱/ .۱۱۶

۱۵ـ همان/ .۱۲۲

۱۶ـ همان/ .۱۱۸

۱۷ـ حاشیه «الاصابه»۳/ .۴۹

۱۸ـ بحار الانوار ۴۱/ .۱۳۱

۱۹ـ همان/ .۱۳۷

۲۰ـ المناقب المرتضویه؟ .۳۶۵

۲۱ـ او (به خاطر نیازش)بیش از سهم مقرر از بیت المال طلب نمود. (شرح نهج البلاغه عبده)

۲۲ـ نهچ البلاغه خطبه .۲۲۲

۲۳ـ من لا یحضره الفقیه، صحیح بخارى، صحیح مسلم، سنن ابى داود، و لفظ مطابق من لا یحضر است.

۲۴ـ حاشسیه من لا یحضره الفقیه، چاپ مکتب الصدوق ۱/۳۲۲ـ .۳۲۴

۲۵ـ البته این نوعى افراط و اغراق گویى درباره آن دو خلیفه است، زیرا گر چه آنان شخصا از اموال بیت المال استفاده نکردند و به ظاهر زاهدانه مى‏زیستند اما پایه گذار تبعیض در تقسیم بیت المال و نیز روى کار آوردن بنى امیه بودند.عمر بود که عرب را بر عجم و قریش را بر غیر قریش و…ترجیح داد و با زمینه سازى براى به قدرت رسیدن عثمان مقدمه این همه جنایتها و خیانتها را فراهم کرد.(م)

۲۶ـ در «معجم البلدان» گوید: وادى مهزور و مذینب دو دره‏اى بوده‏اند که آب باران در آنها جارى مى‏شد. و ابو عبیده گفته است. مهزور وادى قریظه است.

۲۷ـ باید به او گفت: «خرج که از کیسه مهمان بودـ حاتم طائى شدن آسان بود».(م)

۲۸ـ شرح نهج البلاغه ۱/ .۱۹۸

۲۹ـ الغدیر ۸/ .۲۸۶

۳۰ـ سوره مائده/ .۴۵

۳۱ـ مقصود امام علیه السلام آن است که هدف هر چه بزرگ و مهم و مقدس باشد نباید از راه ظلم و ستم تأمین گردد و هدف مقدس وسیله نا مقدس را توجیه نمى‏کند، بلکه استفاده از وسیله نا مقدس در راه هدف مقدس، نقض غرض و خلاف مقصود است. تنها وظیفه ما آن است که در راه پهناور حق حرکت کنیم. اگر به مقصود رسیدیم چه بهتر و اگر نرسیدیم مانعى ندارد و گناهى بر ما نیست چرا که وظیفه رسول تبلیغ است و بس.

۳۲ـ سوره اسراء/.۳۳ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید به نقل از نصر بن مزاحم این افزوده را دارد: «و اسراف در قتل آن است که غیر قاتل را بکشى و خدا از آن نهى کرده و ستم همین است».

۳۳ـ امالى شیخ مفید، مجلس ۱۵، ص .۱۲۷

۳۴ـ شرح نهج البلاغه، ۱۷/ .۶۵

۳۵ـ الغارات ۱/ .۱۲۴

۳۶ـ مستدرک الوسائل ۳/ .۱۹۷

۳۷ـ تعبیر امام چنین است: هر که گرفتار مقام قضا شود و مسئولیت آن را بپذیرد.(م)

۳۸ـ وسائل الشیعه ۱۸/ .۱۵۷

۳۹ـ نهج البلاغه، نامه .۲۷

۴۰ـ همان، نامه .۵۳

۴۱ـ الامام على أسد الاسلام و قدیسه.

۴۲ـ وسائل الشیعه ۱۸/ .۲۰۴

۴۳ـ وسائل الشیعه ۱۸/ .۲۱۰

۴۴ـ همان/ .۲۱۲

۴۵ـ همان/ .۲۱۱

۴۶ـ مناقب ابن شهر آشوب ۲/ .۳۶۷

۴۷ـ سوره بقره/ .۲۳۳

۴۸ـ سوره احقاف/ .۱۵

۴۹ـ سوره لقمان/ .۱۴

۵۰ـ الغدیر ۶/ .۹۳

۵۱ـ سوره مائده/ .۳۲

۵۲ـ تفسیر نور الثقلین ۱/ .۶۲۰

۵۳ـ بحار الانوار ۱۰۴/ .۶۴

۵۴ـ کودک از نظر وراثت و تربیت ۱/ .۹۴

۵۵ـ همان/ .۹۳

۵۶ـ همان.

امیرالمؤمنین على ابن ابیطالب علیه السلام ص ۷۹۴

احمد رحمانى همدانى

 هدف حکومت

همه کس حکومت را براى تفوق بر غیر،و تعظیم دیگران نسبت‏به خود،و داشتن زندگى مرفه،و تجمل و خوشگذرانى مى‏خواهد و از اینها همه،هرگز خالى نیست،اما امام،

در حالیکه کفش پاره خود را وصله مى‏زد،به آن کسان که آمده بودند تا حکومتش را تبریک گویند، فرمود:

«اگر (در این مقام که هستم) نتوانم حق را برقرار و ثابت‏بدارم و باطل را زایل سازم،در نظر من،این کفش پاره،از حکومت‏بر شما بهتر است و برتر» (۱)

داستان مردم شهر«انبار» (از شهرهاى قدیم عراق) را شنیده‏اید که به استقبال و تعظیم او،از مرکب پیاده شده بر خاک افتادند و امام،با شگفتى فرمود:«این چه بود که کردید؟ما براى درهم شکستن همین رسوم غلط بر پا خاسته‏ایم.» (۲)

روزى هم احنف بن قیس بر سفره معاویه در ماه رمضان به افطار نشسته بود،انواع زیاد غذا او را متحیر ساخته اشکش روان شد.معاویه علت پرسید،گفت:به یاد افطارى افتادم که در خانه‏«على علیه السلام‏»دعوت بودم که چه ساده بود.

معاویه گفت:«از او مگوى،که او را مانند نیست.»
پى‏نوشتها:

۱٫ترجمه الامام على (جرج جرداق) -ج ۱/۱۸۴٫

۲٫ماخذ قبل-ج ۱/۹۹٫

على معیار کمال صفحه ۱۸۳

نحوه حکومت

سیاست که غالبا مایه از«مکر»مى‏گیرد،در امام،مایه از«فکر»مى‏گرفت.

در پاسخ مغیره بن شعبه (سیاستمدار مدبر) که بقاى معاویه را در شام،موافق سیاست روز مى‏دانست،فرمود :

«به خدا سوگند که معاویه از من سیاستمدارتر نیست ولى او مکر مى‏کند و فسق مى‏ورزد،و اگر مکر و حیله ناپسند نبود،من از همه مردم سیاستمدارتر بودم.» (۱)

نقشه‏هاى اصلاحى امام براى اجتماع،بى‏سابقه بود:

الفـاو با تعمیم و تکلیف کار،سلامت روحى و ارادى مردم را تضمین فرمود.

بـبا«بیمه اجتماعى»،سالخوردگان غیر قادر به کار،و کودکان یتیم را آسوده خاطر ساخت.

جـمردم را که ترس از فقر مادى داشتند،به موضوعى توجه داد که از آن خطرناکتر بود و آن :

«فقر نفس» (یعنى:عدم شخصیت)

و«فقر علمى» (یعنى:جهل اخلاقى) است.

لذا چشم مردم به دورتر نگریست،و موانع زندگى و بقا را در آن سوى‏تر ملاحظه کردند و براى رفع آنها،راهى یافتند که همه کس را بدان دسترس بود.

(یعنى:همه«فقر نفس»و«فقر علم»را توانند که رفع کنند.)

بالنتیجه با این راه گشایى،حیات و دوام اجتماع،ضمانت پذیرفت.

خوبست در یکایک این موارد،کلام امام را بشنوید:

در مورد اول فرمود:«شما به کار مأمور هستید اما حق دارید که کار را موافق میل خود برگزینید .» (۲)

در مورد دوم فرمود:«این گروه ناتوانان،از مردم دیگر بیشتر به عدالت نیازمندند و به احوال کودکان یتیم و سالخوردگان که قادر به انجام کارى نیستند،باید رسیدگى کرد.» (۳)

در مورد سوم فرمود:«فقر دو تاست:فقر مال و فقر نفس،ولى فقر نفس بدترین فقرهاست.»

و باز فرمود:«فقرى،چون جهل نیست.»

اما«گرسنگى،از زبونى خضوع،بهتر است.» (۴)

در پایان،سزد که از این آستان عظمت نماى الاهى،که سراسر کرم است و عنایت،استدعاى مدد کنیم و یارى براى صفاى جان طلبیم،آرى:

برو اى گداى مسکین،در خانه على زن‏
که نگین پادشاهى دهد از کرم،گدا را
به دو چشم خون فشانم،هله اى نسیم رحمت‏
که ز کوى او غبارى به من آر،توتیا را
به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش‏
چه پیامها که سپردم همه سوز دل،صبا را
پى‏نوشتها:

۱٫ترجمه الامام على (جرج جرداق) ـج ۱/ .۱۰۹

۲٫مأخذ قبلـج ۱/ .۲۶۸

۳٫مأخذ قبلـج ۱/۲۶۹ـ .۲۷۰

۴٫مأخذ قبلـج ۳/ .۱۴

على معیار کمال صفحه ۱۸۶

دکتر رجبعلى مظلومى

 مردم از دیدگاه حضرت على(ع) (قسمت اول)

-لطف او عام بود،همه کس را چه هم کیش بود و چه غیر آن،مورد عنایت قرار مى‏داد و براى ستمى که به آنها مى‏رسید، شدیدا مى‏رنجید،لذا مى‏ فرمود:

«مردم دو دسته‏اند:یا برادر دینى تو هستند،یا انسانى مانند تو.» (۱)

«بر اهل ذمه ستم روا مدار.» (۲)

در پیمان مسیحیان نجران نوشت:«نباید ستم ببینند و نه حقى از آنان پایمال گردد.» (۳)

از اینکه یک سرباز دشمن توانسته بود خلخالى از پاى زنى یهودى،در شهر«انبار»که محیط مسلمین بود، باز کند و به غارت ببرد،شدیدا ناراحت‏شده مسلمانان آنجا را عتاب کرد و فرمود:

«اگر مسلمانى،پس از این ماجرا به تاسف و اندوه بمیرد،جا دارد،و او را سرزنش نباید کرد.» (۴)
پى‏نوشتها:

۱٫ترجمه الامام على (جرج جرداق) -ج ۱ ص ۱۱۷٫

۲٫ماخذ قبل-ج ۱ ص ۲۸۰/۲۸۱٫

۳٫ماخذ قبل-ج ۱ ص ۲۸۰/۲۸۱٫

۴٫ماخذ قبل-ج ۱/۲۸۱٫

على معیار کمال صفحه ۱۸۰

دکتر رجبعلى مظلومى

مردم از دیدگاه حضرت على (ع) (قسمت دوم)

ایجاد زمینه‏هاى مشارکت مردم در عرصه‏هاى اجتماعى و سیاسى فرهنگى، تأمین خواسته‏هاى مشروع مردم و دفاع از حقوق اساسى و عمومى مشروع، شاخص زیر بنایى مردم گرایى را شکل مى دهند.یک فرد یا یک نهاد در صورتى مى تواند در ادعاى مردم گرایى خویش صادق باشد که در رعایت محورهاى یاد شده متعهد بوده و تلاش پر بار در گشودن فضاهاى متناسب ابعاد یاد شده انجام دهد.

مردم گرایى یک ارزش اجتماعى در جوامع بشرى متبلور است و نهادهاى اجتماعى در تشکیل آن تلاش مى کنند و بلکه فراتر از ارزش اجتماعى یک آرمان، و ایده به شمار مى آید و نهادهاى سیاسى یکى از امتیازهاى خویش را مردم گرایى مى دانند.

نهاد دین و نیز رهبران دینى به خصوص انبیا و ائمه علیه السلام مظهر ارزشهاى الهى و انسانى مى باشند و به هیچ ارزشى از ارزشهاى اجتماعى بى تفاوت نمى‏توانند باشند. زیرا که دین تبلور ارزشها و شکوفایى استعدادها و رشد و بالندگى است. به همین جهت دین و رهبران دینى با بها دادن به این ارزشها بیشترین تلاش را در این راستا دارند و به لحاظ ارج نهادن به این نوع ارزشها همواره بازتاب آن نیز در جامعه نسبت به آنان مشاهده مى‏شود، که رهبران دینى انبیا و جانشینان آن محبوب‏ترین و با نفوذترین انسانهاى جامعه مى باشند و گوى سبقت را در جذب قلبها ربوده‏اند و فروغ نفوذ آنها هر روز فروزانتر از گذشته مى‏درخشد. رهبران الهى بخصوص رسول الله علیه السلام بیشترین نفوذ و محبوبیت را دارد و در بین جانشینان وى(دوازده امام) امام على علیه السلام بیش از دیگران مظهر ارزشهاى اجتماعى مى باشد.
مردم از دیدگاه على علیه السلام

امام على علیه السلام که از لحاظ اندیشه افزون بر اندیشه و تفکر انسانى، متصل به مبدأ وحى الهى مى باشد. از لحاظ دیدگاه و ایده در این راستا نوع گرایى و مردم گرایى خویش را به عنوان یک ایده و ارزش دینى و انسانى مطرح مى‏نماید. در بخشى از فرمایش خویش به امام مجتبى مى فرماید: فرزندم خود را معیار عمل خویش با مردم قرار ده. آنچه براى خودت خوشایند است بر مردم نیز روا بدار و از آن چه گریزان هستى بر مردم مپسند. همان گونه که ستم بر خویش روا نمى دارى بر مردم نیز ستم مکن. با مردم به نیکى رفتار کن همان گونه که دوست دارى با تو به نیکى رفتار کنند. هر رفتارى که در حق خود بر نمى‏تابى بر دیگران نیز خوش مدار. آنچه بر خود مى پسندى بر دیگران نیز بپسند. آنچه نمى دانى به زبان نیاور گر چه دانسته‏هاى تو اندک باشد و گفته که نمى پذیرى درباره تو گفته شود به دیگران مگو . (۱)

و نیز به استاندار مصر مالک اشتر نخعى هنگام گسیل ایشان به آن دیار فرمان مى دهد، با مردم با کمال ملاطفت و مهربانى برخورد کند، با مردم منصفانه رفتار کند: انصف الناس. (۲) قلب خویش را پر کن از محبت و رأفت مردم. « و اشعر قلبک الرحمه للرعیه و المحبه لهم » . با مردم به گونه حیوان درنده که دریدن آنان را مغتنم مى داند برخورد مکن زیرا مردم به دو گروهند یا برادر دینى تو و یا همانند تو انسان هستند:فانهم صنفان اما اخ لک فى الدین او نظیر لک فى الخلق. (۳) مردم گر چه در باورهاى دینى با تو همگام نبوده و دگر اندیش هستند، لیکن بر خورد تو با آن‏ها باید انسانى باشد.این محور پیام امام همام خطاب به والى مصر و نماینده دولت است . دولت مظهر قدرت و سطوت و قهر و غلبه است و چه بسا در مواردى بى جا از قدرت قهریه و خشونت بهره ورى مى نماید.امام با صدور این پیام این چنین قوه مدیریت جامعه را به عطوفت و مهربانى و تجلى این ارزش فرا مى خواند و بگونه‏اى این ارزش را متبلور مى نماید که جامعه دینى و غیر دینى را پوشش مى دهد و به صورت فراگیر فرمان مهربانى صادر مى کند.

جامعه دینى تبلور مهربانى است و خشونت در نهاد سیاسى اسلام و ارزش‏هاى اجتماعى دینى جاى پا ندارد. خشونت و شمشیر دین ‘برابر مردم دین باور و حتى مردم غیر دینى نیست . تیغى که دین به دست رهبران الهى مى دهد براى مبارزه با تباهى و آلودگى‏هاى واگیر است.نه براى چالش و مقابله با مردم.تیغ دین همانند تیغ یک جراح و پزشک مهربان و آگاه و درد آشنا است.دین الهى هیچ گاه مقابل و رو در روى مردم نیست تا نیازى به شمشیر در استقرار آن باشد. جامعه دینى تبلور صمیمیت و مهربانى‏هاست که در سایه آن ارزش‏هاى انسانى و الهى به بار مى نشیند.استقرار دین برخواسته از نهاد فطرت و خواسته‏هاى فطرى و مهر و صمیمیت است نه خشونت که از خشونت ‘ پیوند ساخته نیست.

امام على علیه السلام خود مظهر این ارزش است.در تمام زندگى با مردم با ملاطفت و مهربانى و مردم دارى برخورد مى کند.امام به مردم ارزش مى نهد در مقابل حقوق اجتماعى آنان و حقوق اساسى مردم ‘ سخت پر تلاش و حساس است و خود را متعهد در راستاى آماده سازى بسترها براى تأمین حقوق انسانى مردم مى داند.

در فراز و نشیب زندگى امام که از تفاوت‏هاى چشم‏گیر خانه نشینى تا اوج دوران زمامدارى، این ارزش‏ها متبلور است.در جنگ‏ها، صلح‏ها، و موضع‏گیرهاى امام، تلاش جهت زدودن خشونت از چهره دین و جامعه دینى و بارور نمودن ایجاد ارتباط و انس و صمیمیت مى باشد. امامى که در برابر اشک سوزان یتیم زانو مى زند و در برابر ناتوانى بیوه‏گان خود را نا آرام و بى تاب مى بیند. و براى به خطر افتادن و امنیت زن یهودى که در تعهد اسلام مى زید، آنچنان آشفته مى شود که مرگ را براى انسان غیرتمند آرزو مى کند. (۴) در جنبه عمل‏کرد ‘ امام در طول زندگى به خصوص در دوران زمامدارى خویش این حقیقت را متجلى ساخته است.

امام مردم را محور حکومت مى داند و حکومت را در راستاى تحقق ارزش‏هاى الهى و تأمین خواسته‏هاى مردم شکل مى دهد.هیچ گاه حکومت را تحمیل بر مردم نمى دانست، گر چه از دیدگاه امام که دیدگاه حق است حکومتدارى خویش را از جانب خدا بر مردم مشروع و روا مى دانست.لیکن در استقرار این ارزش هیچ گاه تحمیل را بر مردم روا نمى دانست و در پذیرش حکومت رضایت مردم را زمینه ساز اساسى ‘ باور داشت.بدین سبب بر مشارکت و بیعت مردم با حکومت اهتمام مى ورزید، که حکومت ولو حق مدار باشد اگر مردم خواهان آن نباشند، مستقر و پایدار نخواهد شد. بدین جهت بر رضایت و مشارکت مردم پا فشارى دارد.مى فرماید بیعت مردم باید از صمیم دل و رضایت خاطر باشد: و لا تکون الا عن رضا المسلمین. (۵) و نیز مى فرماید: من ایده‏ام همان خواسته‏هاى مردم است: الا و انه لیس لى امر دونکم. (۶) بازتاب این بخش از نوشتار ‘ این پیام را ندا مى دهد که چهره على علیه السلام بخصوص در دوران حکومت دارى یک چهره مردمدار و صمیمى و مهربان است. امام در زندگى فردى و اجتماعى خویش بدور از هر گونه خوشنت، بهره‏ورى از نیروى قهریه براى تحقق ارزش‏ها مى‏باشد.

امام صمیمى‏ترین زمامدار و مردمى‏ترین حکومت مدار است و در متجلى نمودن این ارزش‏ها از پا نمى نشیند.امام علیه السلام از بکارگیرى اهرم فشار و خشونت در برابر مردم ‘ گریزان است و هیچ گاه حتى ارزش‏هاى دینى را با قهر خشونت در برابر عموم مردم مستقر نمى سازد .

البته باید به این نکته اشاره شود که تلاش براى استقرار مردم‏دارى ناسازگار با خشونت و بهره ورى از نیروى قهریه در موارد لازم نمى باشد. امام حق مدار در معیارها و مردم مدار در تأمین خواسته‏هاى مشروع مردم است.

در عین حال در برابر شاخص‏هاى فساد و تبهکارى سخت خشن بوده و ریشه‏هاى فساد را با طرفندهاى گوناگون حتى با تیغ جراحى و خشونت ریشه کن مى کند. امام عطوف و مهربان و مردم دار همان امامى است که از شمشیرش خون سران کفر و فساد نفاق مى چکد و بغض کینه وى در قلب‏هاى تنگ و دیدگان کور آنان موج مى زند. که اگر در جاذبه افراد ‘ سر آمد است ‘ در دافعه نیز الگوى همگان است. محور عطوفت و مردم دارى با محور خشونت در موارد لازم که موارد بسیار اندک هم مى باشد، نباید آمیخته شود و بین این دو ناسازگارى وجود ندارد. همان گونه که خشن و دل سخت معرفى کردن امام چهره واژگون از امام است، نفى خشونت و قهریه از امام همام نیز واژگونى دیگرى است که هر دو ناشى از کژاندیشى و سوء برداشت و نگرش یک سویه مى باشد .

چهره على قدردان حضور مردم در صحنه‏هاى اجتماعى و سیاسى است. و این موضوع از این جهت حایز اهمیت است که چهره امام را برخى گریزان از مردم و یا گلایه‏مند و یا بى تفاوت نسبت به مردم مطرح مى نمایند.این موضع‏ها با چهره عطوف امام ناسازوار است.امام در اظهارات خویش به خصوص در خطابه‏هاى خویش مانند خطبه ۲۷،گاهى از مردم گلایه مى کند، لیکن این اظهارات در فضاهاى خاص است و به هیچ وجه با مردم دارى حضرت ناسازگارى نخواهد داشت. که توضیح بیشتر آن در بخش بررسى روحیات مردم کوفه در همین نوشتار آمده است. با این بیان روشن مى شود که مردم داراى یکى از محورهاى ارزشى در سیره امام به ویژه در حکومت‏دارى است، که براى همگان الگو است.
پى‏نوشتها:

۱ـ نهج البلاغه، نامه ۳۱، ص .۳۹۷

۲ـ نهج البلاغه، نامه ۵۳، .۴۲۸

۳ـ همان، ص .۴۲۷

۴ـ نهج البلاغه، صبحى الصالح، خ ۲۷، ص .۷۰

۵ـ طبرى، ج ۴، ص ۱۵۲ و .۱۵۳

۶ـ همان.

امام على علیه السلام الگوى زندگى ص ۱۳۱

حبیب الله احمدى

مردم از دیدگاه حضرت على (ع) (قسمت سوم)

۱ـ پیرمرد نابینایى که گدایى مى‏کرد از راه مى‏گذشت، امیر مؤمنان علیه السلام فرمود : این چیست؟ گفتند:اى امیر مؤمنان، مردى نصرانى است. فرمود: از او کار کشیدید و اینک که پیر شده و از پا افتاده کمک خود را از او دریغ مى‏دارید!از بیت المال خرجى او را بدهید. (۱)

۲ـ امام مجتبى علیه السلام فرمود: چون على علیه السلام طلحه و زبیر را شکست داد مردم همه گریختند و در راه بر زن باردارى گذشتند و او از ترس وضع حمل کرد و کودک زنده به دنیا آمد و ندى دست و پا زد و جان داد و پس از او مادرش از دنیا رفت. على علیه السلام و یاران از آنجا گذشتند و آن زن و ودک را دیدند که روى زمین افتاده‏الند، از حال آنان پرسید، گفتند: او باردار بود و چون جنگ و هزیمت را دید و ترسید و بچه انداخت.حضرت پرسید : کدام یک زودتر مرده‏اند؟گفتند:کودک پیش از مادر مرده است.

حضرت شوهر آن زن را که پدر کودک مرده بود فرا خواند و (بر اساس قانون ارث) دو ثلث دیه را به او پرداخت و براى مادر او(که مرده بود) یک ثلث سهم قرار داد، آن گاه از ارث آن زن مرده از کودک خود که ثلث دیه بود نصف آن را به شوهر داد و باقى را به خویشان آن زن داد، و نیز از دیه آن زن نصف آن را که دو هزار و پانصد درهم بود به شوهر داد و دو هزار و پانصد درهم دیگر را به خویشان آن زن داد زیرا جز همان کودکى که انداخته بود فرزند دیگرى نداشت.

و همه این مبالغ را از بیت المال بصره پرداخت نمود. (۲)

۳ـ طبرى به سند خود از امام باقر علیه السلام روایت کرده که فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پس از فتح مکه خالد بن ولید را براى دعوت نه براى جنگ به سویى فرستاد و قبایلى از عرب به نامهاى سلیم و مدلج و چند قبیله دیگر نیز با او بودند و همگى به غمیصاء ـ که محل آبى بود براى بنى جذیمه بن عامر بن عبد مناه بن کنانه ـ فرود آمدند . بنو جذیمه در زمان جاهلیت عوف بن عبد عوف ابو عبد الرحمن بن عوف و فاکه بن مغیره را که تاجر بودند و از یمن بر آنها وارد شده بودند کشته و اموالشان را گرفته بودند، و چون اسلام پیروز شد و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم خالد بن ولید را فرستاد، وى حرکت کرد تا به آن مکان رسید، چون خالد را دیدند سلاح بر گرفتند، خالد به آنها گفت: سلاح را زمین بگذارید که مردم مسلمان شده‏اند.

مردى از بنى جذیمه گوید: چون خالد ما را گفت که سلاحها را زمین بگذارید، یکى از ما که جحدم نام داشت گفت: واى بر شما اى بنى جذیمه، این خالد است، به خدا سوگند که پس از فرو نهادن سلاح جز اسارت و پس از اسارت جز زده شدن گردنها نخواهد بود، به خدا سوگند من هرگز سلاحم را زمین نخواهم نهاد. گروهى از قومش او را گرفته، گفتند: اى جحدم، مى‏خواهى خون ما را بریزى؟ مردم مسلمان شده‏اند و جنگ فرو نشسته و مردم در امنیت به سر مى‏برند!و او را رها نکردند تا سلاحش را گرفتند و مگى بر اساس حرف خالد سلاحها را فرو گذاشتند آن گاه خالد دستور داد همه را گرفتند و دستهاشان را بستند و تیغ برکشید و به جان آنان افتاد و عده‏اى از آنها را کشت.

چون خبر به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رسید دستهار ا به آسمان برداشت و گفت، «خداوندا، من به پیشگاه تو از این کار خالد بیزارى مى‏جویم.سپس على علیه السلام را فرا خواند و فرمود: اى على، به نزد آنان برو و به کارشان رسیدگى کن و امر جاهلیت را زیر پا بنه.

على علیه السلام با مقدارى مال که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به او داده بود به سوى آنان رفت و دیه کشتگان و جریمه اموالى را که از آنان تلف شده بود پرداخت حتى پول ظرفى را که در آن به سگ آب مى‏دادند پرداخت نمود و مقدارى اضافه آمد، على علیه السلام فرمود:آیا هنوز خون و مالى مانده که جریمه آن پرداخت نشده باشد؟

گفتند: نه، فرمود: من بقیه این مال را احتیاطا میان شما تقسیم مى‏کنم تا اگر موردى باشد که رسول خدا و یا شما ندانسته باشید جریمه آن پرداخت شده باشد.

پس از انجام این کار خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بازگشت و او را از ماجرا با خبر ساخت، فرمود: کار درست و نیکویى کردى. آن گاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رو به قبله ایستاد و دستها را به آسمان برداشت و به گونه‏اى که سپیدى زیر بازوهاى حضرتش دیده مى‏شد و سه بار عرضه داشت: خداوندا، من به پیشگاه تو از این کار خالد ولید بیزارى مى‏جویم. (۳)

۴ـ در خبر آمده که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خالد بن ولید را براى جمع آورى صدقات بنى جذیمه از بنى المصطلق ارسال داشت و خالد به جهت سابقه ریخته شدن خونى که میان او و آنان وجود داشت آنان را دستگیر کرد و عده‏اى از آنان را کشت و اموالشان را ربود .چون خبر به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رسید دست به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا !، من به پیشگاه تو از آنچه خالد کرده بیزارم»، و گریست سپس على را فرا خواند و با مقدارى مال او را به سوى آن قبیله فرستاد و فرمود تا دیه مردان کشته شده و عوض مالهاى ربوده شده آنان را بپردازد. امیر مؤمنان علیه السلام همه آنها را پرداخت حتى پولهایى براى ظروف آب سگها و ریسمانهاى چوپانان داد، و باقى مانده مال را به خاطر ترس زنان و وحشت کودکان و کارهاى دیگرى که شده و خبر داشتند یا نه و براى آنکه از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم راضى باشند به آنان پرداخت نمود. (۴)

۵ـ در «مصباح الانوار» گوید: یکسال بود که امیر مؤمنان علیه السلام میل خوردن جگر سرخ شده با نان تازه داشت، در یکى از روزها که روزه بود این مطلب را با امام حسن علیه السلام در میان گذاشت و امام آن را تهیه نمود. هنگام افطار که ظرف غذا را نزد حضرتش برد سائلى بر در خانه رسید. امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: پسرم، این را براى سائل ببر تا ما در روز قیامت این نکتعه را در نامه عمل خود مشاهده نکنیم که: اذهبتم طیباتکم فى حیاتکم الدنیا و استمتعتم بها. (۵) «شما بهره‏هاى پاکیزه و لذیذ خود را در زندگى دنیاتان بردید و از آنها کامیاب شدید».

۶ـمردى خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رسید و از گرسنگى شکایت کرد، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به خانه‏هاى همسران فرستاد و همه گفتند: جز آب چیز دیگرى نداریم. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: امشب چه کس از این مرد پذیرایى مى‏کند؟ على بن ابى طالب علیه السلام گفت: من اى رسول خدا، آن گاه نزد فاطمه علیها السلام آمد و گفت: اى دختر رسول خدا، غذا چه دارى؟ گفت: جز خوراک بچه ها چیز دیگرى نداریم و آن را به مهمان خود ایثار مى‏کنیم. على علیه السلام گفت: اى دختر محمد، کودکان را بخوابان و چراغ را خاموش کن. فردا صبح که على علیه السلام خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رفت و خبر شب گذشته را باز گفت، در همین حال بودند که این آیه نازل شد: و یؤثرون على انفسهم و لو کان بهم خصاصه (۶) « و دیگران را بر خود مقدم مى‏دارند گر چه خود سخت نیازمند باشند». (۷)

۷ـ امیر مؤمنان علیه السلام در عهد نامه خود به مالک اشتر رحمه الله مى‏فرماید: بخشى از اوقات خود را براى نیازمندان و دادخواهان قرار ده که شخصا در برابر آنان خالى از هر اندیشه‏اى حضور یابى و در یک مجلس عمومى شرکت کنى. در آن مجلس در برابر خداوند که تو را آفریده فروتنى نموده و سپاه و پاسداران و مأموران انتظامى خود را از برابر آنان دور دار تا هر کس مى‏خواهد سخنى گوید بدون لکنت حرف خود را بزند، زیرا من از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که نه یک جا بلکه بارها مى‏فرمود: «هرگز امتى به قداست نمى‏رسد تا آنکه در میان آنان حق ضعیف از قوى بدون لکنت زبان گرفته شود».

و نیز بد خلقى و کند زبانى آنها را تحمل کن و تنگ خلقى و بزرگمنشى (خود) را از آنان دور ساز تا خداوند بدین وسیله اکناف رحمت خود را بر تو بگستراند و پاداش طاعتش را بر تو لازم سازد، و آ نچه مى‏دهى با گوارایى و روى خوش بده و هر چه را دریغ مى‏دارى با روشى نیکو و همراه با پوزش دریغ دار! (۸)
پى‏نوشتها:

۱ـ وسائل الشیعه ۱۱/ .۴۹

۲ـ وسائل الشیعه ۱۷/ .۳۹۳

۳ـ تاریخ طبرى ۳/ .۶۶

۴ـ سفینه البحار ۱/۲۰۶، ماده خلد.

۵ـ سوره احقاف/ .۲۰

۶ـ سوره حشر/ .۹

۷ـ بحار الانوار ۴۱/.۳۴ این روایت قابل تأمل است، زیرا ایثار از خود مایه گذاشتن است نه از کودکان ضعیف آن هم فرزندن پیامبر علیه السلام که حفظ آنان از همه اولى است،و نیز طبق دستور شرع نفقه خانواده مقدم بر دیگران است.(م)

۸ـ نهج البلاغه، نامه .۵۳

امیرالمؤمنین على ابن ابیطالب علیه السلام ص ۸۲۳

احمد رحمانى همدانى

آزادى از دیدگاه امام على(ع)

على امیر المؤمنین با خوارج در منتهى درجه آزادى و دموکراسى رفتار کرد.او خلیفه است و آنها رعیتش،هر گونه اعمال سیاستى برایش مقدور بود اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد و حتى سهمیه آنان را از بیت المال قطع نکرد،به آنها نیز همچون سایر افراد مى‏نگریست.این مطلب در تاریخ زندگى على عجیب نیست اما چیزى است که در دنیا کمتر نمونه دارد.آنها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقیده آزاد با آنان روبرو مى‏شدند و صحبت مى‏کردند،طرفین استدلال مى‏کردند،استدلال یکدیگر را جواب مى‏گفتند.

شاید این مقدار آزادى در دنیا بى‏سابقه باشد که حکومتى با مخالفین خود تا این درجه با دموکراسى رفتار کرده باشد.مى‏آمدند در مسجد و در سخنرانى و خطابه على پارازیت ایجاد مى‏کردند.روزى امیر المؤمنین بر منبر بود.مردى آمد و سؤال کرد.على بالبدیهه جواب گفت.یکى از خارجیها از بین مردم فریاد زد:«قاتله الله ما افقهه‏»(خدا بکشد این را،چقدر دانشمند است!).دیگران خواستند متعرضش شوند اما على فرمود رهایش کنید،او به من تنها فحش داد.

خوارج در نماز جماعت‏به على اقتدا نمى‏کردند زیرا او را کافر مى‏پنداشتند.به مسجد مى‏آمدند و با على نماز نمى‏گذاردند و احیانا او را مى‏آزردند.على روزى به نماز ایستاده و مردم نیز به او اقتدا کرده‏اند.یکى از خوارج به نام ابن الکواء فریادش بلند شد و آیه‏اى را به عنوان کنایه به على،بلند خواند:

و لقد اوحى الیک و الى الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک و لتکونن من الخاسرین . (۱)

این آیه خطاب به پیغمبر است که به تو و همچنین پیغمبران قبل از تو وحى شد که اگر مشرک شوى اعمالت از بین مى‏رود و از زیانکاران خواهى بود.ابن الکواء با خواندن این آیه خواست‏به على گوشه بزند که سوابق تو را در اسلام مى‏دانیم،اول مسلمان هستى،پیغمبر تو را به برادرى انتخاب کرد،در لیله المبیت فداکارى درخشانى کردى و در بستر پیغمبر خفتى،خودت را طعمه شمشیرها قراردادى و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انکار نیست،اما خدا به پیغمبرش هم گفته اگر مشرک بشوى عمالت‏به هدر مى‏رود،و چون تو اکنون کافر شدى اعمال گذشته را به هدر دادى.

على در مقابل چه کرد؟!تا صداى او به قرآن بلند شد،سکوت کرد تا آیه را به آخر رساند.همینکه به آخر رساند،على نماز را ادامه داد.باز ابن الکواء آیه را تکرار کرد و بلافاصله على سکوت نمود.على سکوت مى‏کرد چون دستور قرآن است که:

اذا قرى‏ء القرآن فاستمعوا له و انصتوا (۲) .

هنگامى که قرآن خوانده مى‏شود گوش فرا دهید و خاموش شوید.

و به همین دلیل است که وقتى امام جماعت مشغول قرائت است مامومین باید ساکت‏باشند و گوش کنند.

بعد از چند مرتبه‏اى که آیه را تکرار کرد و مى‏خواست وضع نماز را بهم زند،على این آیه را خواند:

.فاصبر ان وعد الله حق و لا یستخفنک الذین لا یوقنون (۳) .

صبر کن،وعده خدا حق است و فرا خواهد رسید.این مردم بى ایمان و یقین،تو را تکان ندهند و سبکسارت نکنند.

دیگر اعتنا نکرد و به نماز خود ادامه داد (۴) .
پى‏نوشتها

۱- زمر/۶۵٫

۲- اعراف/۲۰۴٫

۳- روم/۶۰٫

۴- شرح ابن ابى الحدید،ج ۲/ص ۳۱۱٫

مجموعه آثار جلد ۱۶ صفحه ۳۱۱

استاد شهید مرتضى مطهرى

نقش على علیه السلام در وحدت جامعه

کسى را نمى‏توان یافت که چون امام على علیه السلام خواهان خیر و صلاح امت بوده باشد؛ چرا که او همواره بر آن بود تا مسیر تاریخ را در بستر واقعى آن به جریان اندازد. اگر چه مردم در انتخاب و گزینش رهبرى راه خطایى را پیمودند، این چیزى نبود که امام را وادارد تا تصمیم عجولانه بگیرد؛ زیرا امام به فراست، تبعات جانبى این دگرگونى را دریافته بود . عامه مردم از وجود فرصت طلبان کاملا بى اطلاع بودند، از این رو، هم در انتخاب خلیفه و هم در روش عزل وى اشتباه کردند وشاید در موقعیت و جو آن چنانى، هر کسى جاى آنان مى‏بود همین تصمیم را اتخاذ مى‏کرد؛ زیرا عثمان بارها پیمان بست و نقض پیمان کرد. عثمان به وضوح احساس مى‏کرد که على علیه السلام خیر و صلاح وى را مى‏خواهد؛ جز این که اوضاعى که بر خلیفه حاکم بود، مانع مى‏شد روابط آن دو گرم و دوستانه باشد.

ابن قتیبه مى‏گوید: «روزى عثمان به على علیه السلام گفت: اى ابو الحسن، نمى‏دانم طالب مرگت هستم، یا زندگى تو را خواهانم. به خدا! اگر بمیرى نمى‏خواهم بعد از تو براى دیگران بمانم، زیرا کسى را چون تو نخواهم یافت» (۱) .

جرج جرداق مى‏گوید: «در جریان حصر سراى عثمان، فرزندان على علیه السلام حسن وحسین علیهم السلام به دفاع از وى پرداختند؛ این در حالى بود که بنى امیه پنهانى از وى گریختند و در شام به معاویه پیوستند.» (۲) مسعودى مى‏گوید: «علاوه بر فرزندان، کسان خود را نیز فرستاد. (۳) »مؤلف الفخرى مى‏گوید: «على علیه السلام در ردیف مدافعان و یاران عثمان بود و عثمان براى دفع مردم از او کمک مى‏خواست واو نیز به دفع آنان قیام کرد. عاقبت چون عثمان را محاصره نمودند على علیه السلام فرزند خود حسن علیه السلام را به یارى او فرستاد که او جهت دفاع از عثمان سخت کوشید، چندان که عثمان او را قسم داد که از دفاع دست بردارد.» (۴)

طبرى و این قتیبه آورده‏اند: «چون عثمان در محاصره مخالفین بود، شورشیان آب را بر وى بستند و کسى جرأت نمى‏کرد که به آنان آب برساند، تا این که عثمان از پشت بام خانه‏اش از على علیه السلام خواست تا به خانه‏اش آب برساند که على علیه السلام هم چند مشک آب برایش فرستاد.» (۵)
پى‏نوشتها:

.۱ الامامه و السیاسه، ج ۱، ص .۳۶

.۲ على صداى عدالت انسانى، ج ۱، ص ۲۱۸ ـ ۲۱۹؛ نهایه الارب، ج‏۵، صفحه ۸۰

.۳ مروج الذهب، ج ۱، ص ۷۰۱ ـ .۷۰۲

.۴ الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۴۲؛ نهایه الارب، ج ۵، ص ۷۴، به نقل از: تاریخ سیاسى اسلام، ج ۱، ص .۳۰۰

.۵ الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۴۰؛ تاریخ طبرى، ج ۳، (حوادث سال ۳۵) نهایه الارب، ج ۵، ص ۷۴

تاریخ ولایت در نیم قرن اول صفحه .۱۱۲

استاد حسین ذاکر خطیر.

وحدت مسلمین رسول الله(ص) محور اتحاد

رهبران دینى به خصوص رسول الله(ص) و على(ع) بیشترین تلاش را در ایجاد وحدت و تشکل امت اسلامى داشتند. در زمان رسول الله(ص) حضرت با متشکل ساختن نیروهاى مسلمان موفق شد یک امت واحده و متحد و همسو بسازد. که کمتر مى‏توان براى آن نمونه یافت. در عهد رسول الله (ص) در میان گروه‏ها و قومیت‏هاى مختلف مانند اوس خزرج و مهاجر و انصار همواره زمینه چالش‏هاى فروان پدید مى‏آمد و چه بسا عرصه‏هاى فتنه را پدیدار مى‏نمود. لیکن رسول الله (ص) با تلاش مدبرانه خویش فتنه‏ها را خاموش مى‏کرد و گرایش‏ها را با هم پیوند مى‏داد .
على(ع) و وحدت

اما زمان على(ع) را به هیچ وجه نمى‏توان با زمان رسول الله(ص) سنجید. اختلاف‏هاى درونى در زمان على(ع) به اوج خود رسیده است. آتش تکاثر فزون طلبى افراد از همه سو على را محاصره کرده است. آتش فتنه‏هاى درونى یکى پس از دیگرى شعله‏ور مى‏شود. فتنه‏هایى که بنیان اسلام و اساس امت اسلامى را تهدید مى‏نماید. این تدبیر و تحمل على است که اسلام و امت را از امواج خطرها عبور مى‏دهد و وحدت امت اسلامى را حفظ مى‏نماید و آرمان رسول الله(ص) را در جامعه تحقق مى‏بخشد.

پرخطرترین زمان براى محو نور اسلام و فورپاشى امت اسلامى بعد از رحلت رسول الله(ص) مى‏باشد . زیرا از یک سو زمان زیادى از دوران جاهلیت نگذشته و هنوز رسوبات فرهنگ جاهلى کاملا در ذهن‏ها زدوده نشده است و تعصب‏هاى جاهلى تشکل و حدت امت اسلامى را تهدید و بازگشت به دوران جاهلیت را نمایان مى‏سازد. از سوى دیگر فرصت طلبى و هواخواهى عده‏اى به توان این خطر افزدوه با این که رسول الله(ص) به امر الهى مسیر رهبرى را مشخص نموده است عده‏اى با تمام توان به میدان آمده‏اند رهبرى را از این مسیر منحرف نموده‏اند. این عده را، در اثر مشتبه شدن موضوع هواخواهان فراوانى حمایت مى‏کنند. على که شاخص‏ترین فرد شایسته‏ترین انسان در ابعاد گوناگون است ناگه خود را در میان انواع چالش‏ها تنها مى‏بیند در حالى که میراث خود (رهبرى الهى) را به غارت رفته مشاهده مى‏نماید «ارى تراثى نهبا» (۱) آن گونه تنهایى که فقط اهل بیت او همراهند «فنظرت لیس معین الا اهل بیتى» (۲) نگاه کردم تنها اهل بیت خویش را یاور یافتم) مظلومیت تا آن مقدار که تهاجم بر هدم دردانه رسول الله(ص) فاطمه(س) روى آورده. و «تضافر امتک على هضمها» (۳)

در چنین شرایط على تحمل و صبر پیشه مى‏کند حتى کوچکترین قدمى براى تصدى ولایت و رهبرى بر نمى‏دارد زیرا خطر اختلاف اساس امت نوپاى اسلامى را تهدید مى‏کند. على نه تنها قدم تنش زا بر نمى‏دارد بلکه تمام تلاش وى صرف تنش‏زدایى مى‏شود. على با تحمل تلخى و زهر به جان خویش و حدت و یک پارچگى مسلمانان را حفظ مى‏کند. تلخترین زهر را مى‏نوشد و سخت‏ترین شکنجه را تحمل مى‏کند: «صبرت و فى العین قذا و فى الحلق شجا.» على با این شرایط بر ظلمت‏ها و تاریکى‏ها و گمراهى صبر مى‏کند. «او اصبر على طخیه عمیاء» (۴)

مردم تازه مسلمان نیاز به انسجام و همگرایى دارند «و الناس حدیثوا عهد الاسلام و الدین» (۵) از هر اقدام چالش‏زا دست کشیدم تا مردم از دین بر نگردند، دین محمد از بین نرود. «فامسکت یدى حتى رأیت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الى محق دین محمد.» از این خطر هراس داشتم که اگر با حفظ وحدت به یارى اسلام و مسلمانان نشتابم رخنه‏اى ایجاد شود و مصیبتى پدید آید که به مراتب خطرش افزون از روگرداندن از رهبرى من باشد «و خشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فیه ثلما او هدما تکون المصیبه به على اعظم من فوت ولا یتکم» (۶) على که حق رهبرى وى غصب شده است و به همین لحاظ ناهنجارى‏هاى فراوان را در جامعه مشاهده مى‏کند و انواع بى‏عدالتى‏ها را مى‏بیند. و به چشم مى‏بیند که چگونه معیارها تغییر کرده و از مسیر حق جدا شده است و نابسامانى‏هاى نظام حاکم را مشاهده مى‏نماید. در عین حال از چنان سعه صدر برخوردار است با حفظ وحدت دین و امت را یارى مى‏رساند. در تصمیم‏گیرى‏ها و مشاوره مشارکت مى‏کند. خود را همراه و همراز خلفاء جلوه مى‏دهد. و حتى در نمازها جمعه و جماعات دیگران شرکت مى‏کند. (۷) زیرا اگر یارى نکند خطر ارتجاع و ارتداد جامعه را تهدید مى‏نماید.

با این که بیشترین ستم را به على روا داشته‏اند! و حتى حرمت خانه و خانواده وى که بیت وحى و اهل بیت رسالت مى‏باشند را شکسته‏اند و با این که صاحب ذوالفقار است و از هیبت و شجاعت و نامش قهرمانان برخود مى‏لرزند لیکن براى حفظ ارزش‏هاى دینى و حرمت امت اسلامى دم برنمى‏آورد زیرا که از دیدگاه على حفظ وحدت امت اسلامى بر همه چیز مقدم و حتى بر رهبرى الهى وى پیشى مى‏گیرد. این چنین على در رفتار و گفتار به وحدت جامعه مى‏کوشد و اینگونه است که حریص‏ترین و علاقه‏مندترین فرد بر حراست از وحدت است. در پاسخ معاویه سیاسیت باز که وى را متهم به ایجاد تفرقه مى‏نمود مى‏فرماید: کسى را پیدا نمى‏کنى که از من حریص‏تر به اتحاد جامعه اسلامى باشد «و لیس رجل احرص و اعلم على جماعه امت محمد (ص) و الفتها منى. (۸) على این گونه با گفتار و رفتار خویش همگراى ایجاد مى‏کند.
پى‏نوشتها:

۱)نهج البلاغه، خطبه .۳

۲)همان خطبه ۲۶ ص .۶۸

۳)همان خطبه ۲۰۲ ص ۳۲۰، ابن میثم جلد ۲ ص .۹۷

۴)همان خطبه ۳، ص .۴۸

۵)نهج البلاغه ابن ابى‏الحدید ج ۱ ص .۳۰۷

۶)نهج البلاغه نامه ۶۲ ص .۴۵۱

۷)وسائل الشیعه، ج ۵، ص .۴۵

۸)نهج البلاغه، نامه ۷۸ ص .۴۶۶

امام على(ع) الگوى زندگى ص ۱۱۴

حبیب الله احمدى

بیت المال

صرفه جویى در بیت المال کارگزاران خویش را از اسراف و تبذیر باز مى‏داشت و آنان را به صرفه جویى و صحیح مصرف نمودن بیت المال فرا مى‏خواند:أدقوا اقلامکم و قاربوا بین سطورکم…و ایاکم و الاکثار، فان اموال المسلمین لا تحتمل الاضرار. (۱) «نوک قلم‏ها را باریک و فاصله سطرها را کم کنید، و از زیاده روى در هزینه نمودن بیت المال بپرهیزید، زیرا که اموال مسلمانان نباید محتمل ضرر شود».

على در رفتار خویش آن مقدار مراقب است که در طول زندگى بویژه در دوران حکومت دارى‏اش کوچکترین ستم از جانب وى بر کسى متوجه نشد. ستم بر بندگان خدا تلخترین رنج و شرمندگى در پیشگاه خدا و رسول براى على مى‏باشد: و الله لان أبیت على حسک السعدان مسهدا او اجر فى الاغلال مصفدا احب الى من ان الق الله و رسوله یوم القیمه ظالما لبعض العباد. (۲) «اگر على را بر روى تیغ‏هاى تیز سعدان که خواب را برباید، و یا به غل زنجیر در بندند، بهتر و شیرترین از آن است که خدا و پیامبرش را در حالتى ملاقات کنم که بر بندگان خدا ستم نموده باشم».

اینها نمونه‏هاى شفاف از دیدگاه‏ها و رفتار على علیه السلام در ابعاد گوناگون استقرار عدالت اجتماعى مى‏باشد، که البته اگر شمارش همه موارد که در دسترس است هدف باشد، به لحاظ این که موارد بسیار فراوان است، نوشتار مستقل را مى‏طلبد.لیکن براى افراد فرهیخته‏اى که در تلاش هستند از زندگى امام همام الگو بگیرند همین موارد رهنمود هستند.
پى‏نوشتها:

۱ـ بحار، ج ۴۱، ص .۱۰۵

۲ـ نهج البلاغ صبحى الصالح، ص .۳۴۶

امام على علیه السلام الگوى زندگى ص ۱۳۰

حبیب الله احمدى

عدالت اجتماعى (نهج البلاغه و مساله حکومت)

از جمله مسائلى که در نهج البلاغه فراوان درباره آنها بحث‏شده است،مسائل مربوط به حکومت و عدالت است.

هر کسى که یک دوره نهج البلاغه را مطالعه کند،مى‏بیند على علیه السلام در باره حکومت و دالت‏حساسیت‏خاصى دارد،اهمیت و ارزش فراوانى براى آنها قائل است.قطعا براى کسانى که با اسلام آشنایى ندارند و بر عکس با تعلیمات سایر ادیان جهانى آشنا مى‏باشند،باعث تعجب است که چرا یک پیشواى دینى اینقدر به این گونه مسائل مى‏پردازد!مگر اینها مربوط به دنیا و زندگى دنیا نیست؟آخر یک پیشواى دینى را با دنیا و زندگى و مسائل اجتماعى چه کار؟!

و بر عکس،کسى که با تعلیمات اسلامى آشناست و سوابق على علیه السلام را مى‏داند که در دامان مقدس پیغمبر مکرم اسلام پرورش یافته است،پیغمبر او را در کودکى از پدرش گرفته،در خانه خود و روى دامان خود بزرگ کرده است و با تعلیم و تربیت مخصوص خود او را پرورش داده،رموز اسلام را به او آموخته،اصول و فروع اسلام را در جان او ریخته است،دچار هیچ گونه تعجبى نمى‏شود بلکه براى او اگر جز این بود جاى تعجب بود.

مگر قرآن کریم نمى‏فرماید: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط (۱) .

سوگند که ما پیامبران خویش را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرود آوردیم که میان مردم به عدالت قیام کنند.

در این آیه کریمه برقرارى عدالت‏به عنوان هدف بعثت همه انبیاء معرفى شده است.مقام قداست عدالت تا آنجا که بالا رفته که پیامبران الهى به خاطر آن مبعوث شده‏اند.علیهذا چگونه ممکن است کسى مانند على که شارح و مفسر قرآن و توضیح دهنده اصول و فروع اسلام است،در باره این مساله سکوت کند و یا در درجه کمترى از اهمیت آن را قرار دهد؟

آنان که در تعلیمات خود توجهى به این مسائل ندارند و یا خیال مى‏کنند این مسائل در حاشیه است و تنها مسائلى از قبیل طهارت و نجاست در متن دین است،لازم است در افکار و عقاید خود تجدید نظر نمایند.

ارزش و اعتبار

اولین مساله‏اى که باید بحث‏شود همین است که ارزش و اهمیت این مسائل از نظر نهج البلاغه در چه درجه است،بلکه اساسا اسلام چه اهمیتى به مسائل مربوط به حکومت و عدالت مى‏دهد؟بحث مفصل از حدود این مقالات خارج است اما اشاره به آنها لازم است.

قرآن کریم آنجا که رسول اکرم را فرمان مى‏دهد که خلافت و ولایت و زعامت على علیه السلام را بعد از خودش به مردم ابلاغ کند،مى‏فرماید:

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته (۲) .

اى فرستاده!این فرمان را که از ناحیه پروردگارت فرود آمده به مردم برسان،اگر نکنى رسالت الهى را ابلاغ نکرده‏اى.

به کدام موضوع اسلامى این اندازه اهمیت داده شده است؟کدام موضوع دیگر است که ابلاغ نکردن آن با عدم ابلاغ رسالت مساوى باشد؟

در جریان جنگ احد که مسلمین شکست‏خوردند و خبر کشته شدن پیغمبر اکرم پخش شد و گروهى از مسلمین پشت‏به جبهه کرده فرار کردند،قرآن کریم چنین مى‏فرماید:

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم (۳) .

محمد جز پیامبرى که پیش از او نیز پیامبرانى آمده‏اند نیست.آیا اگر او بمیرد و یا در جنگ کشته شود شما فرار مى‏کنید و دیگر کار از کار گذشته است؟!

حضرت استاد علامه طباطبایى(روحى فداه)در مقاله‏«ولایت و حکومت‏»از این آیه چنین استنباط فرموده‏اند که کشته شدن پیغمبر اکرم در جنگ نباید هیچ گونه وقفه‏اى در کار شما ایجاد کند،شما فورا باید تحت لواى آن کس که پس از پیغمبر زعیم شماست‏به کار خود ادامه دهید.به عبارت دیگر، فرضا پیغمبر کشته شود یا بمیرد،نظام اجتماعى و جنگى مسلمین نباید از هم بپاشد.

در حدیث است که پیغمبر اکرم فرمود:اگر سه نفر(حد اقل)همسفر شدید،حتما یکى از سه نفر را امیر و رئیس خود قرار دهید.از اینجا مى‏توان فهمید که از نظر رسول اکرم هرج و مرج و فقدان یک قوه حاکم بر اجتماع که منشا حل اختلافات و پیوند دهنده افراد اجتماع با یکدیگر باشد،چه اندازه زیان‏آور است.

مسائل مربوط به حکومت و عدالت که در نهج البلاغه مطرح شده است فراوان است و ما به حول و قوه الهى برخى از آنها را طرح مى‏کنیم.

اولین مساله که لازم است‏بحث‏شود ارزش و لزوم حکومت است.على علیه السلام مکرر لزوم یک حکومت مقتدر را تصریح کرده است و با فکر خوارج-که در آغاز امر مدعى بودند با وجود قرآن از حکومت‏بى‏نیازیم-مبارزه کرده است.خوارج-همچنانکه مى‏دانیم-شعارشان‏«لا حکم الا لله‏»بود.این شعار از قرآن مجید اقتباس شده است و مفادش این است که فرمان(قانون)تنها از ناحیه خداوند و یا از ناحیه کسانى که خداوند به آنان اجازه قانونگذارى داده است‏باید وضع شود.ولى خوارج این جمله را در ابتدا طور دیگر تعبیر مى‏کردند و به تعبیر امیر المؤمنین از این کلمه حق معنى باطلى را در نظر مى‏گرفتند.حاصل تعبیر آنها این بود که بشر حق حکومت ندارد،حکومت منحصرا از آن خداست.

على مى‏فرماید:بلى،من هم مى‏گویم:«لا حکم الا لله‏»اما به این معنى که اختیار وضع قانون با خداست، لکن اینها مى‏گویند حکومت و زعامت هم با خداست،و این معقول نیست.قانون خدا بایست‏به وسیله افراد بشر اجرا شود.مردم را از فرمانروایى‏«نیک‏»یا«بد» (۴) چاره‏اى نیست.در پرتو حکومت و در سایه حکومت است که مؤمن براى خدا کار مى‏کند و کافر بهره دنیاى خود را مى‏برد و کارها به پایان خود مى‏رسد.به وسیله حکومت است که مالیاتها جمع‏آورى،و با دشمن نبرد،و راهها امن،و حق ضعیف از قوى باز ستانده مى‏شود،تا آن وقتى که نیکان راحت گردند و از شر بدان راحتى به دست آید (۵) .

على علیه السلام مانند هر مرد الهى و رجل ربانى دیگر،حکومت و زعامت را به عنوان یک پست و مقام دنیوى که اشباع کننده حس جاه طلبى بشر است و به عنوان هدف و ایده آل زندگى،سخت تحقیر مى‏کند و آن را پشیزى نمى‏شمارد،آن را مانند سایر مظاهر مادى دنیا از استخوان خوکى که در دست انسان خوره دارى باشد بى‏مقدارتر مى‏شمارد،اما همین حکومت و زعامت را در مسیر اصلى و واقعى‏اش یعنى به عنوان وسیله‏اى براى اجراى عدالت و احقاق حق و خدمت‏به اجتماع،فوق العاده مقدس مى‏شمارد و مانع دست‏یافتن حریف و رقیب فرصت طلب و استفاده جو مى‏گردد،از شمشیر زدن براى حفظ و نگهدارى‏اش از دستبرد چپاولگران دریغ نمى‏ورزد.

ابن عباس در دوران خلافت على علیه السلام بر آن حضرت وارد شد در حالى که با دست‏خودش کفش کهنه خویش را پینه مى‏زد.از ابن عباس پرسید:قیمت این کفش چقدر است؟ابن عباس گفت:هیچ.امام فرمود:ارزش همین کفش کهنه در نظر من از حکومت و امارت بر شما بیشتر است،مگر آنکه به وسیله آن عدالتى را اجرا کنم،حقى را به ذى حقى برسانم،یا باطلى را از میان بردارم (۶) .

در خطبه‏۲۰۷ بحثى کلى در مورد حقوق مى‏کند و مى‏فرماید:حقوق همواره طرفینى است.مى‏فرماید: از جمله حقوق الهى حقوقى است که براى مردم بر مردم قرار داده است،آنها را چنان وضع کرده که هر حقى در برابر حقى دیگر قرار مى‏گیرد،هر حقى به نفع یک فرد و یا یک جمعیت موجب حقى دیگر است که آنها را متعهد مى‏کند،هر حقى آنگاه الزام‏آور مى‏گردد که دیگرى هم وظیفه خود را در مورد حقوقى که بر عهده دارد انجام دهد.

پس از آن چنین به سخن ادامه مى‏دهد:

و اعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حق الوالى على الرعیه و حق الرعیه على الوالى،فریضه فرضها الله سبحانه لکل على کل،فجعلها نظاما لالفتهم و عزا لدینهم،فلیست تصلح الرعیه الا بصلاح الولاه و لا تصلح الولاه الا باستقامه الرعیه،فاذا ادت الرعیه الى الوالى حقه و ادى الوالى الى الرعیه حقها عز الحق بینهم و قامت مناهج الدین و اعتدلت معالم العدل و جرت على اذلالها السنن فصلح بذلک الزمان و طمع فى بقاء الدوله و یئست مطامع الاعداء…

بزرگترین این حقوق متقابل،حق حکومت‏بر مردم و حق مردم بر حکومت است.فریضه الهى است که براى همه بر همه حقوقى مقرر فرموده،این حقوق را مایه انتظام روابط مردم و عزت دین آنان قرار داده است.مردم هرگز روى صلاح و شایستگى نخواهند دید مگر حکومتشان صالح باشد و حکومتها هرگز به صلاح نخواهند آمد مگر توده ملت استوار و با استقامت‏شوند.هر گاه توده ملت‏به حقوق حکومت وفادار باشند و حکومت‏حقوق مردم را ادا کند،آن وقت است که‏«حق‏»در اجتماع محترم و حاکم خواهد شد،آن وقت است که ارکان دین بپا خواهد خاست،آن وقت است که نشانه‏ها و علائم عدل بدون هیچ گونه انحرافى ظاهر خواهد شد،و آن وقت است که سنتها در مجراى خود قرار خواهد گرفت و محیط و زمانه محبوب و دوست داشتنى مى‏شود و دشمن از طمع بستن به چنین اجتماع محکم و استوارى مایوس خواهد شد.

ارزش عدالت

تعلیمات مقدس اسلام اولین تاثیرى که گذاشت روى اندیشه‏ها و تفکرات گروندگان بود،نه تنها تعلیمات جدیدى در زمینه جهان و انسان و اجتماع آورد بلکه طرز تفکر و نحوه اندیشیدنها را عوض کرد.اهمیت این قسمت کمتر از اهمیت قسمت اول نیست.

هر معلمى معلومات تازه‏اى به شاگردان خود مى‏دهد و هر مکتبى اطلاعات جدیدى در اختیار پیروان خود مى‏گذارد،اما تنها برخى از معلمان و برخى از مکتبهاست که منطق جدیدى به شاگردان و پیروان خود مى‏دهند و طرز تفکر آنان را تغییر داده،نحوه اندیشیدنشان را دگرگون مى‏سازند.

این مطلب نیازمند توضیح است.چگونه است که منطقها عوض مى‏شود،طرز تفکر و نحوه اندیشیدنها دگرگون مى‏گردد؟

انسان،چه در مسائل علمى و چه در مسائل اجتماعى،از آن جهت که یک موجود متفکر است استدلال مى‏کند و در استدلالهاى خود خواه ناخواه بر برخى اصول و مبادى تکیه مى‏نماید و با تکیه به همان اصول و مبادى است که استنتاج مى‏نماید و قضاوت مى‏کند.

تفاوت منطقها و طرز تفکرها در همان اصول و مبادى اولى است که در استدلالها و استنتاجها به کار مى‏رود،در این است که چه نوع اصول و مبادیى نقطه اتکا و پایه استدلال و استنتاج قرار گرفته باشد. اینجاست که تفکرات و استنتاجات متفاوت مى‏گردد.

در مسائل علمى تقریبا طرز تفکرها در هر زمانى میان آشنایان با روح علمى زمان یکسان است.اگر اختلافى هست،میان تفکرات عصرهاى مختلف است.ولى در مسائل اجتماعى حتى مردمان همزمان نیز همسان و همشکل نیستند،و این خود رازى دارد که اکنون مجال بحث در آن نیست.

بشر در برخورد با مسائل اجتماعى و اخلاقى خواه ناخواه به نوعى ارزیابى مى‏پردازد،در ارزیابى خود براى آن مسائل درجات و مراتب یعنى ارزشهاى مختلف قائل مى‏شود و بر اساس همین درجه بندى‏ها و طبقه‏بندى‏هاست که نوع اصول و مبادیى که به کار مى‏برد،با آنچه دیگرى ارزیابى مى‏کند متفاوت مى‏شود و در نتیجه طرز تفکرها مختلف مى‏گردد.

مثلا عفاف،خصوصا براى زن،یک مساله اجتماعى است.آیا همه مردم در ارزیابى خود درباره این موضوع یک نوع فکر مى‏کنند؟البته نه،بى‏نهایت اختلاف است،برخى از مردم ارزش این موضوع را به حد صفر رسانده‏اند،پس این موضوع در اندیشه و تفکرات آنان هیچ نقش مؤثرى ندارد،و بعضى بى‏نهایت ارزش قائلند و با نفى این ارزش براى حیات و زندگى ارزش قائل نیستند.

اسلام که طرز تفکرها را عوض کرد به این معنى است که ارزشها را بالا و پایین آورد،ارزشهایى که در حد صفر بود(مانند تقوا)در درجه اعلى قرار داد و بهاى فوق العاده سنگین براى آنها تعیین کرد،و ارزشهاى خیلى بالا از قبیل خون و نژاد و غیر آن را پایین آورده تا سر حد صفر رساند.

عدالت‏یکى از مسائلى است که به وسیله اسلام حیات و زندگى را از سر گرفت و ارزش فوق العاده یافت. اسلام به عدالت،تنها توصیه نکرد و یا تنها به اجراى آن قناعت نکرد بلکه عمده این است که ارزش آن را بالا برد.بهتر است این مطلب را از زبان على علیه السلام در نهج البلاغه بشنویم.

فرد باهوش و نکته سنجى از امیر المؤمنین على علیه السلام سؤال مى‏کند:

العدل افضل ام الجود؟

آیا عدالت‏شریفتر و بالاتر است‏یا بخشندگى؟

مورد سؤال دو خصیصه انسانى است.بشر همواره از ستم گریزان بوده است و همواره احسان و نیکى دیگرى را که بدون چشمداشت پاداش انجام مى‏داده،مورد تحسین و ستایش قرار داده است. پاسخ پرسش بالا خیلى آسان به نظر مى‏رسد:جود و بخشندگى از عدالت‏بالاتر است،زیرا عدالت رعایت‏حقوق دیگران و تجاوز نکردن به حدود و حقوق آنهاست،اما جود این است که آدمى با دست‏خود حقوق مسلم خود را نثار غیر مى‏کند.آن که عدالت مى‏کند به حقوق دیگران تجاوز نمى‏کند و یا حافظ حقوق دیگران است از تجاوز و متجاوزان،و اما آن که جود مى‏کند فداکارى مى‏نماید و حق مسلم خود را به دیگرى تفویض مى‏کند،پس جود بالاتر است.

واقعا هم اگر تنها با معیارهاى اخلاقى و فردى بسنجیم،مطلب از این قرار است،یعنى جود بیش از عدالت معرف و نشانه کمال نفس ورقاء روح انسان است،اما…

ولى على علیه السلام بر عکس نظر بالا جواب مى‏دهد.على علیه السلام به دو دلیل مى‏گوید عدل از جود بالاتر است،یکى اینکه:

العدل یضع الامور مواضعها و الجود یخرجها من جهتها.

عدل جریانها را در مجراى طبیعى خود قرار مى‏دهد،اما جود جریانها را از مجراى طبیعى خود خارج مى‏سازد.

زیرا مفهوم عدالت این است که استحقاقهاى طبیعى و واقعى در نظر گرفته شود و به هر کس مطابق آنچه به حسب کار و استعداد لیاقت دارد داده شود،اجتماع حکم ماشینى را پیدا مى‏کند که هر جزء آن در جاى خودش قرار گرفته است.و اما جود درست است که از نظر شخص جود کننده-که ما یملک مشروع خویش را به دیگرى مى‏بخشد-فوق العاده با ارزش است،اما باید توجه داشت که یک جریان غیر طبیعى است،مانند بدنى است که عضوى از آن بدن بیمار است و سایر اعضا موقتا براى اینکه آن عضو را نجات دهند فعالیت‏خویش را متوجه اصلاح وضع او مى‏کنند.از نظر اجتماعى،چه بهتر که اجتماع چنین اعضاى بیمارى را نداشته باشد تا توجه اعضاى اجتماع به جاى اینکه به طرف اصلاح و کمک به یک عضو خاص معطوف شود،به سوى تکامل عمومى اجتماع معطوف گردد.

دیگر اینکه: العدل سائس عام و الجود عارض خاص.

عدالت قانونى است عام،و مدیر و مدبرى است کلى و شامل که همه اجتماع را در بر مى‏گیرد،و بزرگراهى است که همه باید از آن بروند.اما جود و بخشش یک حالت استثنائى و غیر کلى است که نمى‏شود رویش حساب کرد.

اساسا جود اگر جنبه قانونى و عمومى پیدا کند و کلیت‏یابد،دیگر جود نیست.على علیه السلام آنگاه نتیجه گرفت:

فالعدل اشرفهما و افضلهما (۷) .

پس از میان عدالت وجود،آن که اشرف و افضل است عدالت است.

این گونه تفکر درباره انسان و مسائل انسانى،نوعى خاص از اندیشه است‏بر اساس ارزیابى خاصى.ریشه این ارزیابى اهمیت و اصالت اجتماع است.ریشه این ارزیابى این است که اصول و مبادى اجتماعى بر اصول و مبادى اخلاقى تقدم دارد،آن یکى اصل است و این یکى فرع،آن یکى تنه است و این یکى شاخه، آن یکى رکن است و این یکى زینت و زیور.

از نظر على علیه السلام آن اصلى که مى‏تواند تعادل اجتماع را حفظ کند و همه را راضى نگه دارد،به پیکر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است.ظلم و جور و تبعیض قادر نیست‏حتى روح خود ستمگر و روح آن کسى که به نفع او ستمگرى مى‏شود،راضى و آرام نگه دارد تا چه رسد به ستمدیدگان و پایمال شدگان.عدالت‏بزرگراهى است عمومى که همه را مى‏تواند در خود بگنجاند و بدون مشکلى عبور دهد،اما ظلم و جور کوره راهى است که حتى فرد ستمگر را به مقصد نمى‏رساند.

مى‏دانیم که عثمان بن عفان قسمتى از اموال عمومى مسلمین را در دوره خلافتش تیول خویشاوندان و نزدیکانش قرار داد.بعد از عثمان،على علیه السلام زمام امور را به دست گرفت.از آن حضرت خواستند که عطف به ما سبق نکند و کارى به گذشته نداشته باشد،کوشش خود را محدود کند به حوادثى که از این به بعد در زمان خلافت‏خودش پیش مى‏آید،اما او جواب مى‏داد که:

الحق القدیم لا یبطله شى‏ء.

حق کهن به هیچ وجه باطل نمى‏شود.

فرمود به خدا قسم اگر با آن اموال براى خود زن گرفته باشند و یا کنیزکان خریده باشند،باز هم آن را به بیت المال بر مى‏گردانم.

فان فى العدل سعه و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق (۸) .

همانا در عدالت گنجایش خاصى است،عدالت مى‏تواند همه را در بر گیرد و در خود جاى دهد،و آن کس که بیمار است اندامش آماس کرده در عدالت نمى‏گنجد،باید بداند که جایگاه ظلم و جور تنگتر است.

یعنى عدالت چیزى است که مى‏توان به آن به عنوان یک مرز ایمان داشت و به حدود آن راضى و قانع بود،اما اگر این مرز شکسته و این ایمان گرفته شود و پاى بشر به آن طرف مرز برسد دیگر حدى براى خود نمى‏شناسد،به هر حدى که برسد به مقتضاى طبیعت و شهوت سیرى ناپذیر خود تشنه حد دیگر مى‏گردد و بیشتر احساس نارضایى مى‏نماید.

نتوان تماشاچى صحنه‏هاى بى‏عدالتى بود

على علیه السلام عدالت را یک تکلیف و وظیفه الهى،بلکه یک ناموس الهى مى‏داند،هرگز روا نمى‏شمارد که یک مسلمان آگاه به تعلیمات اسلامى تماشاچى صحنه‏هاى تبعیض و بى‏عدالتى باشد.

در خطبه‏«شقشقیه‏»پس از آن که ماجراهاى غم انگیز سیاسى گذشته را شرح مى‏دهد،بدانجا مى‏رسد که مردم پس از قتل عثمان به سوى او هجوم آوردند و با اصرار و ابرام از او مى‏خواستند که زمامدارى مسلمین را بپذیرد و او پس از آن ماجراهاى دردناک گذشته و با خرابى اوضاع حاضر دیگر مایل نبود این مسؤولیت‏سنگین را بپذیرد،اما به حکم اینکه اگر نمى‏پذیرفت‏حقیقت لوث شده بود و گفته مى‏شد على از اول علاقه‏اى به این کار نداشت و براى این مسائل اهمیتى قائل نیست،و به حکم اینکه اسلام اجازه نمى‏دهد که آنجا که اجتماع به دو طبقه ستمگر و ستمکش،یکى پرخور ناراحت از پرخورى و دیگرى گرسنه ناراحت از گرسنگى،تقسیم مى‏شود دست روى دست‏بگذارد و تماشاچى صحنه باشد، این وظیفه سنگین را بر عهده گرفت:

لو لا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا یقاروا على کظه ظالم و لا سغب مظلوم لا لقیت‏حبلها على غاربها و لسقیت آخرها بکاس اولها (۹) .

اگر آن اجتماع عظیم نبود و اگر تمام شدن حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پیمان خدا از دانشمندان نبود که در مقابل پر خورى ستمگر و گرسنگى ستمکش ساکت ننشینند و دست روى دست نگذارند،همانا افسار خلافت را روى شانه‏اش مى‏انداختم و مانند روز اول کنار مى‏نشستم.

عدالت نباید فداى مصلحت‏ بشود

تبعیض و رفیق بازى و باندسازى و دهانها را با لقمه‏هاى بزرگ بستن و دوختن،همواره ابزار لازم سیاست قلمداد شده است.اکنون مردى زمامدار و کشتى سیاست را ناخدا شده است که دشمن این ابزار است،هدف و ایده‏اش مبارزه با این نوع سیاست‏بازى است.طبعا از همان روز اول،ارباب توقع یعنى همان رجال سیاست رنجش پیدا مى‏کنند،رنجش منجر به خرابکارى مى‏شود و درد سرهایى فراهم مى‏آورد.دوستان خیر اندیش به حضور على علیه السلام آمدند و با نهایت‏خلوص و خیرخواهى تقاضا کردند که به خاطر مصلحت مهمتر،انعطافى در سیاست‏خود پدید آورد،پیشنهاد کردند که خودت را از درد سر این هوچیها راحت کن،«دهن سگ به لقمه دوخته به‏»:اینها افراد متنفذى هستند،بعضى از اینها از شخصیتهاى صدر اول‏اند،تو فعلا در مقابل دشمنى مانند معاویه قرار دارى که ایالتى زرخیز مانند شام را در اختیار دارد،چه مانعى دارد که به خاطر«مصلحت‏»!فعلا موضوع مساوات و برابرى را مسکوت عنه بگذارى؟

على علیه السلام جواب داد:

اتامرونى ان اطلب النصر بالجور…و الله لا اطور به ما سمر سمیر و ما ام نجم فى السماء نجما،و لو کان المال لى لسویت‏بینهم فکیف و انما المال مال الله (۱۰) .

شما از من مى‏خواهید که پیروزى را به قیمت تبعیض و ستمگرى به دست آورم؟از من مى‏خواهید که عدالت را به پاى سیاست و سیادت قربانى کنم؟خیر،سوگند به ذات خدا که تا دنیا دنیاست چنین کارى نخواهم کرد و به گرد چنین کارى نخواهم گشت.من و تبعیض؟!من و پایمال کردن عدالت؟!اگر همه این اموال عمومى که در اختیار من است مال شخص خودم و محصول دسترنج‏خودم بود و مى‏خواستم میان مردم تقسیم کنم،هرگز تبعیض روا نمى‏داشتم تا چه رسد که مال مال خداست و من امانتدار خدایم.

این بود نمونه‏اى از ارزیابى على علیه السلام درباره عدالت،و این است ارزش عدالت در نظر على علیه السلام.
اعتراف به حقوق مردم

احتیاجات بشر در آب و نان و جامه و خانه خلاصه نمى‏شود.یک اسب و یا یک کبوتر را مى‏توان با سیر نگه داشتن و فراهم کردن وسیله آسایش تن راضى نگه داشت،ولى براى جلب رضایت انسان،عوامل روانى به همان اندازه مى‏تواند مؤثر باشد که عوامل جسمانى.

حکومتها ممکن است از نظر تامین حوائج مادى مردم یکسان عمل کنند،در عین حال از نظر جلب و تحصیل رضایت عمومى یکسان نتیجه نگیرند،بدان جهت که یکى حوائج روانى اجتماع را بر مى‏آورد و دیگرى بر نمى‏آورد.

یکى از چیزهایى که رضایت عموم بدان بستگى دارد این است که حکومت‏با چه دیده‏اى به توده مردم و به خودش نگاه مى‏کند،با این چشم که آنها برده و مملوک و خود مالک و صاحب اختیار است؟و یا با این چشم که آنها صاحب حق‏اند و او خود تنها وکیل و امین و نماینده است؟در صورت اول هر خدمتى انجام دهد از نوع تیمارى است که مالک یک حیوان براى حیوان خویش انجام مى‏دهد،و در صورت دوم از نوع خدمتى است که یک امین صالح انجام مى‏دهد.اعتراف حکومت‏به حقوق واقعى مردم و احتراز از هر نوع عملى که مشعر بر نفى حق حاکمیت آنها باشد،از شرایط اولیه جلب رضا و اطمینان آنان است. کلیسا و مساله حق حاکمیت در قرون جدید-چنانکه مى‏دانیم-نهضتى بر ضد مذهب در اروپا بر پا شد و کم و بیش دامنه‏اش به بیرون دنیاى مسیحیت کشیده شد.گرایش این نهضت‏به طرف مادیگرى بود.وقتى که علل و ریشه‏هاى این امر را جستجو مى‏کنیم مى‏بینیم یکى از آنها نارسایى مفاهیم کلیسایى از نظر حقوق سیاسى است.ارباب کلیسا و همچنین برخى فیلسوفان اروپایى،نوعى پیوند تصنعى میان اعتقاد به خدا از یک طرف و سلب حقوق سیاسى و تثبیت‏حکومتهاى استبدادى از طرف دیگر برقرار کردند،طبعا نوعى ارتباط مثبت میان دموکراسى و حکومت مردم بر مردم و بى‏خدایى فرض شد.

چنین فرض شد که یا باید خدا را بپذیریم و حق حکومت را از طرف او تفویض شده به افراد معینى که هیچ نوع امتیاز روشنى ندارند تلقى کنیم،و یا خدا را نفى کنیم تا بتوانیم خود را ذى حق بدانیم.

از نظر روانشناسى مذهبى،یکى از موجبات عقبگرد مذهبى این است که اولیاء مذهب میان مذهب و یک نیاز طبیعى تضاد برقرار کنند،مخصوصا هنگامى که آن نیاز در سطح افکار عمومى ظاهر شود. درست در مرحله‏اى که استبدادها و اختناقها در اروپا به اوج خود رسیده بود و مردم تشنه این اندیشه بودند که حق حاکمیت از آن مردم است،[از طرف]کلیسا یا طرفداران کلیسا و یا با اتکا به افکار کلیسا این فکر عرضه شد که مردم در زمینه حکومت فقط تکلیف و وظیفه دارند نه حق.همین کافى بود که تشنگان آزادى و دموکراسى و حکومت را بر ضد کلیسا،بلکه بر ضد دین و خدا به طور کلى بر انگیزد.

این طرز تفکر،هم در غرب و هم در شرق ریشه‏اى بسیار قدیمى دارد.

ژان ژاک روسو در قرار داد اجتماعى مى‏نویسد:

«فیلون(حکیم یونانى اسکندرانى در قرن اول میلادى)نقل مى‏کند که کالیگولا(امپراتور خونخوار رم) مى‏گفته است همان قسمتى که چوپان طبیعتا بر گله‏هاى خود برترى دارد،قائدین قوم جنسا بر مرئوسین خویش تفوق دارند.و از استدلال خود نتیجه مى‏گرفته است که آنها نظیر خدایان،و رعایا نظیر چهارپایان مى‏باشند.» در قرون جدید این فکر قدیمى تجدید شد و چون رنگ مذهب و خدا به خود گرفت،احساسات را بر ضد مذهب بر انگیخت.در همان کتاب مى‏نویسد:

«گرسیوس(رجل سیاسى و تاریخ نویس هلندى که در زمان لوئى سیزدهم در پاریس به سر مى‏برد و در سال ۱۶۲۵ م کتابى به اسم‏«حق جنگ و صلح‏»نوشته است)قبول ندارد که قدرت رؤسا فقط براى آسایش مرئوسین ایجاد شده است،براى اثبات نظریه خود وضعیت غلامان را شاهد مى‏آورد و نشان مى‏دهد که بندگان براى راحتى اربابان هستند نه اربابان براى راحتى بندگان…

هابز نیز همین نظر را دارد.به گفته این دو دانشمند،نوع بشر از گله‏هایى چند تشکیل شده که هر یک براى خود رئیسى دارند که آنها را براى خورده شدن پرورش مى‏دهند.» (۱۱)

روسو که چنین حقى را«حق زور»(حق قوه)مى‏خواند،به این استدلال چنین پاسخ مى‏دهد:

«مى‏گویند تمام قدرتها از طرف خداوند است و تمام زورمندان را او فرستاده است.ولى این دلیل نمى‏شود که براى رفع زورمندان اقدام نکنیم.تمام بیماریها از طرف خداست،ولى این مانع نمى‏شود که از آوردن طبیب خوددارى نماییم.دزدى در گوشه جنگل به من حمله مى‏کند،آیا کافى است فقط در مقابل زور تسلیم شده،کیسه‏ام را بدهم یا باید از این حد تجاوز نمایم و با وجود اینکه مى‏توانم پول خود را پنهان کنم،آن را به رغبت تقدیم دزد نمایم؟تکلیف من در مقابل قدرت دزد یعنى تفنگ چیست؟» (۱۲)

هابز-که در بالا به نظریه او اشاره شده-هر چند در منطق استبدادى خویشتن،خداوند را نقطه اتکا قرار نمى‏دهد و اساس نظریه فلسفى وى در حقوق سیاسى این است که حکمران تجسم دهنده شخص مردم است و هر کارى که بکند مثل این است که خود مردم کرده‏اند،ولى دقت در نظریه او نشان مى‏دهد که از اندیشه‏هاى کلیسا متاثر است.هوبز مدعى است که آزادى فرد با قدرت نامحدود حکمران منافات ندارد.مى‏گوید:

«نباید پنداشت که وجود این آزادى(آزادى فرد در دفاع از خود)قدرت حکمران را بر جان و مال کسان از میان مى‏برد یا از آن مى‏کاهد،چون هیچ کار حکمران با مردم نمى‏تواند ستمگرى خوانده شود (۱۳) ، زیرا تجسم دهنده شخص مردم است.کارى که او بکند مثل آن است که خود مردم کرده‏اند.حقى نیست که او نداشته باشد و حدى که بر قدرت او هست از آن لحاظ است که بنده خداوند است و باید قوانین طبیعت را محترم شمارد.ممکن است و اغلب پیش مى‏آید که حکمران فردى را تباه کند،اما نمى‏توان گفت‏بدو ستم کرده است،مثل وقتى که یفتاح (۱۴) موجب شد که دخترش قربانى شود.در این موارد کسى که چنین دچار مرگ مى‏شود،آزادى دارد کارى که براى آن کار محکوم به مرگ خواهد شد بکند یا نکند.در مورد حکمرانى که مردم را بیگناه به هلاکت مى‏رساند نیز حکم همان است،زیرا هر چند عمل او خلاف قانون طبیعت و خلاف انصاف است،چنانکه کشتن‏«اوریا»توسط‏«داود»چنین بود اما به اوریا ستم نشد،بلکه ستم به خداوند شد…» (۱۵)

چنانکه ملاحظه مى‏کنید،در این فلسفه‏ها مسؤولیت در مقابل خداوند موجب سلب مسؤولیت در مقابل مردم فرض شده است،مکلف و موظف بودن در برابر خداوند کافى دانسته شده است‏براى اینکه مردم هیچ حقى نداشته باشند،عدالت همان باشد که حکمران انجام مى‏دهد و ظلم براى او مفهوم و معنى نداشته باشد…به عبارت دیگر،حق الله موجب سقوط حق الناس فرض شده است.مسلما آقاى هابز در عین اینکه بر حسب ظاهر یک فیلسوف آزاد فکر است و متکى به اندیشه‏هاى کلیسایى نیست، اگر نوع اندیشه‏هاى کلیسایى در مغزش رسوخ نمى‏داشت چنین نظریه‏اى نمى‏داد.

آنچه در این فلسفه‏ها دیده نمى‏شود این است که اعتقاد و ایمان به خداوند پشتوانه عدالت و حقوق مردم تلقى شود.

حقیقت این است که ایمان به خداوند از طرفى زیر بناى اندیشه عدالت و حقوق ذاتى مردم است و تنها با اصل قبول وجود خداوند است که مى‏توان وجود حقوق ذاتى و عدالت واقعى را به عنوان دو حقیقت مستقل از فریضه‏ها و قراردادها پذیرفت،و از طرف دیگر بهترین ضامن اجراى آنهاست.

منطق نهج البلاغه

منطق نهج البلاغه در باب حق و عدالت‏بر این اساس است.اینک نمونه‏هایى در همین زمینه:

در خطبه‏۲۰۷ که قبلا قسمتى از آن را نقل کردیم چنین مى‏فرماید:

اما بعد فقد جعل الله لى علیکم حقا بولایه امرکم و لکم على من الحق مثل الذى لى علیکم،و الحق اوسع الاشیاء فى التواصف و اضیقها فى التناصف،لا یجرى لاحد الا جرى علیه و لا یجرى علیه الا جرى له.

خداوند براى من به موجب اینکه ولى امر و حکمران شما هستم حقى بر شما قرار داده است و براى شما نیز بر من همان اندازه حق است که از من بر شما.همانا حق براى گفتن،وسیعترین میدانها و براى عمل کردن و انصاف دادن،تنگترین میدانهاست.حق به سود کسى جریان نمى‏یابد مگر آنکه به زیان او نیز جارى مى‏گردد و حقى از دیگران بر عهده‏اش ثابت مى‏شود،و بر زیان کسى جارى نمى‏شود و کسى را متعهد نمى‏کند مگر اینکه به سود او نیز جارى مى‏گردد و دیگران را درباره او متعهد مى‏کند.

چنانکه ملاحظه مى‏فرمایید،در این بیان همه سخن از خداست و حق و عدالت و تکلیف و وظیفه،اما نه به این شکل که خداوند به بعضى از افراد مردم فقط حق اعطاء فرموده است و آنها را تنها در برابر خود مسؤول قرار داده است و برخى دیگر را از حقوق محروم کرده،آنان را در مقابل خودش و صاحبان حقوق،بى‏حد و نهایت مسؤول قرار داده است و در نتیجه عدالت و ظلم میان حاکم و محکوم مفهوم ندارد.

و هم در آن خطبه مى‏فرماید:

و لیس امرؤ و ان عظمت فى الحق منزلته و تقدمت فى الدین فضیلته بفوق ان یعان على ما حمله الله من حقه،و لا امرؤ و ان صغرته النفوس و اقتحمته العیون بدون ان یعین على ذلک او یعان علیه.

هیچ کس(هر چند مقام و منزلتى بزرگ و سابقه‏اى درخشان در راه حق و خدمت‏به دین داشته باشد) در مقامى بالاتر از همکارى و کمک به او در اداى وظایفش نمى‏باشد،و هیچ کس هم(هر اندازه مردم او را کوچک بشمارند و چشمها او را خرد ببینند)در مقامى پایین‏تر از همکارى و کمک رساندن و کمک گرفتن نیست.

و نیز در همان خطبه مى‏فرماید:

فلا تکلمونى بما تکلم به الجبابره و لا تتحفظوا منى بما یتحفظ به عند اهل البادره،و لا تخالطونى بالمصانعه و لا تظنوا بى استثقالا فى حق قیل لى و لا التماس اعظام لنفسى،فانه من استثقل الحق ان یقال له او العدل ان یعرض علیه کان العمل بهما اثقل علیه،فلا تکفوا عن مقاله بحق او مشوره بعدل.

با من آن سان که با جباران و ستمگران سخن مى‏گویند سخن نگویید،القاب پر طنطنه برایم به کار نبرید،آن ملاحظه کارى‏ها و موافقتهاى مصلحتى که در برابر مستبدان اظهار مى‏دارند،در برابر من اظهار مدارید،با من به سبک سازشکارى معاشرت نکنید،گمان مبرید که اگر به حق سخنى به من گفته شود بر من سنگین آید و یا از کسى بخواهم مرا تجلیل و تعظیم کند،که هر کس شنیدن حق یا عرضه شدن عدالت‏بر او ناخوش و سنگین آید،عمل به حق و عدالت‏بر او سنگین‏تر است،پس،از سخن حق یا نظر عادلانه خوددارى نکنید.
حکمران امانتدار است نه مالک

در فصل پیش گفتیم که اندیشه‏اى خطرناک و گمراه کننده در قرون جدید میان بعضى از دانشمندان اروپایى پدید آمد که در گرایش گروهى به ماتریالیسم سهم بسزایى دارد،و آن اینکه نوعى ارتباط تصنعى میان ایمان و اعتقاد به خدا از یک طرف و سلب حق حاکمیت توده مردم از طرف دیگر بر قرار شد.مسؤولیت در برابر خدا مستلزم عدم مسؤولیت در برابر خلق خدا فرض شد و حق الله جانشین حق الناس گشت.ایمان و اعتقاد به ذات احدیت-که جهان را به‏«حق‏»و به‏«عدل‏»بر پا ساخته است-به جاى اینکه زیر بنا و پشتوانه اندیشه حقوق ذاتى و فطرى تلقى شود،ضد و مناقض آن شناخته شد و بالطبع حق حاکمیت ملى مساوى شد با بى خدایى.

از نظر اسلام،درست امر بر عکس آن اندیشه است.در نهج البلاغه که اکنون موضوع بحث ماست-با آنکه این کتاب مقدس قبل از هر چیزى کتاب توحید و عرفان است و در سراسر آن سخن از خداست و همه جا نام خدا به چشم مى‏خورد-از حقوق واقعى توده مردم و موقع شایسته و ممتاز آنها در برابر حکمران و اینکه مقام واقعى حکمران امانتدارى و نگهبانى حقوق مردم است غفلت نشده،بلکه خت‏بدان توجه شده است. در منطق این کتاب شریف،امام و حکمران،امین و پاسبان حقوق مردم و مسؤول در برابر آنهاست،از ایندو(حکمران و مردم)اگر بناست‏یکى براى دیگرى باشد،این حکمران است که براى توده محکوم است نه توده محکوم براى حکمران.سعدى همین معنى را بیان کرده آنجا که گفته است:

گوسفند از براى چوپان نیست بلکه چوپان براى خدمت اوست

واژه‏«رعیت‏»علیرغم مفهوم منفورى که تدریجا در زبان فارسى به خود گرفته است،مفهومى زیبا و انسانى داشته است.استعمال کلمه‏«راعى‏»را در مورد«حکمران‏»و کلمه‏«رعیت‏»را در مورد«توده محکوم‏»اولین مرتبه در کلمات رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سپس به وفور در کلمات على علیه السلام مى‏بینیم.

این لغت از ماده‏«رعى‏»است که به معنى حفظ و نگهبانى است.به مردم از آن جهت کلمه‏«رعیت‏»اطلاق شده است که حکمران عهده‏دار حفظ و نگهبانى جان و مال و حقوق و آزادیهاى آنهاست.

حدیث جامعى از نظر مفهوم این کلمه وارد شده است،رسول اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:

کلکم راع و کلکم مسؤول،فالامام راع و هو مسؤول و المراه راعیه على بیت زوجها و هى مسؤوله و العبد راع على مال سیده و هو مسؤول،الا فکلکم راع و کلکم مسؤول (۱۶) .

همانا هر کدام از شما نگهبان و مسؤولید،امام و پیشوا نگهبان و مسؤول مردم است،زن نگهبان و مسؤول خانه شوهر خویش است،غلام نگهبان و مسؤول مال آقاى خویش است.همان،پس همه نگهبان و همه مسؤولید.

در فصل پیش چند نمونه از نهج البلاغه که نمایشگر دید على در مورد حقوق مردم بود ذکر کردم.در این فصل نمونه‏هایى دیگر ذکر مى‏کنم.مقدمتا مطلبى از قرآن یاد آورى مى‏شود:

در سوره مبارکه النساء،آیه ۵۸ چنین مى‏خوانیم:

ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الى اهلها و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل .

خدا فرمان مى‏دهد که امانتها را به صاحبانشان برگردانید و در وقتى که میان مردم حکم مى‏کنید به عدالت‏حکم کنید.

طبرسى در مجمع البیان ذیل این آیه مى‏گوید:

«در معنى این آیه چند قول است،یکى اینکه مقصود مطلق امانتهاست،اعم از الهى و غیر الهى،و اعم از مالى و غیر مالى،دوم اینکه مخاطب حکمرانان‏اند.خداوند با تعبیر لزوم اداى امانت،حکمرانان را فرمان مى‏دهد که به رعایت مردم قیام کنند.»

سپس مى‏گوید:

«مؤید این معنى این است که بعد از این آیه بلا فاصله مى‏فرماید: یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم .در این آیه مردم موظف شده‏اند که امر خدا و رسول و ولاه امر را اطاعت کنند.در آیه پیش،حقوق مردم و در این آیه متقابلا حقوق ولاه امر یاد آورى شده است.از ائمه علیهم السلام روایت رسیده است که از این دو آیه یکى مال ماست(مبین حقوق ما بر شماست)و دیگرى مال شماست(مبین حقوق شما بر ماست)…امام باقر فرمود:اداى نماز و زکات و روزه و حج از جمله امانات است.از جمله امانتها این است که به ولاه امر دستور داده شده است که صدقات و غنائم و غیر آنها را از آنچه بستگى دارد به حقوق رعیت تقسیم نمایند…»

در تفسیر المیزان نیز در بحث روایى که در ذیل این آیه منعقد شده است،از درالمنثور از على علیه السلام چنین روایت مى‏کند:

حق على الامام ان یحکم بما انزل الله و ان یؤدى الامانه،فاذا فعل ذلک فحق على الناس ان یسمعوا الله و ان یطیعوا و ان یجیبوا اذا دعوا.

بر امام لازم است که آنچنان حکومت کند در میان مردم که خداوند دستور آن را فرود آورده است و امانتى که خداوند به او سپرده است ادا کند.هر گاه چنین کند،بر مردم است که فرمان او را بشنوند و اطاعتش را بپذیرند و دعوتش را اجابت کنند.

چنانکه ملاحظه مى‏شود،قرآن کریم حاکم و سرپرست اجتماع را به عنوان‏«امین‏»و«نگهبان‏»اجتماع مى‏شناسد،حکومت عادلانه را نوعى امانت که به او سپرده شده است و باید ادا نماید تلقى مى‏کند. برداشت ائمه دین و بالخصوص شخص امیر المؤمنین على علیه السلام عینا همان چیزى است که از قرآن کریم استنباط مى‏شود.

اکنون که با منطق قرآن در این زمینه آشنا شدیم،به ذکر نمونه‏هاى دیگرى از نهج البلاغه بپردازیم. بیشتر باید به سراغ نامه‏هاى على علیه السلام به فرماندارانش برویم،مخصوصا آنها که جنبه بخشنامه دارد.در این نامه‏هاست که شان حکمران و وظایف او در برابر مردم و حقوق واقعى آنان منعکس شده است.

در نامه‏اى که به عامل آذربایجان مى‏نویسد چنین مى‏فرماید:

و ان عملک لیس لک بطعمه و لکنه فى عنقک امانه و انت مسترعى لمن فوقک.لیس لک ان تفتات فى رعیه… (۱۷)

مبادا بپندارى که حکومتى که به تو سپرده شده است‏یک شکار است که به چنگت افتاده است،خیر، امانتى بر گردنت گذاشته شده است و ما فوق تو از تو رعایت و نگهبانى و حفظ حقوق مردم را مى‏خواهد.تو را نرسد که به استبداد و دلخواه در میان مردم رفتار کنى.

در بخشنامه‏اى که براى مامورین جمع آورى مالیات نوشته است،پس از چند جمله موعظه و تذکر مى‏فرماید:

فانصفوا الناس من انفسکم و اصبروا لحوائجهم،فانکم خزان الرعیه و وکلاء الامه و سفراء الائمه (۱۸) .

به عدل و انصاف رفتار کنید،به مردم درباره خودتان حق بدهید،پر حوصله باشید و در برآوردن حاجات مردم تنگ حوصلگى نکنید که شما گنجوران و خزانه‏داران رعیت و نمایندگان ملت و سفیران حکومتید.

در فرمان معروف،خطاب به مالک اشتر مى‏نویسد:

و اشعر قلبک الرحمه للرعیه و المحبه لهم و اللطف بهم و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم، فانهم صنفان:اما اخ لک فى الدین او نظیر لک فى الخلق (۱۹) .

در قلب خود استشعار مهربانى،محبت و لطف به مردم را بیدار کن.مبادا مانند یک درنده که دریدن و خوردن را فرصت مى‏شمارد رفتار کنى که مردم تو یا مسلمان‏اند و برادر دینى تو و یا غیر مسلمان‏اند و انسانى مانند تو.

…و لا تقولن انى مؤمر آمر فاطاع،فان ذلک ادغال فى القلب و منهکه للدین و تقرب من الغیر.

مگو من اکنون بر آنان مسلطم،از من فرمان دادن است و از آنها اطاعت کردن،که این عین راه یافتن فساد در دل و ضعف در دین و نزدیک شدن به سلب نعمت است.

در بخشنامه دیگرى که به سران سپاه نوشته است چنین مى‏فرماید:

فان حقا على الوالى ان لا یغیره على رعیته فضل ناله و لا طول خص به و ان یزیده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده و عطفا على اخوانه (۲۰) .

لازم است والى را که هر گاه امتیازى کسب مى‏کند و به افتخارى نائل مى‏شود،آن فضیلتها و موهبتها او را عوض نکند،رفتار او را با رعیت تغییر ندهد،بلکه باید نعمتها و موهبتهاى خدا بر او،او را بیشتر به بندگان خدا نزدیک و مهربانتر گرداند.

در بخشنامه‏هاى على علیه السلام حساسیت عجیبى نسبت‏به عدالت و مهربانى به مردم و محترم شمردن شخصیت مردم و حقوق مردم مشاهده مى‏شود که راستى عجیب و نمونه است.

در نهج البلاغه سفارشنامه‏اى(وصیتى)نقل شده که عنوان آن‏«لمن یستعمله على الصدقات‏»است،یعنى براى کسانى است که ماموریت جمع آورى زکات را داشته‏اند.عنوان حکایت مى‏کند که اختصاصى نیست،صورت عمومى داشته است،خواه به صورت نوشته‏اى بوده است که در اختیار آنها گذاشته مى‏شده است و خواه سفارش لفظى بوده که همواره تکرار مى‏شده است.سید رضى آن را در ردیف نامه‏ها آورده است و مى‏گوید ما این قسمت را در اینجا مى‏آوریم تا دانسته شود على علیه السلام حق و عدالت را چگونه بپا مى‏داشت و چگونه در بزرگ و کوچک کارها آنها را منظور مى‏داشت.دستورها این است:

«به راه بیفت‏بر اساس تقواى خداى یگانه.مسلمانى را ارعاب نکنى (۲۱) ،طورى رفتار نکن که از تو کراهت داشته باشد،بیشتر از حقى که به مال او تعلق گرفته است از او مگیر.وقتى که بر قبیله‏اى که بر سر آبى فرود آمده‏اند وارد شدى،تو هم در کنار آن آب فرود آى بدون آنکه به خانه‏هاى مردم داخل شوى.با تمام آرامش و وقار،نه به صورت یک مهاجم،بر آنها وارد شو و سلام کن،درود بفرست‏بر آنها،سپس بگو: بندگان خدا!مرا ولى خدا و خلیفه او فرستاده است که حق خدا را از اموال شما بگیریم،آیا حق الهى در اموال شما هست‏یا نه؟اگر گفتند:نه،بار دیگر مراجعه نکن،سخنشان را بپذیر و قول آنها را محترم بشمار.اگر فردى جواب مثبت داد او را همراهى کن بدون آنکه او را بترسانى و یا تهدید کنى،هر چه زر و سیم داد بگیر.اگر گوسفند یا شتر دارد که باید زکات آنها را بدهد،بدون اجازه صاحبش داخل شتران یا گوسفندان مشو که بیشتر آنها از اوست.وقتى که داخل گله شتر یا رمه گوسفندى شدى،به عنف و شدت و متجبرانه داخل مشو.» (۲۲)

تا آخر این وصیتنامه که مفصل است.

به نظر مى‏رسد همین اندازه کافى است که دید على را به عنوان یک حکمران در باره مردم به عنوان یک توده محکوم روشن سازد.

پى‏نوشتها

۱- حدید/۲۵٫

۲- مائده/۶۷٫

۳- آل عمران/۱۴۴٫

۴- یعنى به فرض نبودن حکومت صالح،حکومت ناصالح که به هر حال نظام اجتماع را حفظ مى‏کند از هرج و مرج و بى‏نظامى و زندگى جنگلى بهتر است.

۵- نهج البلاغه،خطبه ۴۰٫

۶- نهج البلاغه،خطبه‏۳۳٫

۷- نهج البلاغه،حکمت‏۴۲۹٫

۸- از خطبه ۱۵ نهج البلاغه.

۹- نهج البلاغه،خطبه‏۳(شقشقیه).

۱۰- نهج البلاغه،خطبه‏۱۲۶٫

۱۱- قرارداد اجتماعى،ص‏۳۷ و ۳۸٫

۱۲- همان مدرک،ص ۴۰ و نیز رجوع شود به کتاب آزادى فرد و قدرت دولت،تالیف آقاى دکتر محمود صناعى،ص ۴ و ۵٫

۱۳- به عبارت دیگر هر چه او بکند عین عدالت است.

۱۴- یفتاح از قضات بنى اسرائیل در جنگى نذر کرده بود اگر خداوند او را پیروز گرداند،در بازگشت هر کس را که نخست‏بدو برخورد به قربانى خداوند بسوزاند.در بازگشت نخستین کسى که به او برخورد دخترش بود.یفتاح دختر خود را سوزاند.

۱۵-آزادى فرد و قدرت دولت،ص ۷۸٫

۱۶- صحیح بخارى،ج‏۷،کتاب النکاح.

۱۷- نهج البلاغه،بخش نامه‏ها،نامه ۵٫

۱۸- همان،نامه ۵۱٫

۱۹- همان،نامه‏۵۳٫

۲۰- همان،نامه ۵۰٫

۲۱- اینکه تنها نام مسلمان آمده است از آن جهت است که صدقات تنها از مسلمین گرفته مى‏شود.

۲۲- نهج البلاغه،نامه ۲۵،ایضا رجوع شود به نامه‏هاى‏۲۶ و۲۷ و۴۶٫

مجموعه آثار جلد ۱۶ صفحه ۴۲۷

استاد شهید مرتضى مطهرى

عدالت اجتماعى

على(ع) و استقرار عدالت

کاربرد عدالت

عدالت با تفاوت‏هایى که در کاربرد دارد هم در مورد خداى سبحان و هم درباره انسان به کار گرفته مى‏شود. عدل در آفرینش، عدل در قانون گذارى، عدل در مجازات از جمله کاربردهاى عدالت در مورد خداى سبحان است.

عدل در خلقت یعنى خداى سبحان هر موجودى را بر اساس شایستگى‏ها و استعدادهایش از مواهب و نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازد. و هر موجودى را به توان ظرفیت آن افاضه کمال مى‏نماید: «ربنا الذى اعطى کل شى‏ء خلقه ثم هدى» (۱) پرورش دهنده ما آن خدایى است که به هر موجودى خلقت در خور وى را اعطا نموده و آن را رهنمون ساخته است.) عدل تشریعى یعنى خداى سبحان به توان ظرفیت و قدرت افراد آنها را مکلف مى‏کند و به بیش از توان، کسى را مسؤول و متعهد نمى‏دارد. قانون و تشریع الهى بر اساس عدل است . «لا یکلف الله نفسا الا وسعها» (۲) عدل جزایى یعنى خداى سبحان هر مجرمى را بر اساس عملش کردش مستحق مجازات مى‏داند. مجازات الهى: «جزاء وفاقا» (۳) است. معلوم است هیچ کدام از این محورها موضوع سخن این نوشتار نمى‏باشد. منظور از عدالت در این بخش عدل اجتماعى انسانى است، که آن هم کاربردهاى متفاوت دارد که به تحلیل برخى از آنها مفهوم عدالت اجتماعى شفاف‏تر خواهد شد.

الف ـ عدل به معناى تساوى که مقابل آن تبعیض است. عدالت به این مفهوم در صورتى شکل مى‏گیرد که نسبت به موارد به صورت یکسان برخورد شود و مورد آن جایى است که هیچ گونه زمینه تفاوت در میان نباشد مانند این که دانش آموزان یک کلاس در آزمون شرکت نموده‏اند و پاسخ سوال‏ها را همگان یکسان صحیح داده باشند. امتیازى که معلم در نظر مى‏گیرد باید یکسان باشد که همگان را امتیاز کامل بدهد. ایجاد تفاوت در این گونه موراد تبعیض و ظلم است.

ب ـ عدل به معناى رعایت استحقاق‏هاى متفاوت وقتى شایستگى‏ها متفاوت است باید امتیازها نیز بر اساس همان شایستگى‏ها باشد. در این صورت تفاوت عدل است در حالى که تساوى ظلم به حساب مى‏رود. در همان مثال قبل اگر استحقاق‏ها متفاوت باشد، در بین بیست نفر دانش‏آموز بیست نوع شایستگى باشد، باید امتیاز آنها هم متفاوت باشد. زیرا امتیاز مساوى عین ظلم خواهد بود. در هر صورت در توضیح مفهوم اول و دوم مى‏توان اضافه نمود که یک معلم در مدیریت کلاس تدریس نسبت به شاگردان خویش باید یکسان تعلیم دهد تا عدالت را رعایت نموده باشد و نیز در داورى و اختصاص امتیاز به شاگردان باید رعایت استحقاق‏ها و شایستگى‏ها را نموده باشد، تا عدالت را در کلاس مستقر کند. اگر در رسیدگى به شاگردان تحت پوشش آموزش و یا در اختصاص نمره و امتیاز در اولى رعایت یک نواختى و در دومى رعایت استحقاق‏ها نباشد . بى‏عدالتى خواهد بود.

ج ـ مفهوم دیگرى نیز در مورد عدل مى‏توان عنوان کرد و آن در جایگاه قرار گرفتن اشیاء مى‏باشد. «العدل یضع الامور مواضعها» بر اساس عدل هر موجودى در جایگاه مناسب خود باید قرار گیرد. در مسؤولیت‏هاى عمومى هر فردى به توان ظرفیتش مسؤولیت بپذیرد. این معنا هماهنگ با مفهوم حکمت است. بر اساس این معنا عادل بودن قرار دادن اشیاء و کارها در ظرفیت و جایگاه خودش، که همان معناى حکیم بودن است مى‏باشد. و اگر مسؤولیتى در ظرفیت خودش انجام نگرفت و یا به فردى که شایستگى آن را نداشت واگذار شد، غیر عادلانه و غیر حکیمانه خواهد بود.

در بهره‏ورى از امکانات عمومى که براى همگان است اگر کسى رعایت استحقاق خویش را نماید عدل است. مانند این که مواد غذایى و آب براى یک اردوگاه باندازه باشد، در بهره‏ورى از آن همگان باید یکسان استفاده کنند. اگر کسى بیش از سهم خود بهره ببرد بى‏عدالتى است .

در یک مدیریت عمومى یک دولت در توزیع امکانات مانند بودجه، آب، برق، بهداست، ایجاد فضاهاى آموزشى و رسانه‏هاى اطلاع‏رسانى و ارتباطات، توزیع نیروى انسانى و دایر نمودن مدیریت‏ها باید به صورت یکسان باشد. ایجاد تفاوت در این امکانات در صورتى که نیازها یکسان باشد، بى‏عدالتى و تبعیض است. اما اگر نیاز منطقه و یا گروهى بیش از دیگران باشد تساوى بى‏عدالتى خواهد بود و نیز در بهره‏ورى از فنون و صاحبان فن مانند پزشک و معلم و استاد و ایجاد اشتغال همگان باید یکسان باشد. ایجاد تفاوت تبعیض و بى‏عدالتى است. اگر در فراهم آوردن و بهره‏ورى از فضاهاى آموزشى دانش‏ها و فن‏آورى باعث تراکم کار و دانش و در برخى و بروز بى‏کارى و فقر در برخى دیگر شود تبعیض و بى‏عدالتى خواهد بود.
پى‏آمد استقرار عدالت

استقرار عدالت در جامعه باعث شکوفایى استعدادها و بهره‏ورى صحیح از امکانات و نعمت‏هاى الهى و آرامش روحى جامعه است. استقرار عدالت افراد و گروه‏هاى جامعه را به یکدیگر پیوند مى‏دهد و تفاهم و همگرایى برقرار مى‏کند. از بروز اختلاف‏ها و تبعیض‏هاى ناروا جلوگیرى مى‏کند. بین مردم و مدیریت سیاسى تفاهم و همدلى پدید مى‏آورد. استقرار عدالت از تجمع و تکاثر سرمایه‏ها از یک سو و بروز بیکارى و فقر و ناهنجارى در قشر عظیمى از مردم مانع مى‏شود و استقرار عدالت موجب اعتلاى فرهنگى و بالندگى و رشد فکرى مى‏گردد.

اختلاف نابجاى طبقاتى، بیکارى، فقر، فرهنگ منحط، تبعیض در بهداشت و درمان و فن‏آورى و دانش و تعلیم و تربیت از بى‏عدالتى‏هاى اجتماعى نشأت مى‏گیرد. از هنگام اجتماعى شدن زندگى انسان بیشترین ناهنجارى‏ها و تلخ‏کامى‏ها و تبعیض‏ها و تفاوت‏ها از بى‏عدالتى دامن‏گیر جامعه شده است.
دین و عدالت

دین که سامان بخش جامعه در ابعاد گوناگون است بیشترین تلاش را در جهت استقرار عدالت دارد. دین تلاش مى‏کند در ابعاد گوناگون اقتصادى اجتماعى و قضایى و… عدالت را مستقر سازد و برقرارى عدالت را یکى از اهداف بزرگ پیامبران عنوان مى‏نماید:«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط» (۴) پیامبران را با کتاب‏هاى آسمانى به همراه و وسلیه سنجش فرود فرستادیم تا مردم به قسط و عدالت بپا خیزند.)

از پیام این آیه کریمه استفاده مى‏شود که استقرار عدالت بدون حضور انبیا و بدون پیام وحى امکان پذیر نیست. این انبیا هستند که با تلاش فرهنگ و ایجاد زمینه براى حکومت الهى عرصه‏هاى استقرار عدالت را فراهم مى‏آورند و عرصه‏هایى که در جامعه جهت استقرار عدالت فراهم آمده است از برکت پیام انبیا مى‏باشد.

انیبا و حاکمان دینى از لحاظ باور تمام نهادهاى اجتماعى، سیاسى، قضایى، نظامى، فرهنگى، اقتصادى، را دعوت به عدالت مى‏کنند و خود آنها در تمام ابعاد نمونه تجسم عدالت مى‏باشند دین نه تنها رهبران الهى را بلکه عموم جامعه را به برپایى قسط فرا مى‏خواند.«یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط» (۵) مومنان باید در برپایى عدالت بسیار پایدار باشند.)

دین در استقرار فضیلت‏ها، هم به ایجاد زمینه و انگیزه‏ها توجه دارد و هم از خطرها و آفت‏هایى که یک نهاد فضیلت را تهدید مى‏کند بر حذر مى‏دارد. به همین سبب افزون بر توصیه و دعوت به استقرار عدالت آفت‏هاى عدالت را به عنوان یک رهنمون زیر بنایى مورد توجه قرار داده است و آفت‏ها و خطرهایى که این نهاد را تهدید مى‏کند گوش زد مى‏نماید. به دو خطر زیربنایى اشاره مى‏شود.

آفات عدالت

الف ـ گرایش‏ها:

استقرار عدالت را دو خطرعمده همواره تهدید مى‏کند. از آن دو مى‏توان به عنوان حب و بغض‏ها نام برد. در تمام شاخص‏ها و محورهاى یاد شده عدالت را یک گرایش و یک گریز تهدید مى‏نماید . گرایش باعث مى‏شود که فرد در موارد یاد شده از محور حق خارج شود. گرایش سبب مى‏شود انسان در داورى‏یا تسهیم سهام یا شهادت و یا هر شاخص دیگر در اثر گرایش و محبت به فرزند یا پدر و مادر یا برادر یا دیگر اقربا و نیز دوستان و آشنایان یا هواداران حزب و گروه از محور عدل بیرون رود.

ب ـ دشمنى‏ها :

و نیز دشمنى و بیزارى باعث مى‏شود که انسان در مورد طرف مقابل به ناحق شهادت یا داورى یا توصیف نماید و عدل را در شاخص‏هاى یاد شده زیر پا نهد. قرآن نسبت به هر دو خطر هشدار مى‏دهد که نه محبت و گرایش به اقربا شما را از مسیر عدالت خارج کند، و نه عداوت و دشمنى نسبت به فرد باعث شود که از شاخص‏هاى عدالت عدول کنید. در مورد اول مى‏فرماید: «و اذا قلتم فاعدلوا و لو کان ذا قربى» (۶) سخن عادلانه بگویید و لو سخن شما درباره اقربا باشد) که شامل داورى، شهادت، توصیف، و گفتگوهاى معمولى نیز مى‏شود. خویشاوندى نباید باعث شود در داورى یا شهادت و… از محور عدل خارج شوید. محبت و گرایش به علاقه‏مندان و هم چنین علاقه‏مندى‏هاى دیگر.

در مورد دوم مى‏فرماید:«یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین الله شهداء بالقسط و لا یجرمنکم شنئان قوم على الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى» (۷) کسانى که به خدا ایمان آوردید باید نسبت به خدا پایدارى باشید و شما باید گواهان بر پایى عدل نسبت به دیگران بوده و هرگز دشمنى با قومى موجب نشود که عدالت را نادید بگیرید . همواره عدالت را که به تقوى نزدیک‏تر است رعایت کنید.)

دشمنى با کسى نباید باعث شود حق و عدالت را نادیده بگیرید. شهادت ناحق، یا داورى نابجا و یا بیان ویژگى‏ها کاستى ایجاد کنند. و یا در واگذارى مسؤولیت‏ها و توزیع امکانات تفاوت ایجاد نمایید. این رهنمود آشکار قرآن در آفات عدالت است. تمام بى‏عدالتى‏ها در جامعه به این دو محور بازگشت دارد.
على(ع) تبلور عدالت

على(ع) در تمام شاخص‏ها در مسیر عدالت قرار دارد. در داورى، در شهادت، در توزیع امکانات عمومى، در مدیریت‏ها و… در هیچ موردى از محور عدالت خارج نمى‏شود. به خصوص در حکومت دارى شاخص عدالت است. آن چه براى رهبران دینى ارزش اجتماعى است حفظ معیارهاست نه به دست آوردن حکومت دارى یا حراست از حکومت. آنان هیچگاه ارزشى را زیر پا نمى‏نهند تا یک ساعت بیشتر حکومت‏دارى کنند و اصولا حکومت دارى براى استقرار ارزشهاست و الا سیاسیت مدارى خود ارزش به حساب نمى‏آید. دو خطر اصلى که استقرار عدالت را تهدید مى‏کند هیچ کدام در مورد على زمینه ندارند. زیرا نه محبت به اقربا و دوستان سبب عدول وى از عدالت مى‏شود نه دشمنى وى نسبت به دشمنان خدا، وى را وادار مى‏کند که حقوق انسانى آنان را نادیده گرفته در حق آنان ستم روا دارد. با بررسى مواردى از رفتار حضرت على(ع) هر دو جنبه بهتر آشکار مى‏گردد.

۱ـ نوع افرادى که به حکومت‏دارى مى‏رسند خویشاوندان و دوستان وى از موقعیت آن، کمال بهره‏ورى را مى‏نمایند. فرد حکومت‏دار زمینه رفتار ناروا براى وى کاملا فراهم مى‏شود و در عرصه سازى براى بستگان خویش دچار ناهنجارى‏ها مى‏گردد. در زمان حکومت‏دارى على برادرش عقیل از یک سو به لحاظ عیال‏وارى و از سوى دیگر به لحاظ نابینا بودنش در کمال تنگدستى به سر مى‏برد. وى براى جلب توجه برادر و تحریک عواطف فرزندان ژولیده و پریشان خویش را که فقر تاریکى را بر آنها تحمیل کرده بود به همراه خویش به حضور برادر مى‏آورد و مکرر رفت و آمد مى‏کند از وى مى‏خواهد که به حال وى ترحم نموده و سهم بیشترى از بیت المال براى وى قرار دهد. وى ازسه اهرام براى جلب توجه برادر بهره مى‏برد خویشاوندى، فقر، سهیم بودن در بیت المال. به گمان این که على دین خود را به دنیاى دیگران مى‏فروشد . على به خواسته‏هاى برادر خوب گوش مى‏دهد و چون راه مشروع براى برآوردن نیاز برادر از بیت المال وجود ندارد براى این که حقیقت و عاقبت کار برادر را کاملا به وى تفهیم کند آهنى را مى‏گدازد نزدیک بدن برادر مى‏آورد.. عقیل با احساس حرارت خود را عقب مى‏کشد . آنگاه روى سخن با او نموده مى‏فرماید: عقیل! چگونه از آتشى که بنده خدا افروخته در هراسى اما برادر خویش را به آتش فرا مى‏خوانى که خداى جبار آن را افروخته است. «یا عقیل أتئن من حدیده احماها انسانها و تجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه.» (۸)

فرد نیازمند برادر است که نزدیکترین خویشاوندى را با على(ع) دارد و در کمال فقر و تهى‏دستى به سر مى‏برد اما پاسخ على این است که شنیدید. این همان على عطوف و مهربان است که در برابر یتیم و بى‏نوا زانویش خم برمى‏دارد لیکن عطوفت وى در برابر بى‏عدالتى شکفته نمى‏شود . ولو نیازمند، برادرش باشد و فرزندان خاک آلوده و ژولیده‏اش را در منظر وى قرار داده باشد.

۲ـ عبدالله بن زمعه از شیعیان و علاقمندان على(ع) است. درخواستى مشابه درخواست عقیل را از بیت المال مسلمانان دارد. على در پاسخ وى مى‏فرماید: این اموال بیت المال ملسمانان است و در نتیجه جهاد و شمشیر آنان مى‏باشد. اگر تو هم در جنگ شرکت داشته‏اى همانند آنان سهم خواهى داشد و الا دست رنج آنان نصیب کام دیگران نمى‏شود. «و الا فجناه ایدیهم لا تکون لغیر افواههم. (۹) جواب همان جواب است که به عقیل داده بود. گرچه درخواست کننده از دوستان و شیعیان حضرت است.

۳ـ اشعث (۱۰) فردى است که در زمان على(ع) از هیچ اقدامى علیه امام فروگذار نکرده است. از چهره‏هاى دوگانه و معروف و حیله‏گر جامعه است. همانند وى در زمان على و هر زمان فراوان هستند که از راه رشوه براى جلب توجه حکومت‏دارى بهره مى‏برند. وى براى جلب نظر على از راه ارتشاء وارد مى‏شود. وى حلواى لذیذى را فراهم آورده و شبانه در خانه على را مى‏کوبد . امام از وى مى‏پرسد آیا این صله (هدیه براى صله رحم) یا زکات و یا صدقه است، هر کدام باشد، براى ما اهلبیت حرام است، زیرا اولا امام خویشاوند نسبت به وى نبود و صدقه و زکات هم براى حضرت حرام است. اشعث جواب داد هیچ کدام اینها نیست بلکه هدیه است. امام که حقیقت هدیه وى، براى او آشکار بود فرمود: آیا مى‏خواهى با خدعه مرا از دین بیرون کنى و یا قاطى کرده‏اى و یا دیوانه شده‏اى و یا هذیان مى‏گویى؟ به خدا قسم اگر تمام دنیا را در اختیار من قرار دهند و از من بخواهند که پوست جوى را از دهان مورچه‏اى به ستم بگیرم من چنین نخواهم کرد. آنگاه حقیقت هدیه اشعث را آشکار مى‏کند که این معجون را در حقیقت با آب دهان یا استفراغ مار سمى آمیخته‏اى؟ «معجونه شنئتها کانما عجنت بریق حیه او قیئها .» آنگاه امام مى‏افزاید: اگر سرزمین‏ها را در اختیار من گذارند و در برابر آن از من بخواهند که پوست جوى را به ستم از دهان مورچه‏اى بستانم این کار را انجام نخواهم داد . (۱۱)

آرى حقیقت رشوه را على(ع) این گونه آشکار مى‏کند. گرچه ظاهر آن همانند غذاى شیرین و لذیذ است. لیکن حقیقت آن سم قتال است. کدام انسان عاقل تمایل دارد که چنین سمى را فرو برد؟ هرگز هیچ عاقلى نزدیک چنین غذایى نمى‏رود ولو با عنوان هدیه باشد، که البته حکومت داران و کارگزاران حکومت همواره بیش از دیگران در معرض این خطرها قرار دارند. بخشى از هدایاى پیشنهادى ارباب رجوع در واقع رشوه است که مى‏خواهند توقع بیجاى خویش را بر آورده کنند و جام سم کشدنده را به جان کارگزار بنوشانند.

۴ـ برخى خودخواه و افزون طلب وقتى مى‏دیدند حضرت آنان را با دیگران برابر مى‏بیند از عدالت مى‏رنجیدند و به وى اعتراض مى‏کردند که چرا ما را با دیگران برابر مى‏بینى و امام را تهدید مى‏نمودند که این برخوردها سبب مى‏شود حمایت ماها را از دست بدهى. و عده زیادى از اینان از على بریدند و به معاویه ملحق شدند که چرا عرب را با عجم و صاحبان مکنت را با دیگران برابر مى‏بیند.

امام در پاسخ اینان مى‏فرماید آیا انتظاردارید من آقایى و ریاست خود را با ستم به چنگ آورم و با ظلم از آن حراست کنم؟ نه هرگزتادنیا پا برجاست و تا ستاره‏اى در آسمان مى‏درخشد على چنین انتظارى را برآورده نخواهد کرد. اگر مال از خود من بود مساوى تقسیم مى‏کردم و تبعیض ناروا ایجاد نمى‏کردم تا چه رسد مالى را که از خدا و بیت المال مسلمانان است «لو کان المال لى لسویت بینهم فکیف و انما المال مال الله» (۱۲)

۵ـ دو زن یکى عرب و دیگرى غیر عرب به حضور على(ع) رسیدند و از وى درخواست کمک نمودند . امام(ع) به آنها مساوى طعام و درهم داد. زن عرب برآشفت و اعتراض نموده و گفت مرا با غیرعرب مساوى مى‏بینى؟ امام در جواب وى فرمود من بین فرزندان اسماعیل و فرزندان اسحاق تفاوتى در تقسیم بیت المال مشاهده نمى‏کنم. (۱۳)

۶ـ طلحه و زبیر در مورد على(ع) گفتند چیزى (مال) در نزد وى نیست.امام هنگامى که بیت المال مملو از مال بود آنان را فرا خواند و فرمود این‏ها همه اموال، لیکن کسى به ناحق چیزى از این نصیبش نخواهد شد. (۱۴)

۷ـ على در بیت المال مشغول کار است. عمرو عاص براى کار شخصى بر حضرت وارد مى‏شود. امام براى گفتگو با عمرو عاص چراغ بیت المال را خاموش مى‏نماید در روشنایى ماه با عمرو عاس به گفتگو مى‏نشیند. (۱۵)

۸ـ اموالى که در زمان على(ع) به بیت المال مى‏رسید امام(ع) در اسرع وقت در بین افراد که سهمى از آنها داشتند تقسیم مى‏نمود. بگونه‏اى که در پایان هفته چیزى در خزانه بیت المال باقى نمى‏ماند. و بیت المال را جارو نموده و دو رکعت نماز مى‏خواند و به منزل بازمى‏گشت. «و کان على(ع) یکنس بیت المال کل جمعه و یصلى فیه رکعتین.» (۱۶)

۹ـ در هنگام غروب به بیت المال اموالى رسید. امام فرمود هم اکنون اموال را بین نیازمندان تقسیم کنید. کارگزاران گفتند اکنون شب فرا مى‏رسد و ما اموال را در بیت المال قرار داده‏ایم تا فردا مهلت بدهید. امام راضى نشدند،شمع روشن نموده و شبانه اموال را تقسیم نمودند . (۱۷)

۱۰ـ على نه تنها عدالت را در هنگام تصدى مسؤولیت و رهبرى مستقر ساخت و یک مورد ستم بر کسى روا مداشت بلکه نسبت به بى‏عدالتى‏هاى پیش از خو نیز برخورد نمود. حتى این موضع گیرى پى‏آمدهاى ناگوار به همراه داشت زیرا بسیارى از استقرار عدالت مى‏رنجیدند و نه تنها از هوادارى على کنار مى‏کشیدند بلکه در صف مخالفین وى قرار مى‏گرفتند. به تعبیر دیگر این موضع گیرى امام باعث دشمن تراشى بر علیه وى مى‏شد. لیکن امام تنها حق را ملاحظه مى‏نمود. هیچ عاملى على را از محور حق بیرون نمى‏سازد. زیرا براى على حکومت‏دارى هدف نیست استقرار ارزش‏ها ملاک است. اگر موضع‏گیرى حق است باید انجام گیرد ولو باعث نارضایتى نابحق برخى مى‏گردد.

در زمان خلفا بویژه عثمان بى‏عدالتى‏هاى فراوان رخ داده بود و اموال و قطایع و مستغلات فروان بیجا نصیب برخى شده بود. هم آنان که با چشم پر توقع برحضور على(ع) مى‏رسیدند. لیکن امام نه تنها آنان را از موضع گیرى نابجاى زمان خویش مأیوس کرد بلکه املاک و مستغلاتى را که به ناحق از بیت المال مسلمانان به خود اختصاص داده و لو مهریه همسرانشان قرار داده و یا با بیت المال براى خویش کنیز خریدارى نموده بودند به بیت المال بازگرداند .«والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الاماء لرددته فان فى العدل سعه و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق. (۱۸)

از لحاظ سیاسى و اجتماعى این موضع گیرى پى‏آمدهاى ناگوار فراوان داد و باعث تنگناهایى براى زمامدارى خواهد شد. لیکن این سخنان در نزد سیاست مداران معمولى قابل بررسى است . اما از دیدگاه امام همام ارزشى ندارند. براى وى حفظ معیار مهم است. به همین جهت در هیچ شرایطى از معیارها عدول نمى‏کند.

آنگاه امام نکته ارزشمند دیگرى را توجه مى‏دهد؛ که در هر شرایط عدل باید مستقر شود ولو خوشایند برخى نباشد. زیرا کسى که از عدل مى‏رنجد از ستم بیشتر خواهد رنجید. چون در عدل گشایش است. در استقرار عدالت به حق خودش رسیده است افزون طلبى مى‏کند از عدل مى‏رنجد که در حقیقت رنجش آن کاذب است و اگر بر چنین فردى ستم شود و حق وى از او گرفته شود البته که رنجش وى بیشتر خواهد بود.

على در مورد «بیت المال» مسلمانان آن مقدار اهتمام ورزید حتى در سخت‏ترین شرایط مانند جنگ از بیت المال ارتزاق ننمود. در جنگ جمل از زمان حرکت تا پایان جنگ حضرت براى خود آذوقه از اموال شخصى خود از مدینه به همراه آورده بود و روزى هم که خواست از بصره برود در حضور مردم اعلان کرد من در این مدت از بیت المال ارتزاق نکردم و اکنون هم چیزى به همراه نمى‏برم. (۱۹)
پى‏نوشتها:

۱)طه، ۵۰

۲)بقره، .۲۸۶

۳)نباء، .۲۶

۴)حدید، .۲۵

۵)نساء، .۱۳۵

۶)انعام، .۱۵۲

۷)مائده، .۸

۸)نهج البلاغه، خ ۲۲۵، ص .۳۴۷

۹)نهج البلاغه ابن میثم، ج ۲، خ ۲۲۳، ص .۱۶۰

۱۰)نهج البلاغه ابن میثم، ج ۲، خ ۲۱۵، ص .۱۴۴ ابن ابى‏الحدید، ج ۳، ص ۸۱، صبحى الصالح، ص .۳۴۷

۱۱)نهج البلاغه ابن میثم، ج ۱، خ ۱۲۴، ص .۵۵۷

۱۲)بحار، ج ۴۱، ص .۱۳۷

۱۳)همان ص .۱۲۵

۱۴)همان ص .۱۱۶

۱۵)همان ص .۱۳۶

۱۶)همان ص .۱۰۷

۱۷)نهج البلاغه ابن میثم، ج ۱، خ ۱۴، ص ۱۹۵، صبحى الصالح، خ ۱۵ ص .۵۷

۱۸)الجمل، ص .۴۲۲

امام على(ع) الگوى زندگى ص ۱۱۷

حبیب الله احمدى

جهاد و ضرورت آن از دیدگاه امام على(ع)

اما بعد، جهاد، درى است از درهاى بهشت که خدا به روى گزیده دوستان خود گشوده است; و جامه تقوى است، که بر تن آنان پوشیده است.

زره استوار الهى است که آسیب نبیند; و سپر محکم اوست – که تیر در آن ننشیند -. هر که جهاد را واگذارد و ناخوشایند داند، خدا جامه خوارى بر تن او پوشاند، و فوج بلا بر سرش کیاند; و در زبونى و فرمایگى بماند. دل او در پرده‏هاى گمراهى نهان، و حق از او روى گردان. به خوارى محکوم و از عدالت محروم.

من شبان و روزان، آشکارا و نهان، شما را به رزم این مردم تیره روان خواندم و گفتم: با آنان بستیزید، پیش از آنکه بر شما حمله برند، و بگریزید.

به خدا سوگند با مردمى در آستانه خانه‏شان نکوشیدند، جز که جامه خوارى بر آنان پوشیدند. اما هیچ یک از شما خود را براى جهاد آماده نساخت و از خوارمایگى، هرکس کار بار به گردن دیگرى انداخت; تا آنکه از هر سو بر شما تاخت آوردند و شهرها را یکى پس از دیگرى از دستتان برون کردند. اکنون سربازان این مرد غامدى به انبار در آمده و حسان پسر حسان بکرى را کشته و مرزبانان را از جایگاههاى خویش رانده‏اند. شنیده‏ام مهاجم به خانه‏هاى مسلمانان، و کسانى که در پناه اسلامند در آمده، گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاى زنان به در مى‏کرده است; حالى که آن ستمدیدگان برابر آن متجاوزان، جز زارى و رحمت‏خواستن سلاحى نداشته‏اند. سپس غارتگران، پشتواره‏ها از مال مسلمانان بسته; نه کشته‏اى بر جاى نهاده و نه خسته، به شهر خود بازگشته‏اند. اگر از این پس مرد مسلمانى از غم چنین حادثه بمیرد، چه جاى ملامت است، که در دیده من شایسته چنین کرامت است.

شگفتا! به خدا که هماهنگى این مردم در باطل خویش، و پراکندگى شما در حق خود، دل را مى‏میراند; و اندوه را تازه مى‏گرداند. زشت‏با دید و از اندوه برون نیایید! که آماج تیر بلایید، بر شما غارت مى‏برند و ننگى ندارید. با شما پیکار مى‏کنند و به جنگى دست نمى‏گشایید. خدا را نافرمانى مى‏کنند و خشنودى مى‏نمایید. اگر در تابستان شما را بخوانم، گویید هوا سخت گرم است، مهلتى ده تا گرما کمتر شود. اگر در زمستان فرمان دهم، گویید سخت‏سرد است، فرصتى ده تا سرما از بلاد ما به در شود. شما که از گرما و سرما چنین مى‏گریزید، با شمشیر آخته کجا مى‏ستیزید؟

اى نه مردان به صورت مرد، اى کم خردان ناز پرورد! کاش شما را ندیده بودم و نمى‏شناختم که به خدا، پایان این آشنایى ندامت‏بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خدایتان بمیراناد! که دلم از دست‏شما پر خون است و سنیه‏ام مالامال خشم شما مردم دون، که پیاپى جرعه اندوه به کامم مى‏ریزید، و با نافرمانى و فروگذارى جانبم، کار را بهم در مى‏آمیزید، تا آنجا که قریش مى‏گوید پسر ابوطالب دلیر است اما علم جنگ نمى‏داند. خدا پدرانشان را مزد دهاد! کدام یک از آنان پیشتر از من در میدان جنگ بوده و بیشتر ازمن نبرد دلیران را آزموده؟! هنوز بیست‏سال نداشتم که پا در معرکه گذاشتم، و اکنون سالیان عمرم از شصت فزون است. اما، آن را که فرمان نبرند سر رشته کار از دستش برون است.

نهج البلاغه – خطبه ۲۷

دکتر سید جعفر شهیدى

  سیاست و امام  على (ع)

معناى کلمه سیاست نیز،مانند سائر مفاهیم عالیه،از سر نوشت اختلاف آراء و نظریات بى‏بهره نیست،ولى مادر این بحث مختصر لزومى ببیان آن نظریات مختلف و تشاجرات دامنه‏دار نمى‏بینیم. آنچه که میتوان مورد استفاده،تشخیص داد سه جمله تفسیر از سیاست که ما ببیان آنها نیازمندیم.

۱-سیاست،یعنى شناسائى چگونگى روابط میان فرد با دولت و جامعه و حکومت این جمله مختصر را از بعضى از نویسندگان تاریخ و فلسفه سیاست،نقل نمودیم.

ولى چنانکه مى‏بینیم،این جمله نمیتواند،معناى عمومى سیاست را بطور صحیح تفسیر نماید،زیرا در این جمله،ارتباطات موجوده میان جامعه‏ها و حکومت‏ها و افراد در نظر گرفته نشده است،در صورتیکه بدون کوچکترین تردید شناسائى هر یک از ارتباطات مذکوره نیز،قسم معظمى از سیاست را تشکیل میدهد،وانگهى در تعریف مزبور مهمترین نکته‏اى که در تفسیر کلمه یاست‏باید منظور گردد،مورد توجه نبوده است،و آن نکته عبارت از ملاحظه قدرتى است که براى تغییر و یا ایجاد روابط مزبور،در مفهوم کلمه سیاست تضمین شده است.

۲-تفسیرى است که ارسطو براى کلمه سیاست‏بیان کرده است:

«لازم است که مهمترین نیکى‏ها (خیرات) موضوع مهمترین اجتماعات قرار گیرد،و این معنى همانست که بطور تحقیق دولت و سیاست نامیده میشود»السیاسه لارسطو طالیس ص ۹۱ ک ۱ ب اف ۱٫

باز همین معنى را در ص ۲۱۲ ک ۳ ب ۷ ف ۱ متذکر شده و میگوید:

«غرض از تمامى علوم و فنون،خیر (نیکى) است و اولین نیکى‏ها لازم است موضوع بزرگترین علوم بوده باشد،این علم عبارت است از سیاست.»

این جمله ترجمه سوم از یونانى است،و با احتمال اینکه در ترجمه-ها خواه از یونانى بفرانسه،و خواه از فرانسه بعربى اشتباهى رخ داده باشد،با اینوصف مقصود ارسطو از تعریف سیاست‏بآن اندازه که ما میخواهیم روشن است،آنچه که میتوان گفت مقصود ارسطو است،اینست که:سیاست امضاء و یا ایجاد و یا تغییر رابطه اجتماعات،بسوى بهترین نیکى‏ها است‏».

این تفسیر از بعضى از مضامین کتاب جمهوریت افلاطون نیز بر مى‏آید،در اینجا لازم میدانیم توضیح مختصر ذیل را در این تعریف که درباره سیاست‏شده است،بیان کنیم.

حقیقت‏خیر و عدل و حق (نه الفاظ آنها) خوش آیند تمامى افراد و اجتماعات و حکومت‏ها است،و نمیتوان در تاریخ بشرى،فرد یا اجتماع یا حکومتى،پیدا کرد که خود را حمایت کننده خیر و عدل و حق نشمارد،حتى از تبهکارترین افراد بپرسید،راهى که در پیش گرفته‏اى چگونه است و براى چیست؟خواهد گفت:خیر و عدل و حق است،و همچنین از فاسدترین حکومت‏ها،مانند چنگیز خان بپرسید،مقصود تو از خود نخوارى و یغما گرى چیست؟همان جواب را خواهید شنید.

از این رو تمامى افراد و اجتماعات و حکومت‏ها بعنوان جستجوى خیر و ایجاد خیر قدم میزنند، این حقیقت را با نظر به پدیده روانى افراد و حکومت‏ها و اجتماعات،که بطور یقین تثبیت‏شده است، نمیتوان انکار نمود،اکنون میتوان بحقیقت عالیه‏اى که تفسیر ارسطو،درباره کلمه سیاست متضمن است،بخوبى پى ببریم.

بنابر توضیح مزبور،تفسیر ارسطو راجع به سیاست،باجملات ذیل تطبیق میگردد:

از آنجا که نیکى،مقصود همه افراد و اجتماعات و حکومت‏ها است،باید وسائل رسیدن بمقصود مزبور را تامین نمود،آن علم که متکفل بیان کمیت و کیفیت وسائل مزبوره است،سیاست نامیده میشود.اگر تعریف سیاست همین است که ارسطو گفته است،و ما با توضیح مختصرى آن را تفصیل دادیم،چنانکه خود ارسطو متوجه بوده است،این علم بهترین علوم بوده و شخصیت‏سیاستمدار، بزرگترین و ضرورى‏ترین شخصیت‏هاى انسانى است.

۳-تفسیر دیگرى براى سیاست گفته میشود که باعث وحشت عمومى افراد غیر سیاستمدار،و موجب نفرت تمامى رادمردان و عقیده‏مندان ادیان میگردد.

این تفسیر میگوید:«سیاست عبارت است از تشخیص هدف-که شخص سیاستمدار تشخیص داده-و بدست آوردن آن با هر وسیله‏اى که ممکن است‏».

در این تعریف چنانکه مى‏بینیم،خبرى از خیر و سعادت،بلکه انسانیت در کار نیست،مطابق همین تعریف میتوان حیوانات درنده را که با کوشش‏هاى مخصوص بخود،محیط پیروزى ایجاد مى‏کنند، سیاستمدار نامید،این همان تعریفى است که اسوالد اشپنگلر درباره سیاست نموده است:

«سیاستمدار فطرى،کارى بحق یا بطلان امور ندارد،و منطق حوادث و وقائع را،با منطق نظامات و سیستمها اشتباه نمیکند.حقائق یا اشتباهات،هر کدام در نزد او قیمت مخصوصى دارد،و او مقدار تاثیر و دوام و خط سیر هر کدام را مورد دقت قرار داده،و اثر آن را در سر نوشت قدرتیکه تحت اختیار او است منظور میدارد.

البته هر سیاستمدارى معتقدات مخصوصى هم دارد،که نزد وى عزیز است،ولى این معتقدات از جمله چیزهاى خصوصى و شخصى او میباشد،لیکن در موقع اقدام و عمل،هرگز خود را بدان پا بست نمیداند.

بقول گوته‏«کننده کار نظرى بانصاف و وجدان ندارد،وجدان مخصوص تماشاچى است‏»این حقیقت درباره عموم سیاستمداران از سولا گرفته تا را بسپیر و از بیز مارک گرفته تا پیت مصداق دارد.

پاپ‏هاى بزرگ و لیدرهاى احزاب انگلیسى،تا وقتى که براى تسلط بر اوضاع،ناچار بکشمکش و تلاش بودند،اصول رفتارشان شبیه،بروش فاتحین و تازه بدوران رسیده‏هاى هر عصر و زمانى بوده است،مثلا در رفتار«پاپ انوسان سوم‏»دقت کنید که نزدیک بود،دنیا را تحت تسلط کلیسا در آورد،و از همین جا شرائط موفقیت و ظفر را دریابد،که منجر بچه عملیاتى میشود،که با شدت هر چه تمامتر مخالف همه اصول و اخلاق مذهبى است‏». (فلسفه سیاست-اوسوالداشپنگلر ص ۳۹ و ۴۰) .

این معنا که قرنهاى طولانى است،از کلمه سیاست (پولتیک) باشتباه استفاده شده است،بهترین معرف روش زعماء و زمامدارانى است که گمان میکردند اجتماع انسانى بلکه دستگاه پهناور طبیعت،براى آنها آفریده شده است،لذا اگر گاهگاهى هم از آنگونه اشخاص کلمات دادگرى و حمایت از ناتوانان و تنظیم اجتماع،و برقرار نمودن هماهنگى…شنیده شده است،ارزشى بجز اغفال زیر دستان و فراهم نمودن زمینه پیروزى نداشته است.

با توجه باین حقیقت چگونه میتوان از سیاستمدار،پابند بودن باصول انسانیت و قوانین دینى توقع داشت.
سیاست على (ع)

پس از روشن شدن این مقدمه میگوئیم:جویندگان حقیقت‏باید بدانند که اگر مقصود از سیاست و سیاستمدارى همانست که در تفسیر سوم متذکر شدیم و«او سوالد اشپنگلر»نیز خواص و لوازمش را بطور واضح بیان نمود،على بن ابیطالب علیه السلام کاملا از سیاست مطلع بوده است،ولى هرگز آنرا عملى ننموده است.

یعنى آن على بن ابیطالب (ع) که بحقیقت انسانى و شرافت آن مطلع است،محالست که آن را فداى رسیدن به پیروزى ظاهرى چند روزه بنماید.

آن على بن ابیطالب (ع) که از کنده شدن خلخال،از پاى دخترى بناحق،بقدرى ناراحت میشود که از زندگى سیر میگردد.

آن على بن ابیطالب (ع) که شرافت زندگى یک مورچه محقر را مقدم بر پیروزى مطلق بتمامى دنیا میدارد.

آن على بن ابیطالب (ع) که آخرین جدیت را انجام میدهد،تا در جنگهاى خونین دم شمشیرش بخون ناحقى آلوده نگردد.

خیلى اشتباه است که چنین مردى را در قافله خونخواران و شهوت پرستان جستجو نمود،زیرا این شخصیت در کاروان پیشوایان توحید است،آرى ابراهیم خلیل یا موسى بن عمران و عیسى بن مریم علیهم السلام غیر از نرون و چنگیزخان و ناپلئون است،گو اینکه آن پیشوایان حق و حقیقت‏حتى بیک نفر هم مسلط نبوده باشند و چنگیزى‏ها تمام دنیا را زیر دست‏بگیرند.

و اگر سیاست‏حقیقى را منظور بداریم که بگوئیم سیاست عبارت از پیروزى در اجتماعات است، على بن ابیطالب علیه السلام در صف اول جلوه خواهد نمود،بشرط اینکه متوجه بوده باشیم که پیروزى در زندگى چند روزه و بستن دست و پاى زیر دستان و ناتوانان،غیر از پیروزى جاودانى بر تمامى مشاعر و دلهاى فرزندان آدمى است.

زیرا پیروزى در زندگى براى چند روز،با اکراه زیر دستان شبیه بآن کابوس نا پایدارى است که براى چند لحظه،وحشت ایجاد نموده،سپس راه خود پیش میگیرد و آن کابوس زده بحالت اعتدال بر گشته و بنوبت‏خود،دنبال کار خویش میرود.

امروز مجسمه‏هاى نورى پیشوایان توحید،در دلهاى پاکان عالم بطورى مستحکم است،که حتى منحرف‏ترین انسانى هم نمى‏تواند بگوید ابراهیم یا عیسى یا موسى علیه السلام مثلا تبهکار بوده‏اند،در صورتیکه با شنیدن اسم سیاستمداران ظاهرى پیروزى پرست،تنفر و انزجارى در قلوب همگان ایجاد میگردد.این جمله همانست که‏«اوسوالداشپنگلر»با بیان بسیار روشنى متذکر شده و میگوید:

«اولین مسئله‏اى که مستلزم سیاستمدارى است،احراز شخصیت است،مسئله دومى که هر چند جلوه ندارد ولى مشکلتر بوده و تاثیر نهائى آن بیشتر میباشد،ایجاد سنت و یک سلسله رسوم قابل دوام است،وى بایستى در دیگران بطورى،نفوذ یابد که کارها و اقدامات او،با همان شدت و همان روحیه که مخصوص خود او است تعقیب شود وى بایستى چنان جنبش و فعالیتى ایجاد کند که براى ادامه و ابقاى آن،بوجود شخص او احتیاج نباشد،در این مرحله،سیاستمدار بمقامى میرسد که در عصر کلاسیک،آن را بموهبت الهى و فرایزدى تعبیر مى‏نمودند،در این مرحله،وى خلاق زندگانى نوین و بناى روحانى نژاد جدید میگردد،شخص او که بشرى بیش نیست،پس از چند سالى از میان میرود،ولى یک عده معدودى که دست پرورده اویند،راه و روش او را اتخاذ نموده و تا زمان غیر محدودى ادامه خواهند یافت.ایجاد این اثر جهانى (سنن باقیه) با این نیروى باطنى طبقه حاکمه، فقط کار یک شخص شخیص است که رسوم عالیه‏اى بوجود آورده و براى جامعه خود بارث گذارد، در سراسر تاریخ،چیز دیگرى جز این اثرات پر دوام نداشته است،سیاستمدار بزرگ وجود نادرى است.» (فلسفه سیاست-اوسوالداشپنگلر ص ۴۳)

این مضامین را که واقعیت آنها بهیچ گونه توضیح نیازمند نیست، درست مطالعه کنید،سپس فکر خودتان را از هر گونه تقلید و هوا خواهى تخلیه نمائید،و بزرگانى دو قسم از سیاستمداران تطبیق کنید،به بینید،آیا این حقائق،سیاستمدارهاى معمولى را معرفى مى‏کند یا على بن ابیطالب علیه السلام را؟

ما بعضى از جملات مزبوره را مورد تشریح قرار داده و از فکر مطالعه کننده محترم نیز استمداد مى‏جوئیم،بلکه بتوانیم بعضى از مغالطه و سفسطه بافى‏ها را،از اذهان ساده‏لوحان دور کنیم، میگوید:اولین مسئله‏اى که مستلزم سیاستمدارى است،احراز شخصیت است،حالا میتوانیم این سؤال را طرح کنیم و بگوئیم:متانت‏شخصیت عمرو بن العاص را،با ملاحظه اینکه براى دفاع از خود،زیر جامه را از پادر آورده و مانند زن،در مقابل مرد،خود را بى اختیار گذاشته است،چگونه باید تشریح نمود؟

ائتلاف معاویه را با اجنبى براى از میان بردن رئیس مسلمین چگونه میتوان احراز شخصیت نامید؟ آیا جلوگیرى از آب،که دشمن را تا سر حد هلاکت جنایت‏بار برساند،از شرائط شخصیت است؟

از این جمله بگذریم،اشپنگلر میگوید:سیاستمدار حقیقى کسى است که بتواند با نیروى باطنى خود،ایجاد اثر جهانى غیر محدود نماید.

همه میدانیم که على بن ابیطالب علیه السلام در اوائل زندگانیش و پس از رحلت پیشواى معظم اسلام،بجهت نبودن سنخیت میان او و دیگران،در جانب اقلیت‏بوده و با اینوصف رفته رفته تمامى جهانیان را مسخر روحانیت و حکمت و دادگرى خود نموده است.

تاریخ بشرى هیچ گونه قدرتى،براى نشان دادن سیاستمدارى پیدا نکرده است،که ما تریالیستى مانند شبلى شمیل را مست نموده و درباره او بگوید:

«پیشوا على بن ابیطالب،بزرگترین بزرگان،یگانه نسخه‏اى است که نه شرق و نه غرب صورتى مطابق آن اصل ندارد نه در گذشته و نه در جدید.» (شبلى شمیل)

صفحات تاریخ بشرى را با دقت،مطالعه کنید و عقائد موروثى را کنار بگذارید،خواهید دید هیچ فردى از پیشوایان جهان انسانى را،نمیتوان پیدا کرد که پیروانش بقدرى در شکنجه و آزار بوده باشند که نتوانند نام پیشوا را بر زبان شان بیاورند و دشمنانش باندازه‏اى در سر کوبى و محو نمودن شخصیت او،جدیت کنند که ما فوق آن قابل تصور نبوده باشد،با اینحال بدون کوچکترین مساعى مصنوعى،و بدون اینکه شخصیت‏هاى پیروزى از او طرفدارى کنند،بزرگترین شخصیت انسانى را حائز بوده و نام او را در اولین سطر کتاب انسانیت ثبت کنند.

امروزه،که از حیث‏شناسائى ارزش انسانى (نه از حیث موافقت علمى) بهترین و مترقى‏ترین روزها را سپرى مى‏کنیم،بزرگترین تعظیم و احترام را به شخصیت على بن ابیطالب علیه السلام،از همه ملل عالم،حتى از آن اجتماعاتى که بادیان پابند نیستند میشنویم،حتى اگر یکى از ملل غیر مطلع، درباره شخصیت على بن ابیطالب (ع) غرض ورزى نموده و یا از روى بى اطلاعى پرده تاریک، بشخصیت على (ع) فرود مى‏آورد سیل تنفر و انزجار از همه ملل عالم بسوى او روانه میشود،بنا بر این مقدمه،سیاستمدار حقیقى،همان نوردیده ابراهیم خلیل (ع) است که بعکس جریان سیاستمدارهاى معمولى،روز بروز شخصیت او بهتر جلوه نموده و جهان بشرى را از کوچک و بزرگ جزو پیروان خود قرار میدهد.

بعضى از مردم سطحى میگویند:سیاستمدار،آن کسیست که بتواند نفوذ خود را در اجتماع خود بطور اکمل تثبیت کند،در صورتیکه على بن ابیطالب (ع) نتوانست پس از رحلت پیغمبر اعظم اسلام،در تمامى مسلمین نفوذ کند.

گویا مقصود این مردم،از نفوذ شخصیت اینست که شمشیرى در دست گرفته و افراد اجتماع را بهر جا که دلش بخواهد،مانند گوسفندان عاجز براند و در موقع احتیاج هم بکشتارگاه کشیده و پوست آنها را کنده و روى تحت‏سیاست‏خود بگستراند،و آنگاه بروى آن بنشیند و چشم‏ها و دلها را خیره و وحشت‏زده بنماید،چنانکه حجاج بن یوسف و امثال او انجام میدادند.

این مردم،از روى عقل،ارزش زندگى انسانى و غطمت ارتباط الهى را نمیدانند.

اینان،نه تنها معناى انسان را نفهمیده‏اند،یا نمیخواهند بفمهند،بلکه معناى دین را یک نوع تشریفات ظاهرى تشخیص داده‏اند،و بگمان اینکه در رسیدن به زعامت و پیشوائى بر جهان انسانى، باید مانند امثال پاپ انوسان سوم،از هیچ گونه اقدامات غیر انسانى مضایقه ننمود.

اشتباه اینان در همین جا پایان نمى‏پذیرد،بلکه بزرگترین غفلت‏خسارت آمیز که دامن‏گیر بعضى تاریخ نویسان شده است،اینست که تاریخ حقیقى خود پیشواى معظم اسلام را تنها از لابلاى چند تاریخ سطحى مطالعه نموده،بهمین مقدار قناعت میورزند که بگویند بلى اسلام در اندک مدت، بفلان فتوحات نائل شد،فلان ممالک را مسخر نمود،ولى از آنطرف،بطور دقیق تامل نمى‏کنند که در میان آن اجتماعات بزرگ اسلامى،چند نفر مثل ابوذر غفارى بوده است؟

مگر خود پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله توانست،در آن مدت محدود،حقائق و دستورات عالیه اسلام را چنانکه میخواست،در دلهاى همه آنانه (بجز چند نفر محدود) مستحکم سازد.

آنان مى‏گفتند:ما بتو ایمان آورده‏ایم در صورتیکه خداوند متعال تظاهر آنها را تکذیب فرموده و به فرستاده خود تذکر میداد:مبادا ظاهر گفتار آنان را تصدیق کنى،ایمان در دلهاى آنها رسوخ ننموده است،آنها بظاهر محکوم به اسلام اند و بس.

آیا میتوان،این گونه عدم رسوخ حقیقى را در دلهاى مسلمانان،دلیل ساده لوحى پیغمبر (ص) قرار داد،یعنى آیا میتوان گفت:از آنجا که پیغمبر،نتوانسته بود نفوذ حقیقى خود را بهمه مسلمین آن دوره اثبات کند،پس سیاستمدار نبوده است؟و همچنین حضرت ابراهیم خلیل (ع) رئیس تمامى ادیان عالم،سیاستمدار نبوده است،زیرا در زمان خود او حتى خویشاوندانش هم تحت اطاعت او نبوده‏اند.یقینا این گونه تصورات خیالى بیش نیست.

با اینکه در عصر خود پیشواى معظم اسلام،اسلام جوان بوده و حداکثر حرارت،در افراد مسلمین موجود بوده است،البته میدانید و احتیاجى بتفصیل نیست که در امتداد چند سال پس از وفات پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله،چه بادهاى خزانى که روى چمن سرسبز اسلام نه وزید،و چه برف‏هاى انبوهى که روى گلزار تازه سربر آورده دین مقدس متراکم نگشت،بلکه چه صاعقه‏هاى خانمانسوزى که از ناحیه بعضى از دخالت کنندگان در اسلام،خرمن آن دین پاک را بخاکستر ریاست‏پرستى و شهوت پرستى مبدل ننمود،آیا از سیاست نبود که پس از این افسردگى على (ع) بطورى شخصیت‏خود را احراز نمود که در چند قرن دیگر،آن پیروان محدودش بملیونها عشاق وفادار مبدل گشت و انگهى آنچه که قابل توجه است اینست که بقول اشپنگلر:

«باغبان میتواند از دانه بذر،گیاهى برویاند،یا نوع آنرا تربیت و اصلاح نماید،وى میتواند گیاه مذکور را بگذارد،دچار خشکیدن شده و بپوسد،و هم میتواند وسائلى فراهم آورد که خواص نهفته آن،از شکل و رنگ و گل و میوه ببار آید،طى کردن این مراحل و ظهور تمام این خواص و درجه ضعف و قوت آن و خلاصه تمامى مقدرات گیاه مزبور،بسته به بصیرتى است که باغبان،از استعداد و تحولات ضرورى آن نهال دارد،ولى شکل اصلى و هدف ذاتى و مراحل رشد و جنس میوه آن،از حیطه قدرت باغبان بیرون بوده و جزء خود طبیعت گیاه است.»

اگر نفوس شهرت پرست و امر و نهى پرست،نخواهند مبادى و اصول انسانیت را فرا گرفته،و با آن اصول پیشروى کنند،تقصیر سیاستمدار چیست؟

اگر مردم حیوان صفت،پول و جاه و مقام را تنها ارزش انسانیت‏بدانند،تقسیر سیاستمدارى که اموال عمومى اجتماع را،بطور ریاضى و دقیق محاسبه نموده و فردى را بر دیگرى ترجیح ندهد، مگر بمقدار نتیجه‏اى که از وجود آن فرد باجتماع عائد میشود،چیست؟

آیا کوتاه نظران،دلیلى روشنتر از دستور على بن ابیطالب علیه السلام بمالک اشتر،درباره حکومت مصر بر سیاستمدار حقیقى بودن آن بزرگوار،از تاریخ میخواهند.

میخواهم بگویم:آقایانى که میگویند:على بن ابیطالب علیه السلام سیاستمدار نبوده است، مقصودشان فوق العاده روشن است،اصلا احتیاجى باین اندازه طول و تفصیل ندارد،آقایان میگویند: خوب بود على بن ابیطالب علیه السلام،همان وزیر مشاور پیغمبر بود و بمبارزه با امثال عمر بن عبدودها و مرهب‏هاى کوه پیکر که مرگ از دم شمشیر آنها میبارید،تن در نمیداد.

میگویند:على بن ابیطالب علیه السلام،از جنبه سیاستمدارى،خیلى بى احتیاطى نموده است،که شب براى نجات پیغمبر و حفظ زندگى منجى عالم بشریت،در رختخواب او خوابیده است،اگر شمشیر فرود آمده و او را قطعه قطعه میکرد،جان عزیز خود را در این راه باخته بود.

آنان میگویند:خیلى دور از سیاست‏بود که على بن ابیطالب، با داشتن قدرت و پیروان دلیر و جنگاور،براى گرفتن حق خود قیام نکرد،مردم بجهنم،هر حالت کفر یا ایمان پیدا میکردند اهمیت نداشت،على که براى محافظت اسلام و از ترس بقهقرا بر گشتن تازه مسلمانها در خانه نشست و در را بروى خود بست،از بى سیاستى بوده است.

آنان میگویند:خیلى ساده لوحى است که انسان،بمجرد رسیدن بمقام ریاست،با اشخاص زورمند، پنجه در انداخته،وسائل ضعف خود را فراهم آورد،براى على (ع) ضرورت داشت که معاویه خونخوار و ستمکار را بمنصب خود باقى بگذارد،زیرا ظلم و تعدى و عزیز بى جهت‏بودن،و دستگاه معنوى اسلام را بیغماگرى مبدل کردن،براى چند سال،ضررى نداشت.

آنان میگویند:على (ع) بى احتیاطى کرده است که آب را بروى دشمنان خونى خود باز نموده و هیچ گونه جلوگیرى بعمل نیاورده،اگر على (ع) سیاستمدار بود،ده‏ها هزار انسان بلکه خدا پرست را از تشنگى مى‏کشت،تا زمینه ریاستش هموار میگشت.

اینان میگویند:چون على علیه السلام از مدح مداحان و از چاپلوسان خیلى بى زار بود،سیاست نداشت،زیرا او گفته است:آن کارهاى نیکى که من انجام میدهم،در مقابل مرا مدح نکنید،زیرا،با آن کارها وظائف لازمه را انجام میدهم،انجام دادن وظیفه مدحى ندارد،با من مانند نیرومندان صحبت نکنید،با من چاپلوسى نکنید،بلى در منطق آقایان،اموال گزاف بینوایان را بچاپلوسان بخشیدن سیاست است.

ما چیزى درباره گفته این آقایان نداریم،تنها نکته مختصرى که متذکر میشویم،اینست که اینها یک اشتباه خیلى کوچک نموده‏اند،زیرا فقط چنگیز را بجاى ابراهیم خلیل علیه السلام گرفته‏اند و بخت النصر را بجاى عیسى بن مریم علیه السلام.

آرى سیاستمدار معاویه است،شما هم اگر میخواهید از سیاست معاویه با خبر شوید دستور سیاسى او را به سفیان بن عوف غامدى مطالعه کنید،در جلد اول شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید در ص ۱۶۹ چنین نقل مى‏کند:

«سفیان بن عوف غامدى گفت:معاویه،مرا خواست و گفت:تو را با لشگر انبوهى مى‏انگیزم،راه خود را از کنار فرات پیش گیر تا به هیت‏برسى،آنجا را تصرف کن اگر در آنجا از مردم استقامتى احساس نمودى،هجوم آورده و غارت کن،سپس از هیت‏بگذر،وانگهى انبار را غارت کن.اگر در آنجا لشگرى ندیدى بگذر و خودت را در مدائن فرو بر،و مبادا بکوفه نزدیک شوى،و بدانکه اگر تو مردم انبار و مدائن را بتراسانى،مانند اینست که این غارت‏ها را بکوفه وارد آورده‏اى،اى سفیان!این غارتها دلهاى عراقى‏ها را بوحشت انداخته و دلهاى هواخواهان ما را شاد خواهد کرد،و هر کسى را که از حوادث میترسد بما متمایل میکند،پس هر کس را که دیدى راى او مطابق راى تو نیست،نابود کن و بهر آبادى که رسیدى آنجا را خراب نموده و اموال آنها را غارت کن،زیرا جنگ اموال،شبیه بکشتار است و تاثیر ناگوار آن بدلها زیادتر است.

این بود دستور سیاستمدار بزرگ در آن اجتماع اسلامى،که ارزش زندگى انسان،بلکه یک مورچه محقر را با تمامى دنیا معادل مى‏گیرد،بقول مردم:یاد چنگیزخان بخیر،متاسفانه که زمان چنگیز کمى دیر شده بود و در آن زمان نبود تا در مکتب سیاسى معاویه چند سالى زانو بزمین زده و اصول سیاستمدارى را بیاموزد.

بلى خیلى از سیاست‏باین معنى دور است،هنگامیکه دشمن مشغول صف آرائى و ترتیب جبهه جنگ و جستجوى راهى بوده باشد که تمامى افراد دشمن را،از تشنگى و یا با خفه کردن در آب نابود کند،على بن ابیطالب علیه السلام دست‏بسوى خداوند متعال بلند نموده و عرض کند:

پروردگارا،دلهاى همگى بطرف تو متوجه گشته است،گردن‏ها کشیده شده و چشم‏ها فراخ گشته و تمامى عداوت‏هاى باطنى طرفین آشکار شده است،دیگ‏هاى کینه توزى بجوش آمده است، پروردگارا از غیبت پیغمبر و زیادتى دشمنى و پراکندگى تمایلات بتو شکایت میکنیم،پروردگارا میان ما و دشمن ما،با حقیقت فتح فرما،تو نیکوترین فتح کنندگانى‏»نهج البلاغه ج ۲ ص ۱۰۲

و یا پیش از شروع بجنگ دستور ذیل را بلشگریان خود صادر کند:

«جنگ نکنید تا آنها شروع کنند،زیرا حق با شما است و متارکه شما تا هنگامیکه آنها شروع کنند، حق دومى است،و اگر باذن خداوند،آنها مغلوب گشتند،کسى را که در حال فرار است تعقیب نکنید، با کسیکه عاجز گشته و نمیتواند از خود دفاع کند،بستیزه بر نخیزید،زخمدارى را نکشید،زنها را با ایذاء تحریک نکنید،اگر چه آنها عرض شما را دشنام دهند و برؤساى شما فحش و ناسزا گویند…» (نهج البلاغه ج ۳ ص ۱۶)

گفته شده است:سیاستمداران معمولى که در تعریف سوم سیاست گفتیم،در هنگام عمل میان خودشان و اجتماع اشتباه مى‏کنند،یعنى اول هدف را چنین نشان مى‏دهند که من خود را براى اجتماع میخواهم،ناگهان در هنگام عمل،اجتماع براى آنها خدمتگذارى میگردد،بلى تنها حواریون و چاپلوسان‏اند که از آن سیاستمدار،بهره‏مند میگردند.

باید دید،على علیه السلام در این مورد چه میگوید؟او میگوید:«انى اریدکم لله و انتم تریدونى الا نفسکم‏»اى مردم چاپلوس!من شما را براى خدا میخواهم،شما مرا براى خودتان میخواهید.از این جمله کوچک تا حدى میتوان حقیقت على ابن ابیطالب علیه السلام را شناخته و ارزش گفتار یاوه سرایان را حدس زد.

در تاریخ دیده میشود که بال و پر سیاستمدار وحشى از هر گونه مسئولیت،شانه خالى نموده و تمامى منافع اجتماع را ملک طلق خود میداند و از آنجا که بال و پر او،بمنزله آن کدخدائى بوده‏اند که یغماگر میتوانست‏با دیدن آن کد خدا ده را تاراج کند،بدینجهت همیشه سیاست تبهکارانه آنان پیشرفت داشته و با آرامش مخصوصى،مشغول سیاستمدارى بوده‏اند.

ولى على بن ابیطالب علیه السلام میگوید:«الا و انى اقاتل رجلین رجل ادعى ما لیس له،و رجل منع الذى علیه‏» (نهج البلاغه ج ۲ ص ۱۰۵) «من با دو کس ستیزه خواهم نمود:۱-کسیکه ادعاى مزیتى کند که دارا نیست،۲-کسیکه حقى را که بر او است ادا نکند حالا خواه چنین شخصى طلحه و زبیر بوده باشد که از سران قومند،یا یک عرب بادیه نشین که هیچ گونه اعتبار اجتماعى ندارد، البته در چنین صورتى طلحه و زبیرها غائله جمل را بر پا خواهند کرد،زیرا در منطق آقایان این برنامه ریاضى اجتماعى،خلاف سیاست است.

این چند کلمه را هم بنویسیم:على (ع) میگوید:«ایها الناس انما انا رجل منکم لى ما لکم و على ما علیکم‏»«نهج البلاغه ج ۲ ص ۵۸» (اى مردم،من هم مانند شما فردى مسلمانم،بنفع من است آنچه که بنفع شما است،و بضرر من است آنچه که بضرر شما است)

ولى احتیاج بگفتن ندارد که این برنامه (حکومت مردم بر مردم) از معناى سیاست،در منطق آقایان بسیار بدور است،زیرا سیاستمدارهاى معمولى که تاریخ نشان میدهد،حتى کهکشانها را هم مجبور به اطاعت‏خود میدانستند خواه به نفع آنان تمام میگشت‏خواه بضرر آنها.

این بحث را با جمله جاودانى خود یگانه سیاستمدار حقیقى و پیروزمند ربانى،خاتمه میدهیم. میگوید:

«مادر زمانى زندگانى میکنیم که اکثر مردم آن حیله گرى و مکر پردازى را هوشیارى میشمارند،و نادانها،اینگونه فریب دهنده‏ها را بچاره پردازى نسبت میدهند،نادانها،اینگونه فریب دهنده‏ها را بچاره پردازى نسبت میدهند،عذرشان چیست،خدا نابودشان کند،آدم سیاستمدار و حیله پرداز حقیقى،تمامى راههاى حیله را احساس میکند،ولى از اقدام بآنچه که احساس مى‏کند،فرمان و جلوگیرى خدا مانع میگردد،پس از این احساس ترک مى‏کند،و اقدام باعمال نمى‏نماید ولى کسیکه درد دین ندارد،در کمین انجام آن مى‏نشیند» (نهج البلاغه ج ۱ ص ۸۸) باز در جاى دیگر میفرماید: اگر پرهیزگارى نبود سیاستمدار-ترین مردم (در بعضى از نسخه‏ها:عرب) بودم (لو لا التقى لکنت ادهى الناس) و همین معنى،دلیل‏هاى روشنى در زندگانى على (ع) دارد،که با مختصر مطالعه جاى هیچگونه تردیدى نمى‏ماند،ما تنها براى نمونه چند مورد را ذکر مى‏کنیم:

الف-اغلب تواریخ نوشته‏اند که در غوغاى انتخاب خلیفه،دقیقترین پیش بینى‏ها را على علیه السلام گوشزد فرمود.

مثلا هنگامیکه دومى اصرار زیاد میکرد که على علیه السلام با اول بیعت کند آن بزرگوار فرمود: «بدوش شیر را براى او،مقدارى هم بتو برخواهد گشت‏»یک مورخ تردید نکرده است که زمامدارى دومى،تنها بامضاى اولى بوده است،و هیچ گونه شورى و انتخابى در کار نبوده است.

ب-و همچنین در قضیه بلند کردن قرآن سر نیزه‏ها،در جنگ صفین که از مدتها پیش از غائله صفین تدبیر شده بود،بمجرد دیدن آن و شنیدن شعار آنها فرمود:«کلمه حقى است که باطل از آن اراده شده است‏»و نمیتوان در مورخین یک نفر را سراغ گرفت که بگوید:على بن ابیطالب،در این پیش بینى سیاسى،با سران لشگر تبادل نظرى فرموده است،بلکه همگان نوشته‏اند:همینکه آن سالوسى و عوامفریبى را مشاهده فرمود،جمله مزبوره را بیان کرد.

ج-قضیه طلحه و زبیر را هم خوب توجه کنید،آنها آمدند و گفتند میخواهیم براى بجا آوردن اعمال عمره بمکه رویم فرمود:قصد شما عمره حج نیست قصد شما حیله است‏».

و غیر از این چند مورد،صدها حوادث دقیق را على بن ابیطالب پیش بینى میفرمود و بهمان شکل واقع مى‏گشت.

خلاصه بیان ما،در این بحث این که:على بن ابیطالب علیه السلام سیاست‏بمعناى حقیقى را که تمامى یکان یکان اولاد آدم در آرزوى عملى شدن آن بسر برده‏اند،میدانسته و عملى فرموده است.

و سیاست‏بمعناى غیر موضوع له آن را هم که عبارت است از تشخیص هدف،شخص و تحصیل وسائل،براى رسیدن بهر طریق ممکن،میدانسته است ولى براى جهان انسانى مضر بدیده و عملى نفرموده است.

نگاهى به على(ع) صفحه ۸

علامه محمد تقى جعفرى

زن از دیدگاه على علیه السلام

بررسى دیدگاه حضرت على علیه‏السلام درباره زن نیازمند به آگاهى و شناخت موقعیت اجتماعى «زن‏» در قبل و بعد از اسلام است.

از نظر تاریخ روشن است که زن قبل از اسلام در محرومیت فراوان بوده و از جایگاه مناسب اجتماعى برخوردار نبوده است; چرا که نگاه به زن نگاه ابزارى و کالائى بوده یعنى زن در ردیف یکى از کالاهایى بوده است که در اختیار مردان بوده، تا لذت بیشترى از زندگى ببرند. اسلام با نداى آسمانى خود تحول بزرگى ایجاد نمود; اولا از نظر شخصیتى زن را برابر مرد قرار داد، ایمان و عقاید و افکار او را محترم شمرد. ثانیا حقوق اجتماعى زیادى براى او قرار داد که قبل از اسلام وجود نداشت البته اگر هم در بعضى موارد بین او و مرد فرق گذاشته باز بجهت اقتضائات روحى و جسمى زن بوده است و لذا در سایه این تعلیمات زن در میان مسلمین موقعیت اجتماعى مناسبى پیدا کرد.

البته چه بسا در این مسئله مانند بسیارى ازمسایل اجتماعى دیگر دورى از تعلیمات وحى الهى موجب گرفتارى و انحراف و افراط و تفریط خواهد شد.

حضرت على علیه‏السلام با توجه به موقعیتى که زن قبل از اسلام داشته، و موقعیت مناسبى که بعد از اسلام پیدا کرده براى حفظ جامعه اسلامى از خطر انحراف در افراط و تفریط روزنه‏هاى ورود این خطرها را مى‏بندد; لذا زن در نظر ایشان از یک جهت‏یکى از تلجلیات حضرت حق و نشان دهنده جمال زیباى خداوند است.

آن حضرت مى‏فرماید:

«عقول النساء فى جمالهن و جمال الرجال فى عقولهن.» (۱) عقل زنها در زیبایى آنان است و زیبایى مردان در عقل آنان است. هر موجودى مظهر نامى از نامهاى الهى است، زیرا خلقت که از اوصاف فعلى خداست نه از اوصاف ذاتى وى، عبارت است از تجلى خالق در چهره مخلوقهاى گوناگون، چنانکه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است: «الحمدلله المتجلى لخلقه بخلقه‏» (۲) عنوان تجلى از لطیف‏ترین تعبیرهاى عرفانى است که قرآن و عترت از آن یاد کرده‏اند و سالکان دور اندیش و درون بین را به خود جذب نموده است، چون سالک محب بیش از باحث متفکر از نشانه مقصود آگاه بوده و از آن لذت مى‏برد و هرگز به شنیدن بانگ جرس کاروان کوى حق بسنده نمى‏کند بلکه مى‏کوشد تا از علم به عین آرد و از گوش به آغوش. (۳)

احکام و اوصاف زن:

– احکام و اوصاف صنف زن از دو دیدگاه قابل مطالعه و بر دو قسم است:

قسم اول: راجع به اصل زن بودن اوست که هیچ گونه تفاوتى در طى قرون و اعصار به آنها رخ نمى‏دهد. مانند لزوم حجاب و عفاف و صدها حکم عبادى و غیر عبادى، که مخصوص زن است و هرگز دگرگون نخواهد شد. و بین افراد زن هیچ فرقى در آن جهت مشترک زنان نیست.

قسم دوم:

ناظر به کیفیت تربیت و نحوه محیط پرورش آن است که اگر در پرتو تعلیم صحیح و تربیت وزین پرورش یابند و چون مردان بیاندیشند و چون رجال تعقل و تدبر داشته باشند تمایزى از این جهت‏با مردها ندارند و اگر گاهى تفاوت یافت‏شود، همانند تمایزى است که بین خود مردها مشهود است. مثلا اگر زنان مستعد به حوزه‏ها و دانشگاههاى علمى راه یابند و همانند طلاب و دانشجویان مرد به فراگیرى علوم و معارف الهى بپردازند و از لحاظ جهان بینى و انسان شناسى و دنیا شناسى و آخرت شناسى و سایر مسائل اسلامى، در دروس مشترک بین محصلین حوزه آگاهى کامل یابند و نحوه تعلیم و تبلیغ دینى آنان چون رجال مذهبى باشد، چه این که گروهى فعلا به برکت انقلاب اسلامى این چنین‏اند، آیا باز هم مى‏توان گفت روایاتى که در نکوهش زنان آمده و احادیثى که در پرهیز از مشورت با آنها وارد شده و ادله‏ایکه در نارسایى عقول آنان رسیده اطلاق دارد و هیچ گونه انصافى نسبت‏به زنان دانشمند و محققان از این صنف ندارد و همچون قسم اول موضوع همه آن ادله ذات زن از حیث زن بودن است؟ مثلا گفته‏هاى حضرت على علیه السلام در بیان وهن عقول زنان که فرمود:

«یا اشباه الرجال و لارجال، حلوم الاطفال و عقول ربات الحجال‏» (۴)

اى مرد گونه‏هاى نامرد، با آرزوهاى کودکانه! و اندیشه زنان پرده نشین!

«ایاک و مشوره النساء فان رایهن الى افن و عزمهن الى وهن…» (۵)

بپرهیز از مشورت با زنان که راى آنان ناقص و تصمیم آنان سست است. هیچ گونه انصرافى از زنان محقق و دانشمند ندارد؟ و آیا مى‏توان گفت که عقل آنان هم در بخش عقل نظرى، چون زنند و تنها به خاطر انوثت‏بدن آنها همتاى عقل کودکان است. و یا آن که این تعبیرها به لحاظ غلبه خارجى است که منشا آن، دور نگه داشتن این صنف گرانقدر از تعلیم و محروم نگه داشتن این گروه توانمند از تربیت صحیح است، که اگر شرایط درست‏براى فراگیرى آنها در صحنه تعلیم و تربیت فراهم شود حتما غلبه بر عکس خواهد شد و یا لااقل غلبه‏اى در کار نیست تا منشا نکوهش گردد.

خلاصه آنکه وهن عزم چون مساله حجاب و عفاف از احکام قسم اول نخواهد بود هوشمندى و نبوغ برخى از زنان سابقه دیرین داشته و سبقت آنان در موعظت پذیرى نسبت‏به مردها شواهد تاریخى دارد. وقتى اسلام به عنوان دین جدید در جاهلیت دامنه دار حجاز جلوه کرد، تشخیص حقانیت آن از نظر عقل نظرى محتاج به هوشمندى والا، و پذیرش آن از جهت عقل عملى نیازمند به عزمى فولادین بوده است تا هرگونه خطر را تحمل نماید.

لذا کسى که در آن شرایط پیش از دیگران مسلمان مى‏شد از برجستگى خاص برخوردار بوده و همین سبقت از فضائل او به شمار مى‏رفت. چون تنها سبقت زمانى یا مکانى نبوده است که معیار ارزش جوهرى نباشد بلکه سبق رتبى و مکانتى بود که مدار ارج گوهر ذات خود. چنانکه سبق اسلام حضرت على علیه السلام از فضائل رسمى آن حضرت به شمار مى‏رود. از این رهگذر مى‏توان به هوشمندى و نبوغ زنانى پى برد که قبل از همسران خود دین حنیف اسلام را پذیرفته و حقانیت آن را با استدلال تشخیص داده و در پرتو عزم استوار به آن ایمان آورده‏اند. در حالى که مردان فراوانى نه تنها از پذیرش آن استنکاف داشته و در حقانیت آن تردید داشتند بلکه براى اطفاء نور آن سعى بلیغ مى‏نمودند گرچه طرفى نمى‏بستند.

مالک بن انس (۱۷۹ – ۹۵ ه.ق) در «موطا» خود چنین نقل مى‏کند که عده‏اى از زنان در حالى اسلام آورده بودند که شوهران آنها کافر بوده‏اند مانند دختر ولید بن مغیره که همسر صفوان بن امیه بود و قبل از شوهرش مسلمان شد و نیز ام حکیم دختر حارث بن هشام که شوهرش عکرمه بن ابى جهل بود، پیش از همسرش اسلام آورد. (۶)

حضرت على علیه‏السلام در حدیث اربعمائه بعد از این که فرمود در مراسم تجهیز مرده‏ها گفتار خوب داشته باشید به سخنى از حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها استناد مى‏فرماید:

«فان فاطمه بنت محمد صلى الله علیه و آله وسلم لما قبض ابوها ساعدتها جمیع بنات بنى هاشم فقالت: دعوا التعداد و علیکم بالدعاء» (۷) یعنى حضرت زهرا(س) بعد از ارتحال رسول اکرم(ص) به زنان بنى هاشم که او را در ماتم یارى مى‏کردند و زینتها را رها کرده و لباس سوگ دربر نموده و مرثیه مى‏خواندند، فرمود: این حالت را رها کنید و بر شماست که دعا و نیایش نمایید. هدف در نقل این حدیث آن است که حضرت على علیه السلام معصوم بوده و تمام گفته‏هاى او حجت است ولى براى تثبیت مطلب به سخن معصوم دیگر تمسک مى‏کند و آن، حضرت زهرا سلام الله علیها است و انسان معصوم تمام رفتار و گفتار و نوشتار و قیام و قعود او حجت‏خداست و از این جهت فرقى بین زن و مرد نیست و همانطورى که سنت امام معصوم علیهم السلام حجت است‏سنت‏حضرت زهرا سلام الله علیها نیز حجت‏شرعى و سند فقهى خواهد بود و اگر زن راه فراگیرى علوم و معارف را پیش گیرد و زینت دنیا را رها کند و به زیور دنیا سرگرم شود همانند زنهایى از این گونه خواهد بود. و سر این تقسیم همانا غلبه خارجى است که در اثر نارسایى تعلیم و تربیت نظامهاى غیر اسلامى به نسلهاى دیگر منتقل شده است. از اینجا معلوم مى‏شود وصف ذاتى ولایتغیر زن این نیست که سرگرم حلیه و زیور بوده و در احتجاجهاى عقلى و مناظره‏هاى علمى و نیز مخاصمه‏هاى دفاعى غایب و محروم باشد. (۸) بلکه این ویژگى‏ها بر اثر شرایط محیطى و تربیتى بوده که در طول قرون متمادى بر زنها حاکم بوده و این شرایط محیطى و تربیتى اگر اصلاح شوند و محیط مناسبى براى تربیت زنان بوجود آید زنان نیز همچون مردان مى‏توانند به کمالات مادى و معنوى نائل آیند.
جایگاه زن

حضرت امیرالمؤمنان على علیه السلام مى‏فرمایند:

«فان المراه ریحانه و لیست‏بقهرمانه‏» (۹)

«زن مانند گل لطیف و زیباست و مانند مردان جنگى سخت و خشن نیست‏»

آفرینش از نظر قرآن کریم با جمال و زیبایى آمیخته است، هم جمال و زیبایى نفس و هم جمال و زیبایى نسبى خواه در قلمرو موجودهاى مادى و خواه در منطقه موجودهاى مجرد و معنوى. استنباط جمال و زیبایى نفسى هر موجود در حد ذات خویش – خواه ماده و خواه مجرد – از انضمام دو آیه قرآن حاصل مى‏شود.

اول: آیه «الله خالق کل شى‏ء» (۱۰) است که دلالت دارد هر چیزى غیر خدا، مخلوق ذات اقدس خداوند است‏خواه مجرد باشد و خواه مادى، خواه از ذوات باشد خواه از اوصاف.

دوم: آیه «الذى احسن کل شى‏ء خلقه‏» (۱۱) است که دلالت دارد هر چیزى را که خداوند آفرید جمیل و زیبا خلق کرد و هیچگونه نقص و عیب نفسى در متن هستى یافت نمى‏شود، چه در نشئه ماده و چه در منطقه مجرد و نیز، هم در قلمرو ذوات اشیاء و هم در نشئه اوصاف آنها.

استظهار جمال و زیبایى نسبى برخى از موجودات نسبت‏به بعضى از موجودات دیگر نیز از بررسى چند مورد به دست مى‏آید، یکى آیه: «انا جعلنا ما على و الارض زینه لها» (۱۲) یعنى ما آنچه را که روى زمین قرار دارد از مناظر طبیعى به عنوان زینت زمین قرار داده و کره ارض را بدان مزین نمودیم، و دیگرى آیه، «انا زینا السماء الدنیا بزینه الکواکب‏» (۱۳) یعنى ما فضاى بالا را با ستاره‏هاى روشن زینت دادیم. از این آیات زینت و جمال نسبى موجودات مادى نسبت‏به یکدیگر معلوم مى‏شود. (۱۴) و زن مظهر جمال خداست. او موجودى لطیف و زیباست که مى‏تواند همچون مردان به تمام کمالات و مقامات معنوى نائل آید و این بدان معنا نیست که همچون مردان به میدان جنگ و کارزار رود بلکه خداوند زن و مرد را مکمل و کامل کننده یکدیگر آفریده است.

زن ریحان و گل است و شما مردها معطر باشید و این قدر با بوهاى متعفن، شامه‏تان را بد عادت نکنید. زنها به عطر ریحان معطرند و به شما عاطفه مى‏دهند. لذا در جنگهاى اسلامى، خشونتى که در جنگهاى غیر اسلامى هست، وجود ندارد و آن درنده خویى که دیگران دارند در میان مسلمین مشاهده نمى‏شود با این که مسلمین، زنها را به حجاب دعوت مى‏کنند، اما از عاطفه زن به عنوان یک محور تربیتى استفاده مى‏کنند. اسلام زن را در سایه حجاب و سایر فضایل به صحنه مى‏آورد تا معلم عاطفه، رقت، درمان، لطف، صفا، وفا و مانند آن شود و دنیاى کنونى، حجاب را از زن گرفته تا زن به عنوان لعبه به بازار بیاید و غریزه را تامین کند. زن وقتى با سرمایه غریزه به جامعه آمد دیگر معلم عاطفه نیست، فرمان شهوت مى‏دهد نه دستور گذشت، و شهوت جز کورى و کرى چیزى به همراه ندارد، لذا اسلام اصرار دارد که زن در جامعه بیاید ولى با حجاب بیاید، یعنى بیاید که درس عفت و عاطفه بدهد نه این که درس شهوت و غریزه بیاموزد.

شبهه نقصان ایمان

یکى از شبهاتى که پیرامون موضوع زن همواره مطرح مى‏شود، مضمون روایتى در نهج البلاغه است که در آن از زنها به بدى یاد کرده و فرموده است:

«معاشر الناس، ان النساء نواقص الایمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول، فاما نقصان ایمانهن، فقعودهن عن الصلاه و الصیام فى ایام حیضهن، و اما نقصان عقولهن فشهاده امراتین کشهاده الرجل الواحد، و اما نقصان حظوظهن فهو اریثهن على الانصاف من مواریث الرجال. (۱۵)

حضرت على علیه السلام پس از پایان نبرد جمل، در نکوهش زنان مى‏فرماید:

«مردم! ایمان زنان ناتمام است، بهره آنان ناتمام، خرد ایشان ناتمام، نشانه ناتمامى ایمان، معذور بود نشان از نماز و روزه است‏به هنگام عادتشان، و نقصان بهره ایشان، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت‏به سهم مردان، و نشانه ناتمامى خرد آنان این بود که گواهى دو زن چون گواهى یک مرد به حساب رود. پس از زنان بد بپرهیزید و خود را از نیکانشان واپایید، و تا در کار زشت طمع نکنند، در کار نیک از آنان اطاعت ننمایید» (۱۶)

زن، ایمانش ناقص است، زیرا در ایام عادت از نماز و روزه محروم است، عقلش کم است، زیرا شهادت دو زن معادل یک مرد است، و حظ مالى او نیز نصف سهمیه مرد است. مشابه این مضمون از رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز رسیده است. (۱۷) براى پاسخ به این شبهه لازم است مقدمه‏اى در مورد زمینه ستایش‏ها و نکوهش‏هایى که در بعضى از آیات و روایات آمده است ذکر شود.

ستایش‏ها و نکوهش‏ها

گاهى حادثه و یا موضوعى، در اثر یک سلسله عوامل تاریخى، زمان، مکان، افراد، شرایط و علل و اسباب آن، ستایش یا نکوهش مى‏شود، معناى ستایش یا نکوهش بعضى حوادث و یا امور جنبى یک حادثه، این نیست که اصل طبیعت آن شى‏ء قابل ستایش و یا مستحق نکوهش مى‏باشد، بلکه احتمال دارد زمینه خاص سبب این ستایش یا نکوهش شده است. مثلا اگر از قبیله‏اى ثناء و ستایش به عمل آمده، احتمال دارد در اثر آن باشد که مردان خوبى در آن عصر از این قبیله برخاسته‏اند، و شاید در فاصله‏اى که ورق برگردد، افراد دیگرى از آن قبیله برخیزند که مورد نکوهش واقع شوند. و گاهى به عکس، در یک سرزمین افرادى مورد نکوهش قرار مى‏گیرند، بعد طولى نمى‏کشد که افراد شایان ستایش از آن سرزمین برمى‏خیزند.

در همین ایران شهرهایى بوده که درباره آنها مذمت‏هاى فراوانى وارد شده است لیکن وقتى به برکت اهل بیت علیهم السلام شهروندان عوض شده، شهرها و بلاد نیز جزو بلاد نمونه و برجسته این کشور شده‏اند و افرادى از آن سرزمین برخاسته‏اند که از نظر فضائل اخلاقى و علمى و نبوغ، ممتاز شده‏اند. در نتیجه، مذمت‏ها و نکوهش‏ها تا ابد لازمه آن آب و خاک نبوده، بلکه مقطعى است. و دلیلش آن است که با یک تحول فکرى و اعتقادى، ممکن است نظر سابق برگردد. بخشى از نکوهش‏هاى نهج البلاغه راجع به زن، ظاهرا به جریان جنگ جمل برمى‏گردد، همان گونه که از بصره و کوفه نیز در این زمینه نکوهش شده است‏با این که بصره، رجال علمى فراوانى تربیت کرده و کوفه مردان مبارز و کم نظیرى را تقدیم اسلام نموده و بسیارى از کسانى که به خونخواهى سالار شهیدان صلوات الله و سلامه علیه برخاستند از کوفه نشات گرفتند، و هم اکنون نیز کوفه جایى است که به انتظار ظهور حضرت مهدى علیه السلام در آنجا نماز مى‏خوانند، مسجدى دارد که مقامات بسیارى از صالحین و صدیقین در آن واقع شده است و نمى‏توان گفت که چون مثلا از کوفه یا از بصره نکوهش شده است، آن دو شهر براى همیشه و ذاتا بد و سزاوار نکوهش مى‏باشند. قضایاى تاریخى در یک مقطع حساس زمینه ستایش یا نکوهش را فراهم مى‏کند و سپس با گذشت آن مقطع زمینه مدح و ذم نیز منتفى مى‏شود.
پیش بینى وحى

این تحلیل در اصل موضوع زن و بویژه در این مورد خاص قابل دقت است. اصولا اصرارى که قرآن کریم درباره زنان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دارد نشانه پیش بینى وحى از یک حادثه تلخ تاریخى است. این که قرآن با اصرار، به زنان پیامبر مى‏فرماید:

«و قرن فى بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولى‏» (۱۸)

و در خانه‏هایتان قرار گیرید و مانند روزگار جاهلیت قدیم زینت‏هاى خود را آشکار نکنید.

نشانه آن است که صحنه‏اى را ذات اقدس اله پیش بینى مى‏کرده است.

خداوند عالم غیب و شهادت از آینده‏اى با خبر بوده و زنان پیامبر را از ثمرات تلخ آن قیام بى‏جا، برحذر مى‏داشت، لذا فرمود در خانه‏ها بنشینید و خود را نشان ندهید، تبرج نکنید و…، که على رغم این هشدارها، جنگ جمل پیش آمد و رو در روى ولى الله مطلق حضرت على بن ابى‏طالب امیرالمؤمنین – علیه افضل صلوات المصلین – به مبارزه برخاستند. آن مقطع، یک سلسله نکوهش‏هایى را در پى داشت و یک سلسله ستایش‏هایى را به همراه داشت. از سرزمینى، یا از مردمى ستایش شده که در آن صحنه، خوب عمل نموده و از گروهى و سرزمینى، نکوهش شده است چون در این رخداد بد عمل کرده‏اند. بنابراین نباید این نکوهش‏ها و ستایش‏ها، به حساب گوهر شى‏ء گذاشته شود. اگر طلحه و زبیر در برابر ولى الله مطلق ایستادند و مورد نکوهش قرار گرفتند، طبیعى است عایشه هم که در مقابل حضرت قرار گرفت و افراد دیگرى هم که به این سانحه سنگین کمک کردند، مورد نکوهش قرار گیرند. بنابراین نباید این گونه از نکوهش‏ها یا ستایش‏ها به گوهر ذات برگردد، البته تاثیر مقطعى آن محفوظ است.
داشتن مال کمال نیست

نکته دیگر این که در روایت مزبور، نقصان حظ، به نقص در ارث توجیه شده و مى‏گوید: چون زن از ارث کمترى برخوردار است لذا محترم نیست، در صورتى که به هنگام مهاجرت پیامبر به مدینه، شتر حضرت در مقابل خانه کسى که از فقیرترین مردم مدینه بود خوابید پس نداشتن مال، نقص نیست چه این که داشتن آن کمال نیست.
شهادت زن و نسیان

تعلیل حضرت در مورد نقصان عقل این است که شهادت دو زن، در حکم شهادت یک مرد است، زیرا که در قرآن مى‏فرماید:

«فان لم یکونا رجلین فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء» (۱۹)

شهادت دو زن، در حکم شهادت یک مرد است. در این مورد نیز به این جهت است که شهادت امرى مستند به حس و مشاهده است و حضور و شهود زن در همه جا محذور و یا محدود مى‏باشد، و خود قرآن نکته آن را ذکر مى‏کند و مى‏فرماید: این که شهادت دو زن، در حکم شهادت یک مرد است، نه براى آن است که زن، عقل و درکى ناقص دارد و در تشخیص، اشتباه مى‏کند بلکه:

«ان فضل احداهما فتذکر احداهما الاخرى‏» (۲۰)

اگر یکى از این دو فراموش نمود دیگرى او را تذکر بدهد.

زیرا که زن مشغول کارهاى خانه، تربیت‏بچه، و مشکلات مادرى بوده و ممکن است صحنه‏اى را که دیده فراموش کند، بنابراین دو نفر باشند تا اگر یکى یادش رفت دیگرى او را متذکر کند.
مذمت زن پرستى

شبهه دیگر این که در بعض روایات از زن مذمت‏شده و از ارتباط با او منع شده است. عنوان نمونه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرماید:

«المراه عقرب حلوه اللبسمه‏» (۲۱)

زن مثل عقرب است که نیش آن در آغاز شیرین ولى مسموم است.

باید توجه داشت این گونه روایات هشدارى به مرد است تا فریب شهوت را نخورد. نیش عقرب مثل نیش زنبور عسل و نظیر سوزن نیست‏بلکه اگر انسان نداند عقرب است از نیش آن احساس لذت و شیرین، مى‏نماید مثل آن که یک شیرینى در کام بچه بریزند که ظاهرش شیرین، اما درونش تلخ و مسموم است. این سخن براى آن نیست که بگوید زن عقرب است‏بلکه مى‏فرماید: خود را به وسیله نگاه به نامحرم به آتش ندهید، دیدن نامحرم شیرین است اما این گناه، درونش عقرب است، چه این که اگر زنى در دام مرد بیفتد آن مرد پرستى، عقرب مى‏شود و بین زن و مرد فرقى نیست، منتها چون جاذبه از آن سو بیشتر است، حضرت به آن اشاره نموده است. همین تعبیر، درباره دنیا هم ذکر شده است، حضرت امیر سلام الله علیه در نامه‏اى که براى سلمان مى‏نویسد، مى‏فرماید:

«فانما مثل الذین الدنیا مثل الحیه، لین مسها قاتل سمها» (۲۲)

دنیا، مثل آن مار خوشرنگى است که رنگش زیباست، پوست او هم بسیار نرم است اما همین پوست نرم، سم است.

این روایت، دلیل مذمت دنیا نیست، مذمت دنیا پرستى و به سوى دنیا جذب شدن است. و گرنه در همین نهج البلاغه از دنیا ستایش کرده و فرموده هر کس به هر جا رسیده، در دنیا رسیده است. این همه انبیاء و اولیا و حکما و عرفا و صالحین و صدیقین و شهداء در همین دنیا به کمال رسیده‏اند. دنیا متحجر اولیاست‏»، همه خوبان در دنیا خوب شدند. آنچه مذموم است دنیا پرستى است و در روایات نیز زن مذموم نیست‏بلکه زن‏پرستى مذموم است و زن نیز همچون مرد انسان است و اشراف مخلوقات.
معاشرت زنان با مردان

امیرالمؤمنین على علیه السلام به فرزندش امام مجتبى چنین توصیه مى‏فرماید: و اکفف علیهن من ابصارهن بحجابک ایاهن، فان شده الحجاب ابقى علیهن، و لیس خروجهن باشد من ادخالک علیهن من لایوثق به علیهن و ان استطعت ان لا یعرفن غیرک فافعل. (۲۳)

تا مى‏توانى کارى کن که زن تو با مردان بیگانه معاشرت نداشته باشد. هیچ چیز بهتر از خانه زن را حفظ نمى‏کند. همان‏طور که بیرون رفتن آنان از خانه و معاشرت با مردان بیگانه در خارج خانه برایشان مضر و خطرناک است، وارد کردن تو مرد بیگانه را بر او در داخل خانه و اجازه معاشرت در داخل خانه نیز مضر و خطرناک است. اگر بتوانى کارى کنى که جز تو مرد دیگرى را نشناسند چنین کن.

این یک توصیه اخلاقى است. علماى اسلام این جمله را به شکل یک توصیه اخلاقى تلقى کرده‏اند. اگر ما بودیم و چنین تعبیراتى، بدون شک آنچه استنباط مى‏شد بیش از توصیه اخلاقى بود، بلکه بیش از لزوم ستر وجه و کفین بود، آنچه استنباط مى‏شد همان است که ما از آن به حبس زن در خانه تعبیر کرده‏ایم. ولى علت اینکه فقها به مضمون چنین جمله‏ها فتوا نداده‏اند ادله قطعى دیگر از آیات و روایات و سیره معصومین بر خلاف مفاد ظاهر این تعبیرات است و به اصطلاح ظاهر این جمله‏ها «معرض عنه‏» اصحاب است. لهذا این جمله‏ها حمل به توصیه اخلاقى شده است و ارزش اخلاقى دارد نه فقهى.

آنچه فقها از امثال این جمله‏ها استنباط کرده‏اند این است که این گونه جمله‏ها ارشاد به حقیقتى روحى و روانى در روابط دو جنس است و شک نیست که حقیقتى را بیان مى‏کند. رابطه زن و مرد اجنبى سخت‏خطرناک است، گلى است که پیلان بر آن مى‏لغزند.

آنچه اسلام لااقل به صورت یک امر اخلاقى توصیه مى‏کند این است که تا حد ممکن اجتماع مدنى غیر مختلط باشد.

جامعه امروز زیانهاى اجتماع مختلط را به چشم خود مى‏بیند. چه لزومى دارد که زنان فعالیتهاى خود را به اصطلاح «دوش به دوش‏» مردان انجام دهند. آیا اگر در دو صف جداگانه انجام دهند نقصى در فعالیت و راندمان کار آنان رخ مى‏دهد؟ (۲۴)

قرآن کریم، به اتفاق دوست و دشمن، احیا کننده حقوق زن است. مخالفان لااقل این اندازه اعتراف دارند که قرآن در عصر نزولش گامهاى بلندى به سود زن و حقوق انسانى او برداشت. ولى قرآن هرگز به نام احیاى زن به عنوان «انسان‏» و شریک مرد در انسانیت و حقوق انسانى، زن بودن زن و مرد بودن مرد را به فراموشى نسپرد. به عبارت دیگر، قرآن زن را همان گونه دید که در طبیعت هست. از این رو هماهنگى کامل میان فرمانهاى قرآن و فرمانهاى طبیعت‏برقرار است، زن در قرآن همان زن در طبیعت است. این دو کتاب بزرگ الهى (یکى تکوینى و دیگرى تدوینى) با یکدیگر منطبقند. و حضرت على علیه السلام که همان قرآن ناطق است نیز همین گونه به زن نظر مى‏کند و مى‏فرماید زن همچون گلى زیباست که باید از او محافظت کرد تا لطافت و زیبایى او حفظ گردد.
پى‏نوشتها:

(۱)امالى صدوق مجلس چهلم.

(۲)نهج البلاغه خطبه ۱۰۸٫

(۳)زن در آئینه جلال و جمال نوشته حکیم متاله آیه الله عبدالله جوادى آملى ص ۲۱٫

(۴)نهج البلاغه، خطبه ۲۷٫

(۵)نهج البلاغه نامه ۳۱٫

(۶)موطا، کتاب نکاح، ص ۳۷۱ – ۳۷۰٫

(۷)خصال صدوق ص ۶۱۸٫

(۸)زن در آینه جلال و جمال نوشته حکیم متاله آیه الله عبدالله جوادى آملى ص ۵۳ تا ۵۴٫

(۹)نهج البلاغه نامه ۳۱٫

(۱۰)قرآن سوره زمر آیه ۶۲٫

(۱۱)قرآن سوره سجده آیه ۷٫

(۱۲)سوره کهف آیه ۷٫

(۱۳)سوره صافات آیه ۶٫

(۱۴)زن در آینه جلال و جمال نوشته حکیم متاله آیه الله عبدالله جوادى آملى ص ۳۱ تا ۳۲٫

(۱۵)نهج البلاغه خطبه ۸۰٫

(۱۶)نهج البلاغه خطبه ۸۰ ترجمه دکتر سید جعفر شهیدى.

(۱۷)بحارالانوار ج ۱۰۳، ص ۲۵۹٫

(۱۸)احزاب، ۳۳٫

(۱۹)بقره، ۲۸۲٫

(۲۰)بقره، ۲۸۲٫

(۲۱)کلمات قصار، شماره ۶۱٫

(۲۲)نهج البلاغه نامه ۶۸٫

(۲۳)نهج البلاغه، نامه ۳۱٫

(۲۴)مجموعه آثار استاد شهید مطهرى – مساله حجاب جلد ۱۹ ص ۵۴۷ – ۵۴۸٫

اصلاح، سیاست اصولى امام

امام رسالت اصلى خود را اصلاح مى‏دانست. دلیل این امر آن بود که او فردى پابند به دین و سنت‏بود. افزون بر آن باید توجه داشت که امام اساسا توسط کسانى بر سر کار آورده شده بود که خلیفه پیشین را به دلیل فساد به قتل رسانده بودند و امید داشتند که خلیفه جدید به اصلاح خرابى‏ها بپردازد. تناسب هدف این گروه با شخصیت امام، یکى از دلایل اصلى رویکرد آنان به امام بود. سیاست‏خلفاى پیشین توسعه فتوحات بود. این کار هم اسلام را گسترش مى‏داد و طبعا پوئن مثبت‏براى خلفا بود و هم جیب مردم را انباشته از درهم و دینار مى‏کرد.

اکنون امام باید خرابیهاى این دوره را جبران کند. این کار بسیار دشوار بوده و او را رو در رو با بسیارى از اشراف و متنفذان مى‏کرد. در اینجا مرورى بر اقدامات اصلاحى امام خواهیم داشت. ابتدا باید توجه داشت که این اقدامات، دو قسمت‏بود. بخشى با زبان و اقدامات اجتماعى آرام. اما بخش دیگر آن از طریق جنگ بود، آن هم با کسانى که حاضر به رعایت‏حقوق حاکم مشروع جامعه نشده و سر به عصیان برداشته بودند. در اینجا به نمونه‏هایى از قسمت نخست مى‏پردازیم.

یکى از مشکلات اخلاقى جامعه که امام را سخت‏به خود مشغول داشته بود، دنیاگرایى، رفاه طلبى و فزون خواهى اعراب فاتح بود. این امر چنان آنان را از خود بیخود کرده بود که مى‏توان گفت،جنگ جمل محصول آن بود که امام حاضر نشد سهم طلحه و زبیر را از بیت المال بیش از دیگران بدهد. در چنین شرایطى امام، مصمم شد تا در طى خطبه‏هاى خود در این باره به تفصیل سخن گفته و مردم را از دنیاگرایى پرهیز دهد. به همین قیاس، او طى نامه‏هایى به عمال خویش آنان را از نشستن سر سفره‏هاى رنگین که در دوره عثمان بسیار طبیعى شده بود نهى مى‏کرد. اگر کلمات امام درباره مذمت دنیا یکجا فراهم آید کتابى مفصل خواهد شد. (۱) نهج البلاغه مملو از این قبیل کلمات بوده و این حجم گسترده نشان مى‏دهد که امام در این باره اصرار خاصى داشته است. ارائه الگوى نمونه انسان با تقوى را در خطبه معروف به خطبه همام مى‏بینیم. در برخى از خطبه‏ها امام به صراحت مردم مخاطب خود را به دلیل دنیاطلبى سرزنش مى‏کند: یاد مرگ از دلهاى شما رفته است و آرزوهاى فریبنده جاى آن را گرفته. دنیا بیش از آخرت مالکتان گردیده و این جهان، آن جهان را از یادتان برده. (۲)

امام تبیین دین را در راس اقدامات اصلاحى خود قرار داده و کوشید تا با مطرح کردن سنت پیامبر(ص) و احیاى اصول و فروع فراموش شده دین، جامعه را به سمت اصلاح هدایت کند. آن حضرت در شرح فعالیتهاى خود براى اصلاح جامعه مى‏فرماید:

«الم اعمل فیکم بالثقل الاکبر و اترک فیکم الثقل الاصغر و رکزت فیکم رایه الایمان و وقفتکم على حدود الحلال و الحرام و البستکم العافیه من عدلى و فرشتکم المعروف من قولى و فعلى و اریتکم کرائم الاخلاق من نفسى‏»

آیا حکم قرآن را در میان شما جارى نداشتم و دو فرزندم را – که پس از من چراغ راه دینند – و خاندان پیامبر را که گوهران گزینند براى شما نگذاشتم. رایت ایمان را میان شما برجا کردم و مرزهاى حلال و حرام را برایتان جدا. از عدل خود لباس عافیت‏بر تنتان کردم و با گفتار خویش معروف را میان شما گستردم و با خوى خود نشان دادم که اخلاق گزیده چیست. (۳)

امام در سخنان خود بطور ماکد اشاره به عمل به کتاب خدا و سنت رسول دارد. این وفادارى امام به سنت رسول خدا صلى الله علیه و آله نکته مهمى در سیاستهاى اصلاحى آن حضرت است. در اصل او تخطى از سنت را یکى از علائم آشکار انحراف بلکه منشا انحرافات مى‏داند. زمانى که در همان روزهاى نخست، طلحه و زبیر از عدم مشورت امام شکایت کردند حضرت فرمود: به خدا که مرا به خلافت رغبتى نبود و به حکومت‏حاجتى نه: لیکن شما مرا به آن واداشتید و آن وظیفه را به عهده‏ام گذاشتید. چون کار حکومت‏به من رسید، به کتاب خدا و آنچه براى ما مقرر نموده و ما را به حکم کردن بدان امر فرموده نگریستم و از آن پیروى کردم. و به سنتى که رسول خدا صلى الله علیه و آله نهاده است و بر پى آن رفتم. نیازى نداشتم تا در این باره از شما و جز شما نظر خواهم. (۴) امام در درگیرى خود با عثمان درباره محرم شدن به عمره در ایام حج و یا محرم شدن به عمره و حج‏با هم، درباره رعایت‏سنت رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: «ما کنت لادع سنه رسول الله صلى الله علیه وآله و سلم لاحد من الناس‏»، من بخاطر هیچ کس سنت آن حضرت را رها نمى‏کنم. (۵) یک سال از سالهایى که عثمان در منى نمازش را تمام مى‏خواند، مریض شد. در آنجا از امام خواست تا به جاى او نماز بخواند امام فرمود: اگر او نماز بخواند همچون پیامبر صلى الله علیه و آله خواهد خواند. عثمان گفت: خیر، همانطور که من نماز مى‏خوانم. امام درخواست او را رد کرد. (۶) امام خود مى‏فرمود: اگر من از میان شما غایب شوم چه کسى هست که به این سیره در میان شما عمل کند. (۷)

مطرف بن عبدالله مى‏گوید: همراه عمران بن حصین (که از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله بود) پشت‏سر امام على (علیه السلام) نماز مى‏خواندم. پس از پایان نماز، عمران دست من را گرفت و گفت: لقد صلى صلاه محمد، و لقد ذکرنى صلاه محمد صلى الله علیه و آله. او همانند نماز پیامبر صلى الله علیه و آله نماز خواند. او مرا به یاد نماز پیامبر صلى الله علیه و آله انداخت. (۸) ابوموسى اشعرى نیز که در بدو ورود امام به کوفه، پشت‏سر امام نماز خواند گفت: «ذکرنا على بن ابى‏طالب صلاه النبى صلى الله علیه و آله‏»،على (علیه السلام) با نماز خود ما را به یاد نماز پیامبر انداخت (۹) احیاى سیره پیامبر صلى الله علیه و آله براى سیاسیتهاى اصلاحى امام بسیار مهم بود. اصحاب خالص امام نیز این حقیقت را درک مى‏کردند. عمار درباره اقدامات سازنده امام مى‏گفت: «لو ان علیا لم یعمل عملا و لم یصنع شیئا الا انه احیا التکبیرتین عند السجود لکان قد اصاب بذلک فضلا عظیما». اگر على هیچ کارى جز زنده کردن دو تکبیر در وقت‏بلند کردن سر از سجده نکرده باشد به خاطر همین کار به فضل بزرگى دست‏یافته است. (۱۰)

امام در برابر سیاست عدم کتابت‏حدیث، از سوى عمر و عثمان، بر فراز منبر اعلام فرمود: کسانى که مایل هستند تا علم را بنویسند کاغذ و قلمى فراهم آورند. حارث اعور وسایل نوشتن را فراهم کرد و آنچه را حضرت نقل مى‏کرد مى‏نوشت. (۱۱) بعد از آن حضرت امام حسن (علیه السلام) نیز به فرزندانش توصیه مى‏فرمود تا حدیث پیامبر صلى الله علیه و آله را بنویسند. (۱۲) توجه داریم که امام على (علیه السلام) خود احادیث رسول خدا صلى الله علیه و آله را مى‏نوشت. پس از آن حضرت دفاتر آن حضرت در دست اهل بیت‏بوده و مرتب از «کتاب على‏» حدیث‏براى شیعیان نقل مى‏فرمودند. (۱۳)

دیدیم که در زمان خلیفه دوم در کنار جلوگیرى از کتابت‏حدیث قصه خوانان اجازه یافتند تا در مسجد براى مردم قصص یهودى را درباره انبیاء پیشین و رهبانان مسیحى نقل کنند. امام على (علیه السلام) در کنار رواج کتابت‏حدیث، با پدیده قصه‏خوانى برخورد کرده از قصه خوانى به شدت نهى کرد. امام در اصل با نقل آثار یهودیان مخالف بود. از آن حضرت نقل شده است که فرمود: هر کس از پیشینیان کتابى دارد از بین ببرد. (۱۴) آن حضرت درباره کسى که قصه حضرت داود (علیه السلام) را با اوریا از منابع یهودى نقل کرده بود، برخورد کرده و فرمود: اگر کسى آن را نقل کند، او را حد خواهم زد. (۱۵) مى‏دانیم که در این حکایت دروغین به حضرت داود، نسبت قتل عمد و زنا داده شده است. زمانى که آن حضرت به بصره آمد، قصه‏خوانان را از مسجد بیرون کردند. (۱۶) بعد از آن حضرت امام حسن (علیه السلام) نیز از قصه خوانى نهى کردند. (۱۷) امام سجاد (علیه السلام) نیز حسن بصرى را که زمانى قصه خوان بودند از این کار نهى کردند و او نیز پذیرفت. (۱۸)

امام در یکى از نخستین خطبه‏هایش فرمود: «و انى حاملکم على منهج نبیکم صلى الله علیه و آله‏» من سنت پیامبر صلى الله علیه و آله را در میان شما پیاده خواهم کرد (۱۹) یکى از دلایلى که سبب شده تا توصیف شخصیت و اخلاق رسول خدا صلى الله علیه و آله بیش از همه اصحاب از زبان امام على (علیه السلام) در متون تاریخى باشد، همین است که امام بیش از همه پیرو منش و روش آن حضرت بود. به همین دلیل از آغاز تمامى حرکات پیامبر صلى الله علیه و آله را به ذهن خود سپرد و بعدها به شیواترین کلمات به توصیف شخصیت آن حضرت پرداخت. (۲۰)

حسن بصرى در پاسخ کسى که از او درباره امام سوال کرده بود گفت: «اراهم السبیل و اقام لهم الدین اذا اعوج‏» راه را به مردم نمایاند و زمانى که دین به کجى گراییده بود، آن را راست کرد. (۲۱) این سخن حسن، بسیار سنجیده و دقیقا مطابق با سیاستى است که امام در دوران خلافت از خود نشان داده است. شاعر دیگرى خطاب به امام چنین سرود:

اوضحت من دیننا ما کان مشتبها جزاک ربک عنا فیه احسانا (۲۲)

ابوذر در توصیف امام مى‏گفت: على رزالدین، على قوام دین است. (۲۳) امام خود در تطبیق سیره خود با سیره رسول خدا صلى الله علیه و آله اصرار داشت. درباره برخورد خود با اهل بصره، بعد از جنگ جمل فرمود: من همانند سیره پیامبر صلى الله علیه و آله در برخورد با مردم مکه، با اهل بصره برخورد کردم. امام یکى از وظایف «امام‏» را احیاى سنت‏یاد کرده است. (۲۵) در جاى دیگرى بهترین بنده خداوند را (۲۴) امام عادلى مى‏داند که در کار احیاى سنت مى‏کوشد، همان طور که شرورترین بندگان خدا را امام ظالمى مى‏داند که سنت را از بین مى‏برد. (۲۶) بطور کلى امام على (علیه السلام) از مفهموم بدعت پرهیز جدى داشته و از جمله مى‏فرماید، همراه پیدایش هر بدعتى سنتى از میان خواهد رفت. (۲۷) امام دو نکته را به عنوان وصیت‏خود مطرح مى‏کند یکى شرک نورزیدن به خدا و دیگرى: ضایع نکردن سنت پیامبر صلى الله علیه و آله (۲۸) آن حضرت منافقان را کسانى مى‏داند که در دریاى فتنه غور کرده، بدعتها را بکار گرفته و سنتها را کنار گذاشته‏اند. (۲۹) اولیاى خداوند را نیز کسانى مى‏داند که: یحیون سنن الله و سنن رسول، سنتهاى خدا و رسول را احیا مى‏کنند. (۳۰) امام مردم را دو دسته مى‏داند: متبع شرعه و مبتدع بدعه (۳۱) این جملات و نظائر آنها در نهج البلاغه ذهنیت قوى امام را در زمینه پیروى از سنت و پرهیز از بدعت نشان مى‏دهد. این موضوع، درست در برابر کسانى بود که لااقل در مواردى بدعتهایى را ایجاد کرده و وقتى به آنها اعتراض مى‏شد مى‏گفتند: اگر هم بدعت است‏بدعت‏خوبى است.

امام در امر دین به هیچ صورتى حاضر به مداهنه نبود و خود مى‏فرمود: والله لاادهنت فى دین، به خدا سوگند من هرگز در کار دینم مداهنه نکردم. (۳۲) یکبار شخصى از بنى اسد را براى حد نزد امام آورند. بنى اسد از امام خواستند تا از اجراى حد صرفنظر کند. آن حضرت فرمود: شما از من چیزى را که در اختیار من باشد نخواهید خواست جز آن که به شما خواهم داد. آنان راضى بیرون آمدند. امام حد را بر آن شخص جارى کرد و فرمود: این کار از آن خدا بوده و در اختیار من نبود که آن را به شما دهم. (۳۳)

امام درباره نقش خود در هدایت امت فرمود: اى مردم! من اندرزهایى را که پیامبران به امتهایشان دادند بر شما راندم و آنچه را اوصیا به پس از خود رساندند، رساندم، شما را با تازیانه – موعظت – ادب کردم نپذیرفتید، و با – سخنانى – که از نافرمانى‏تان بازدارد، خواندم فراهم نگشتید. شما را به خدا! آیا امامى جز من را توقع دارید تا با شما راه درست را بپیماید و شما را به راه راست ارشاد کند؟ (۳۴) و ایضا درباره خود مى‏فرمود: همانا من میان شما همانند چراغم در تاریکى آن که به تاریکى پاى گذارد از آن چراغ روشنى جوید و سود بردارد. (۳۵)

به هر روى امام ، آن چنان در اجراى دقیق سنت رسول خدا صلى الله علیه و آله اصرار داشت که حتى مى‏کوشید تا تمامى حرکات و سکناتش شبیه رسول خدا صلى الله علیه و آله باشد. وقتى به امام اعتراض شد که چرا در مسجد به مردم غذاى خوب مى‏دهد اما خود در خانه نان با سبوس مى‏خورد، امام با گریه پاسخ داد: به خدا سوگند، هرگز ندیدم در خانه پیامبر صلى الله علیه و آله نان بدون سبوس باشد. (۳۶) معناى این سخن آن بود که امام مى‏کوشید غذایش نیز همان غذایى باشد که رسول خدا صلى الله علیه و آله داشته است.
پى نوشتها:

(۱)شمارى از آنها را زمخشرى در ربیع الابرار ج ۱، ص ۴۱ به بعد آورده است.

(۲)نهج البلاغه، خطبه ۱۳۳٫

(۳)همان، خطبه ۸۷٫

(۴)همان، خطبه ۲۰۵٫

(۵)تاریخ المدینه المنوره، ج ۳، ص ۱۰۴۴ – ۱۰۴۳٫

(۶)الامالى فى آثار الصحابه، ص ۵۰٫

(۷)المصنف، عبدالرزاق ج ۱۰، ص ۱۲۴٫

(۸)انساب الاشراف، ج ۲، ص ۱۸۰٫

(۹)تاریخ الکبیر، بخارى،ج ۴، ص ۳۳; الغدیر، ج ۹ ص ۶۶، ج ۱۰، ص ۲۰۱٫

(۱۰)انساب الاشراف، ج ۲، ص ۱۷۹; المصنف، ابن ابى‏شیبه، ج ۱، ص ۲۰۴ (چاپ هند)

(۱۱)تقیید العلم، ص ۹۰، ربیع الابرار، ج ۳، صص ۲۲۶، ۲۹۴ ; تاریخ بغداد، ج ۸ ص ۵۳۷; التراتیب الاداریه، ج ۲، ص ۲۵۹ ; طبقات الکبرى، ج ۶، ص ۱۱۶٫

(۱۲)ترجمه الامام الحسین (علیه السلام) ابن سعد، ص ۱۵۶٫

(۱۳)درباره موضوع «کتاب على باملاء النبى(ص) استاد احمدى میانجى تحقیق مبسوطى در کتاب «مکاتیب الرسول‏» انجام داده و مواردى را که ائمه معصومین از کتاب على(ع) حدیث نقل کرده‏اند استخراج فرموده‏اند.

(۱۴)جامع بیان العلم و فضله، ج ۱، ص ۷۲٫

(۱۵)مجمع البیان، ج ۸، ص ۴۷۲٫

(۱۶)قوت القلوب، ج ۲، ص ۳۰۲; وسائل الشیعه، ج ۵، ص ۵۱۵، التهذیب، ج ۲، ص ۴۸۶; الکافى، ج ۲، ص ۳۱۲; نثر الدر، ج ۱، ص ۳۱۲; اخبار اصبهان، ج ۱، ص ۹۸٫

(۱۷)تاریخ الیعقوبى، ج ۲، صص ۲۲۸ – ۲۲۷٫

(۱۸)وفیات الاعیان، ج ۱، ص ۷۰، درباره مواضع سایر امامان نکته: پژوهشى در نقش دینى و اجتماعى قصه خوانان در تاریخ اسلام، صص ۱۱۷ – ۱۱۱، قم ۱۳۷۰٫

(۱۹)شرح نهج البلاغه، ج ۷، ص ۳۶٫

(۲۰)یک نمونه مفصل آن را ببینید در: نهج السعاده، ج ۱، صص ۷۹ – ۷۴ و مصادرى که در آنجا آمده است. ما منابع دیگرى را در جلد نخست کتاب، ذیل بحث: نقش تاریخى رسول خدا(ص) آوردیم.

(۲۱)المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۱۲، ص ۸۳٫

(۲۲)نقض، ص ۴۹۶; تحف العقول، صص ۳۴۲ – ۳۳۸; مسند الامام الهادى، ص ۲۰۷; بحارالانوار ج ۳۸ ص ۲۴۵٫

(۲۳)الفائق فى غریب الحدیث، ج ۲، ص ۱۰۸٫

(۲۴)انساب الاشراف، ج ۲، ص ۲۷۳٫

(۲۵)نهج البلاغه خطبه ۱۰۵٫

(۲۶)همان، خطبه ۱۶۴٫

(۲۷)همان، خطبه ۱۴۵٫

(۲۸)همان، خطبه ۱۴۹٫

(۲۹)همان، خطبه ۱۵۴٫

(۳۰)همان، خطبه ۱۹۲٫

(۳۱)همان، خطبه ۱۷۶٫

(۳۲)نهج السعاده، ج ۲ ص ۵۳۷٫

(۳۳)ربیع الابرار، ج ۱، ص ۵۳۰٫

(۳۴)نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲٫

(۳۵)همان خطبه ۱۸۷٫

(۳۶)انساب الاشراف، ج ۲، ص ۱۸۷٫

تاریخ خلفا ۲، صفحه ۲۴۹

  

  رسول جعفریان

نقشه‏هاى اصلاحى امام براى اجتماع

الف-او با تعمیم و تکلیف کار،سلامت روحى و ارادى مردم را تضمین فرمود.

ب-با«بیمه اجتماعى‏»،سالخوردگان غیر قادر به کار،و کودکان یتیم را آسوده خاطر ساخت.

ج-مردم را که ترس از فقر مادى داشتند،به موضوعى توجه داد که از آن خطرناکتر بود و آن:

«فقر نفس‏» (یعنى:عدم شخصیت)

و«فقر علمى‏» (یعنى:جهل اخلاقى) است.

لذا چشم مردم به دورتر نگریست،و موانع زندگى و بقا را در آن سوى‏تر ملاحظه کردند و براى رفع آنها، راهى یافتند که همه کس را بدان دسترس بود.

(یعنى:همه‏«فقر نفس‏»و«فقر علم‏»را توانند که رفع کنند.)

بالنتیجه با این راه گشایى،حیات و دوام اجتماع،ضمانت پذیرفت.

خوبست در یکایک این موارد،کلام امام را بشنوید:

در مورد اول فرمود:«شما به کار مامور هستید اما حق دارید که کار را موافق میل خود برگزینید.» (۱)

در مورد دوم فرمود:«این گروه ناتوانان،از مردم دیگر بیشتر به عدالت نیازمندند و به احوال کودکان یتیم و سالخوردگان که قادر به انجام کارى نیستند،باید رسیدگى کرد.» (۲)

در مورد سوم فرمود:«فقر دو تاست:فقر مال و فقر نفس،ولى فقر نفس بدترین فقرهاست.»

و باز فرمود:«فقرى،چون جهل نیست.»

اما«گرسنگى،از زبونى خضوع،بهتر است.» (۳)

در پایان،سزد که از این آستان عظمت نماى الاهى،که سراسر کرم است و عنایت،استدعاى مدد کنیم و یارى براى صفاى جان طلبیم،آرى:

برو اى گداى مسکین،در خانه على زن که نگین پادشاهى دهد از کرم،گدا را به دو چشم خون فشانم،هله اى نسیم رحمت که ز کوى او غبارى به من آر،توتیا را به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش چه پیامها که سپردم همه سوز دل،صبا را
پى‏نوشتها:

۱٫ترجمه الامام على (جرج جرداق) -ج ۱/۸۶۲٫

۲٫ماخذ قبل-ج ۱/۲۶۹-۲۷۰٫

۳٫ماخذ قبل-ج ۳/۱۴٫

على معیار کمال صفحه ۱۸۷

    دکتر رجبعلى مظلومى

اندیشه‏هاى کلى در مسائل اجتماعى

*مسأله حکومت و اداره جامعه،در اسلام (از دیدگاه تشیع) ،امروز،بیش از همیشه،مورد توجه است و گاه به علت بى‏اطلاعى،بعضى بر آن به چشم تردید نگریسته‏اند.

آنچه در زیر ملاحظه مى‏کنید،فهرستى است از خدمات یک حکومت اسلامى (یعنى از امیر مؤمنان على بن ابى طالب علیه السلام) در ابعاد مختلفى که مردم عصر ما براى جامعه قائل هستند (ولى ما آن ابعاد را هرگز جداى از یکدیگر،و بدون یک شخصیت اجتماعى متکى بر ایمان و معنویت،و علم مکتبى و وحدت نفسانى،قائل نیستیم.) پس از خواندن این فهرست،از خود بپرسید:

اگر تاریخ شیعه را،حکام زمان،اجازه مى‏دادند که درست و جامع نوشته شود،و اگر على بن ابى طالب علیه السلام،بجاى پنج سال حکومت،پنجاه سال زمامدار امت مى‏بود،و اگر در آن پنج سال،اختلافات مردم،و درگیریها و نبردها،اجازه مى‏داد که همه وقت در کار خدماتى جامعه صرف شود،و اگر علاوه بر على بن ابى طالب علیه السلام،سایر امامان نیز،همین قدر مجال خدمت به خلق خدا را مى‏داشتند،اینچنین فهرستى،به چه مقدار تفصیل مى‏یافت؟

و آیا امروز،دیگر براى ارائه نحوه حکومت و اداره جامعه،به بهترین صورتى که اسلام مى‏پسندد،دیگر مانعى یا ابهام و تردیدى،وجود داشت؟نه!نه!

اینک آن فهرست (به نقل از یک نویسنده خارجى) :
خدمات امام علیه السلام در زمینه فرهنگى

*اولین مدرسه اسلامى را،در«صفه»ساخت و خود تدریس کرد.

*به دانشگاه«جندى شاپور» (در خوزستان) براى تدریس ادبیات و طب و علوم دیگر دعوت شد اما به علت روى دادن جنگ،انجام آن صورت نگرفت.

*معالجات پزشکى (جذامـضد عفونىـامراض داخلى)

*تدوین قرآن (اساسنامه مکتب الاهى و فرهنگ اصیل انسانى)

*تجوید قرآن (نیکو خواندن کتاب،براى نیکو فهمیدن،و نیکو فهماندن) .

*علم نحو (براى درست خواندن قرآن و اسناد دینى،در میان غیر عرب زبان)

*ستاره شناسى و جهت یابى در شب (اولین مرحله،در راه جلو لا و نهاوند براى لشکر،مورد بهره‏بردارى قرار گرفت.)

*استفاده از روشنائى جیوه،براى کار کردن در شب (اولین بار،براى ساخت کشتى‏ها در شب،بهره‏گیرى شد.)

*تدریس زبان خارجى (زبان پارسى ساسانىـزبان سریانىـخط پهلوى)

*فلز شناسى

*درس تعلیم مدیریت (هر کس را که براى اداره قسمتى از کارهاى حکومتى و دولتى مى‏فرستادند،باید قبلا«کلاس مدیریت»را گذارنده باشد.این مدرسه،در مدینه برقرار شد.)

*بنیاد این اصل که«هر کس مى‏تواند شاگرد باشد،کافر یا مسلمان.علم براى عموم است.»

*طرح روش تدریس

*ترجمه کتب علمى («قراباذین»اثر دانشمندان دانشگاه جندى شاپور را امام،از زبان پارسى،به عربى برگرداند،و راه را براى دیگران گشود.)

*شناخت تاریخ ملل دیگر (ایران و تاریخ آن)
خدمات امام علیه السلام در زمینه امور اجتماعى

*تشکیل بانک اسلام بدون ربح

*حسابدارى دقیق مالىـمنظم‏ترین وزارت دارایى (در«بیت المال مسلمین»هر روز بیلان حاضر بود،و همه مستمرى بگیرها،پرونده مخصوص داشتند.)

*شهر سازى (در حومه شهر«یثرب»،شهرى تازه ساخت.)

*تأسیس آسیاى آبى (بعضى از مردم،تا آن وقت،نان نخورده بودند.)

*ساخت حمام

*احداث جاده شوسه (بین جده و مکه)

*تهیه سایبان (براى استراحت فقرا)

*تأسیس چاپار خانه (بین مدینه و مرکز نبرد عرب و ایران،از چهار صد شتر براى انجام این کار،استفاده شد.)

*طرح براى رفع اختلاف طبقاتى جامعه

*ترتیب انجام امور افراد (به ترتیب مراجعه،اگر چه نمایندگان خارجى با شخصیتهاى بزرگ کشورى هم بودند.)

*وارسى زندگى غیر مسلمین (در حوزه حکومتى)

*ساخت«سیل بر» (هر چند سال یک بار،تجدید مى‏شد.)

*ترتیب دستگاه قضائى محاسبه شده:

خود،بر قاضى القضات نظارت مى‏کرد،و قاضى القضات،حاکم بر سایر قضات بود.

تشکیل حوزه قضائىـمرکز بررسى کار قضاتـبرقرارى مستمرى قضاتـکلاس تعلیم قضاوتـسرکشى به قضات.

اصول محاکمات حقوقى و جزائى را استوار کرد.

مشخصات«شاهد»را طرح نمود.

به حل مشکلات قضائى پرداخت. (على علیه السلام و داوریهاى عجیب او)

*برقرارى مستمرى فرزندان شهدا.
خدمات امام علیه السلام در زمینه اقتصادى

*ساخت بندر (در عربستان،بندر جده و اسکله آن را بنیاد کرد.)

*تغییر بذر (بذر گندم را از ایران آورد،و در مدینه و طائف کاشت و توسعه داد.)

*حفر قنات («قنات على علیه السلام»معروف است.)

*کارهاى عمرانى

*نظارت ساختمانى

*تهیه نخلستان بى‏شمار.

*تأسیس بانک کشاورزى و تعاونى

*مالامال ساختن خزانه (که اگر در آن روز تقسیم مى‏شد،به هر نفر پنجاه هزار دینار زر سرخ نصیب مى‏رسید.)
خدمات امام علیه السلام در زمینه امنیتى،دفاعى و سیاسى

*رسم کشیک برقرار کرد.

*اولین کارخانه کشتى سازى را در آن منطقه تأسیس نمود.

*امام را براى حکومت ایران دعوت کردند،امکان آن نبود.

*ارائه فن رهبرى میدانهاى نبرد،از دور (از مرکز مدینه یا کوفه،رهبرى مى‏کرد.)

*او قاعده حکومت را به تفصیل،مطرح کرد. (نامه به مالک اشتر،و غیر آن)

*طرح اصول ادارى مملکت

*صحرا شناسى (براى امور سوق الجیشى)

*تهیه پایگاه حکومتى (انتقال از مدینه به کوفه،براى آن بود که مرکزیت اسلامى داشته باشد) امام،شرط صحیح پایگاه حکومتى را بیان داشت.

*قاعده نظام و سپاهیگرى را نهاد.

*تهیه پاسگاه جنگىـتشکیل شوراى جنگىـطرح جنگ اردوئى

*ساخت خندقـساخت منجنیق سه طبقه (این ساختیها با نظارت و طرح امام صورت مى‏گرفت.)

*ساخت دژ جنگى (براى مقاومت)

*طرح خراب کردن سد دشمن (بوسیله کشتى جنگى)

*فن قلعه گیرى

*اجراى فرم دایره‏اى یا مربع شکل براى دفاع (ابتدا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آن را تعلیم داد.)

*تأسیس نیروى دریائى و توسعه آن

*گزارش نویسى جنگى (فتح عرب بر ایران را تعلیل نمود و بیان فرمود که:«اختلافات طبقاتى ایران،مایه شکست بود.»)

*پل سازى،براى عبور لشکر از رودخانه

*سنگین چین سازى،براى پیش‏گیرى از تیرهاى دشمن ( تهیه سنگر)

(از کتاب«خداوند علم و شمشیرـرودلف ژایگر آلمانى»)

در خاتمه خوبست امام را در رابطه با ایران و ایرانیان (به نقل از یک نویسنده خارجى) بشناسیم،بدین فهرست هم توجه کنید:

*حسابداران بیت المال همه ایرانى بودند (بعضى غیر مسلمان هم بودند.)

*حمام‏ها را معمار ایرانى ساخت (و عرب را با حمام آشنا کرد.)

*بذر گندم را از ایران آورد و در مدینه و طائف،کشت آن را عملى ساخت.

*عده زیادى از ایرانیان،براى کمکهاى جنگى و سپاهیگرى،دعوت امام را پذیرفتند و به«مدائن»آمدند .

*امام به پارسى پهلوى سخن مى‏گفت (امام به سربازان ایرانى،به فارسى حرف مى‏زد.)

*نوشته‏هایى فراوان در خانه امام،به خط ایرانى بود (نه عربى)

(امام به خط پهلوى،نامه‏اى به«فیروزان»نوشت.)

(از کتاب«خداوند علم و شمشیرـرودلف ژایگر)

حال تصور کنید:اگر سایر آثارى که به گونه‏اى تفصیلى،زندگى امیر المؤمنین على علیه السلام را نگاشته‏اند،بررسى شود،چقدر نکات دقیق‏تر،از خدمات حکومتى آن امام بزرگ،به نظر خواهد رسید.

و اى کاش مى‏توانستیم متون درسى مدرسه مدیریت،و ادبیات و طب،و سایر علوم را که زیر نظر آن وجود کریم،تعلیم مى‏شد،مى‏یافتیم،که بهترین طرح دروس مجامع دانشگاهى بدست مى‏آمد .

على معیار کمال ص ۱۹۳

دکتر رجبعلى مظلومى

شما باید شما وارد شدید to post a comment.

کپی رایت برای تاپ تو